مشاهیر

مناجات شیخ بایزید بسطامی قدس الله روحه العزیز

مناجات شیخ بایزید قدس الله روحه العزیز

بایزید را مناجاتی است: بار خدایا تا کی میان من تو منی و توئی بود، منی از میان بردار تا منیت من به تو باشد تا من هیچ نباشم.

و گفت: الهی تا با توأم بیشتر از همه ام و تا با خودم کمتر از همه ام.

و گفت: الهی مرا فقر و فاقه به تو رسانید و لطف تو آن را زایل نگردانید.

و گفت: خدایا مرا زاهدی نمی باید و قرائی نمی باید و عالمی نمی باید اگر مرا از اهل چیزی خواهی گردانید از اهل شمه از اسرار خودگردان و به درجه دوستان خود برسان الهی ناز به تو کنم و از تو به تو رسم الهی چه نیکوست واقعات الهام تو بر خطرات دلها و چه شیرین است روش افهام تو در راه غیبها و چه عظیم است حالتی که خلق کشف نتوانند کرد و زبان وصف آن نداند و این قصه به سر نیاید. است

و گفت: الهی عجب نیست از آنکه من ترا دوست دارم و من بنده عاجز و ضعیف و محتاج، عجب آنکه تو مرا دوست داری و تو خداوندی و پادشاه و مستغنی

و گفت: الهی که می ترسم اکنون و به تو چنین شادم چگونه نباشم اگر ایمن گردم.

. نقل است که بایزید هفتاد بار به حضرت عزت قرب یافت هر بار که باز آمدی زناری بر بستی و باز بریدی عمرش چون به آخر آمد در محراب شد و زناری بربست و پوستینی داشت با ژگونه در پوشید و کلاه باژگونه بر سر نهاد و گفت: الهی ریاضت همه عمر نمی فروشم و نماز همه شب عرضه نمی کنم و روزه همه عمر نمی گویم و ختم های قرآن نمی شمرم و اوقات مناجات و قرب باز نمی گویم و تو میدانی که به هیچ باز نمی گردم و این که به زبان شرح نمی دهم نه از تفاخر و اعتماد است بلکه شرح میدهم که از هر چه کرده ام تنگ می دارم و این خلعتم تو داده که خود را چنین می بینم آن همه هیچ است، همان انگار که نیست، ترکمانی ام هفتاد ساله موی در گبری سفید کرده از بیابان اکنون بر می آیم و تنگری تنگری می گویم الله الله گفتن اکنون می آموزم زنار اکنون می برم قدم در دایره اسلام اکنون می زنم، زبان به شهادت اکنون می گردانم، کار تو به علت نیست قبول تو به طاعت نه، ورد توبه معصیت نه، من هر چه کردم هبا انگاشتم تو نیز هر چه دیدی از من که پسند حضرت تو نبود خط عفو بر وی کش و گرد معصیت را از من فرو شوی که من گردنبد از طاعت فرو شستم. شستم.

نقل است که شیخ در ابتدا الله الله بسیار می گفتی در حالت نزع همان الله می گفت، پس گفت یا رب هرگز ترا یاد نکردم مگر به غفلت و اکنون که جان می رود از طاعت تو غافلم ندانم تا حضور کی خواهد بود پس در ذکر و حضور جان بداد آن شب که او وفات کرد بوموسی حاضر نبود گفت به خواب دیدم که عرش را بر فرق سر نهاده بودم و می بردم تعجب کردم بامداد روانه شدم تا با شیخ بگویم، شیخ وفات کرده بود و خلق بی قیاس از اطراف آمده بودند چون جنازه برداشتند من جهد کردم تا گوشه جنازه به من دهند البته به من نمی رسید بی صبر شدم در زیر جنازه رفتم و بر سر گرفتم و می رفتم و مرا آن خواب فراموش شده بود، شیخ را دیدم که گفت: یا بوموسی اینک تعبیر آن خواب که دوش دیدی که عرش بر سر گرفته بودی آن عرش این جنازه بایزید است.

