خانه / بایگانی/آرشیو برچسب ها : حیفا

بایگانی/آرشیو برچسب ها : حیفا

حیفا

#حیفا-۶۰ نمیشد شلوغ بازار راه انداخت … تازه اگر پیداش میکردیم هم ماموریت خاصی در قبالش نداشتیم … فقط میخواستم بدونم رژیم صهیونیستی باهاش چیکار میکنه … حفصه یا همون حیفای واقعی یهودی زاده اسرائیلی از اداره متساوای سازمان موساد … با همه امکانات گرون قیمتی که در بدنش کار …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۵۹ از دکتر عزیز پس از حدودا دو ماه کار تحقیقاتی که با کمک او و تیمش انجام داده بودم، تشکر و خداحافظی کردم… تمام چیزهایی که تا الان نوشتم مربوط به چند تا دیدار ساده نبود … مخصوصا ردگیری هایی که در طول اون مدت انجام شد و مدام …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۵۸ غافل گیر کردن حفصه، با اون هوش و کارکشتگی بالا اصلا کار راحتی نبود …. حتی معتقدم که کار معمولی و بشری هم نبود … بلکه فقط لطف خداوند و توسل به حضرت زهرا (سلام الله علیها) سبب شد که اون مامور عالی رتبه رژیم غاصب صهیونیستی به دام …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۵۷ گفتم: موضوع ماموریتم شیخ نیست… وگرنه دوتاتون را مثل دوتای اتاق کناری … حفصه یک اشتباه کرد که فکر میکرد نجاتش بده اما کارش را دشوارتر کرد… لیوانی که اونجا بود را برداشت و به طرف لامپی که روشن بود پرتاب کرد… میخواست اتاق را تاریک کنه تا بتونه …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۵۶ خنجرم را با پارچه ای که همونجا بود تمیز کردم … خیلی با احتیاط از اتاق اول اومدم بیرون… بازم چشمم به داعشی ها و زنان بیگناه عراقی افتاد که در اون سالن، خیلی علنی … خب دیگه باید به طرف اتاق دوم میرفتم و ماموریت اصلیم را انجام …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۵۵ دویدم به طرفش… دو سه ثانیه بیشتر فرصت نداشتم… باید این دو سه ثانیه را حداقل به پنج شش ثانیه میرسوندم تا بتونم بهش برسم… تصمیم گرفتم اسلحه ام را به طرفش پرتاب کنم… ریسک خیلی خیلی بزرگی بود… اما به قول بانو حنانه: «شاید برای من و شما …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۵۴ هرچه دست و پا زدم که داخل آن اتاق شوم، نمیشد و این محافظان اجازه نمیدادند… تعداد محافظان کمتر شد… حدودا چهار نفر… بداخلاق و ساکت و کاملا آماده… با خودم فکر کردم و گفتم: الان نماز تموم میشه و همه هوس بازها به طرف حرم سراها هجوم میارن… …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۵۳ چون پوشیه داشتم و صورتمو پوشونده بودم ابومحمد و همراهانش منو نمیشناختند… حدودا پنجاه متری آنها ایستاده بودم و مثلا از میهمانان محافظت میکردیم… چون مامور سیار بودم میتونستم جا به جا بشم و به این طرف و اون طرف جا به جا بشم… ابومحمد به جایگاه مخصوص سران …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۵۲ بانو رباب در ادامه گزارشش آمده که: بالاخره ماندگار شدم و در کلاس های رزمی و اعتقادی شرکت داشتم… مطالبی که از گروه تروریستی داعش در این مدت دیدم فوق العاده دردآور بود… چه زن ها و کودکان بیچاره ای که به راحتی خون و جان و عفتشان به …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۵۱ رباب نوشته بود: وقتی به دروازه های الرمادی رسیدم، دیدم که افراد مسلّح فراوانی پشت دروازه های الرمادی آماده بودند… آنها تدریجا حملات خود را با ۹ عملیات انتحاری شروع کردند… بعدا کاشف به عمل آمد که آن عملیات های انتحاری، توسط تروریستهای غیر عراقی از کشورهای سوریه ، …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۵۰ من اون روز نتونستم نه رباب را پیدا کنم و نه حفصه و ابومحمد… ظرف مدت سه چهار روز، یکی یکی شهرها داشت سقوط میکرد… موصل… فلوجه… گرمه… کم کم استان نینوا … کم کم استان الانبار… یک سوم خاک عراق در طول کمتر از یک هفته به فنا …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۴۹ در مسیر بیابان الشمس که بودیم، میدیدم که کاروان های زیادی دارن به اون طرف میروند… خیلی وحشت کرده بودیم… از موج جمعیتی که همه مسلح و صورت پوشیده در بیابان الشمس جمع شده بودند… این جمعیت انبوه، تدریجا و خیلی حساب شده وارد شهرها و روستاها شدند… فقط …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۴۸ خب این کار ابومحمد خیلی پیام داشت… با اینکه متاثر شدم به خاطر دخترک… حداقل پیامی که داشت این بود: دل بریدن… معطل نشدن… مهم نبودن کسی برای ابومحمد… فقط الله اکبر… اینکه کارای واجبتر از احساساتی شدن دارم… اینکه تو نتونستی منو زمینگیر کنی… و ده ها برداشت …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۴۷ الحمدلله بیهوش نشدم… با اینکه میزان شدت چوبی که به صورتم خورد زباد بود… اما تا به زمین خوردم، بلند شدم و باهاش درگیر شدم… چندان آماده به نظر نمیرسید… دستپاچه شده بود… فقط چوبش را محکم، میزد و اینور و اونور میکرد… پوشیه زده بود به چهره اش… …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۴۶ با اینکه فاصله ام با شیلین داشت زیاد میشد اما با چشمام تعقیبش میکردم و حروله ام تبدیل به دویدن شده بود… به کوچه دراز و باریکی که رسیدیم، خطر را بیشتر حس کردم… اسلحه را آوردم بیرون و با احتیاط بیشتری پیش میرفتم… تا اینکه دیدم شیلین در …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۴۵ سگی که باهام بود، اسمش «شیلین» بود… فوق العاده حساس به بو و قادر به شنیدن و هضم فرمان های ده گانه (بدو، بشین، پاشو، بخور، ببر، بیار، بایست، حمله، صبر، فرار)… صاحبش نباید میومد… با اینکه از بچه های خودمون بود… اما صلاح نبود… کنترل شیلین هم کار …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۴۴ دکتر درباره سرنوشت رباب اینطور توضیح داد: من با ماشین و سگ تعقیب و گریز رفتم دنبال حفصه و ابومحمد و زنش… مسلم را مامور کردم که به مسجد بره و از رباب واسم خبر بیاره… اما با محاسباتم جور در نمیومد که رباب الان توی مسجد باشه… ولی …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۴۳ دکتر عزیز هم با من هم نظر بود که: داعش از جای خاصی به عراق حمله نکرد… بلکه کاملا بومی و خودجوش از طرف افسران حزب بعث، تغذیه و حمایت شد. به این گونه که حزب منحل شده بعث در دوران حکومت نوری مالکی، نخست وزیر پیشین عراق اعتراض‎های …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۴۲ پیدا کردن سگ نر، چندان کار دشواری نبود… به تیم پشتیبانی عملیات سپردم که هرچه زودتر سگ نر مخصوص تعقیب و گریز با خودشون بیارند… یکی از بچه ها زحمتش را کشید… اسمش «اسامه» بود… اسامه که بعدا از بچه های نفوذی در داعش شد، متاسفانه چند ماه پیش …

بیشتر بخوانید »

حیفا

#حیفا-۴۱ مبارزه حنانه در بین اون کفتارها خیلی دیدنی بود… حقیقتا گریه ام گرفته بود… نباید هیچ کاری میکردم… اولین بار بود که داشتم حفصه را از نزدیک میدیدم… بسیار فرز و وحشی… مدام به حنانه نزدیک میشد و تلاش میکرد حنانه را دور بزنه… وسط اون معرکه، حنانه چنان …

بیشتر بخوانید »