نقل است که مریدی شیخ را به خواب دید گفت: از منکر و نکیر چون رستی؟ گفت: چون آن عزیزان از من سؤال کردند گفتم شما را از این سؤال مقصودی برنیاید به جهت آنکه اگر گویم خدای من اوست، این سخن از من هیچ نبود، لکن بازگردید و از وی پرسید که من او را کیم آنچه او گوید آن بود که اگر صد بار گویم که خداوندم اوست تا او مرا بنده خود نداند فایده نبود.

بزرگی او را به خواب دید گفت: خدای با تو چه کرد؟ گفت: از من پرسید که ای بایزید چه آوردی؟ گفتم: خداوند را چیزی نیاوردم که حضرت عزت تو را بشاید با این همه شرک نیز نیاوردم حق تعالی فرمود: ولا لیله اللبن، آن شب شیر شرک نبود. گفت: شبی شیر خورده بودم و شکمم به درد آمد حق تعالی با من بدین قدر عتاب فرمود، یعنی جز از من چیزی دیگر بر کار است.

نقل است که شیخ را دفن کردند مادر علی که زن احمد خضرویه بود به زیارت شیخ آمد، چون از زیارت او بازگشت گفت: می دانید که شیخ بایزید که بود؟ گفتند: تو به دانی، گفت: شبی در طواف کعبه بودم ساعتی بنشستم در خواب شدم چنان دیدم که مرا بر آسمان بردند و تا زیر عرش بدیدم و آنجا که زیر عرش بود بیابانی دیدم کی پهنا و بالای آن پدید نبود و همه بیابان گل و ریاحین بود بر هر برگ گلی نوشته بود که ابویزید ولی.

نقل است که بزرگی گفت شیخ را به خواب دیدم، گفتم: مرا وصیتی کن، گفت: مردمان در دریایی بی نهایت اند دوری از ایشان کشتی است جهد کن تا در این کشتی نشینی و تن مسکین را از این دریا برهانی. نقل است که کسی شیخ را به خواب دید، گفت: تصوف چیست؟ گفت: در آسایش بر خود ببستن و در پس زانوی محنت نشستن.(۱)

و چون شیخ ابوسعید ابوالخیر (در قرن پنجم هجری) به زیارت مرقد شیخ آمد، ساعتی بایستاد، چون باز می گشت، گفت: این جایی است که هر که چیزی گم کرده باشد در عالم اینجا یابد.

رحمت الله علیه و الله اعلم و احکم.

در کتاب تذکرۃ الاولیاء شیخ عطار نیشابوری ضمن بیان شرح احوال شیخ ابوالحسن خرقانی آمده است:

نقل است که شیخ در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن به جماعت کردی و روی به خاک بایزید نهادی و بسطام آمدی و باستادی و گفتی: بار خدایا از آن خلعت که بایزید را داده ابوالحسن را بویی ده، و آنگاه بازگشتی وقت صبح را به خرقان باز آمدی و نماز بامداد به جماعت به خرقان دریافتی بر طهارت نماز خفتن.

هم چنین از احمد خضرویه نقل است که گفت: یکبار به بادیه بر توکل به راه حج درآمدم پاره برفتم خار مغیلان در پایم شکست بیرون نکردم گفتم: توکل باطل شود، همچنان می رفتم پایم آماس گرفت هم بیرون نکردم همچنان لنگان لنگان به مکه رسیدم و حج بگزاردم و همچنان بازگشتم و جمله راه از وی چیزی بیرون می آمد و من به رنجی تمام می رفتم مردمان بدیدند و آن خار را از پایم بیرون کردند پایم مجروح شد. روی به بسطام نهادم به نزدیک با یزید درآمدم، با یزید را چشم بر من افتاد تبسمی کرد و گفت آن اشکیل که بر پایت نهادند چه کردی؟ گفتم: اختیار خویش به اختیار او بگذاشتم. گفت: ای مشرک اختیار من می گویی یعنی ترا نیز وجودی و اختیاری هست، این شرک نبود؟

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن