مشاهیر

مکتب ملامتیان (ملامتیه)

مکتب ملامتیان (ملامتیه)

 مکتب ملامتیه دارای سابقه ای بسیار قدیم است و تاریخچه آن به قرن اول اسلامی مربوط می شود. مرکز نخستین این مکتب نیشابور شهر مهم خراسان بوده است از قدماء شناخته شده طریقه ملامتیه از ابوحفض نیشابوری و حمدون پسر احمد معروف به حمدون قصار نیشابوری و ابو عثمان حیری نام برده اند. حمدون قصار در واقع شیخ ملامتیه بوده است و طریقه ملامتیه به وسیله او منتشر شده است. با این همه پیروان او در عصر خود وی به نام قصاریه یا حمدونیه معروف بوده اند نه به نام ملامتیه، و او خود از تعالیم ابوحفض نیشابوری و ابوتراب نخشبی و سالم باروسی که همه از مشاهیر صوفیه در قرن سوم هجری بوده اند استفاده کرده است. و حکایتی که با نوح عیار دارد حاکی از ارتباط طریقه او با طریقه عیاران است. بنیاد تعالیم ملامتیان بر این است که:

شخص باید فضائل و نیکی های خود را پنهان دارد و در ظاهر چنان رفتار کند که مردم به او خرده گیرند و از او عیب جویی کنند تا مبادا وی از اعمال نیک خود مغرور شده و به صفت ناپسند خودبینی گرفتار گردد. چنین افراد معروف به «ملامتیه» شدند.

این طایفه عقیده دارند که خداوند از نیکی آدمی با خبر است و هیچ لزومی ندارد همنوعان از این نیکی با خبر گردند. .

پیروان حمدون نسبت به افکار عمومی بی اعتنا بودند و در ظاه اعتنایی به اصول مذهبی و مراسم اجتماعی نمی کردند. اگر چه مرده آنان را از اجتماع طرد می کردند، آنان هرگز با کسی نزاع نمی کردند آنان عقیده داشتند این طریقه مؤثرترین راه غلبه بر نفس بهیمی است.

ابوالحسن علی بن عثمان جلابی هجویری غزنوی در کشف المحجوب در باب ملامتیه چنین آورده است:

«الملامه. گروهی از مشایخ طریق ملامت سپرده اند و مر ملامت را اندر خلوص محبت تأثیری عظیم است و مشربی تمام و اهل حق مخصوصند به ملامت خلق از جمله عالم خاصه بزرگان این امت کثر هم الله و رسول (عم) کی مقتدر امام اهل حقایق بود و پیشتر و محبان، تا برهان حق بر وی پیدا نیامده بود و وحی بدو نپیوسته به نزدیک همه نیکنام بود و بزرگ و چون خلعت دوستی در سر وی افکندند خلق زبان ملامت بدو دراز کردند. گروهی گفتند کاهن است و گروهی گفتند شاعر است و گروهی گفتند کاذب است و گروهی گفتند مجنون است و مانند این. خدای عزوجل صفت مؤمنان را یاد کرد و گفت ایشان از ملامت ملامت کنندگان نترسند. یقوله تعالى و لا یخافون لومه لائم ذلک فضل الله یوتیه من یشاء والله واسع علیم. و سنت بار خدای عالم جل جلاله همچنین رفتنست کی هر که حدیث وی کند عالم را به جمله ملامت کننده وی گرداند و سر وی را از مشغول گشتن به ملامت ایشان نگاه دارد و این غیرت حق باشد که دوستان خود را از ملاحظه غیر نگاه دارد تا چشم کس بر جمال حال ایشان نیفتد و از رؤیت ایشان مر ایشان را نگاه دارد تا جمال خود نبینند و به خود معجب نشوند و به افت عجب و تفکر اندر نیفتند، پس خلق را بر ایشان گماشتند تا زبان ملامت بر ایشان دراز کردند و نفس لوامه را اندر ایشان مرکب گردانیده تا مر ایشان را بر هر چه می کنند ملامت می کنند اگر بد کنند به بدی و اگر نیک کنند به تقصیر کردن، و این اصلی قویست اندرین طریق صعب تر از آنک کسی به خود معجب گردد و اصل عجب از دو چیز خیزد یکی از جاه خلق و مدح ایشان و آنک کردار بنده خلق را پسند افتد بر خود مدح گوید و خود را شایسته داند بدان معجب شود و دیگر کردار کسی مر کسی را پسند افتد بر وی مدح کنند بدان معجب شود خداوند تعالی به فضل خود این راه بر دوستان خود بر بست تا معاملتشان اگر چه نیک بود خلق نپسندیدند از آنچ به حقیقت ندیدند و مجاهدتشان اگر چه بسیار بود ایشان از حول و قوت خود ندیدند و مر خود را نپسندیدند و آنکې گزیده تن خود بود حق ورا نگزیند چنانک ابلیس را خلق بپسندیدند و ملائکه وی را نپسندیدند و وی خود را بپسندید، چون پسندیده حق نبود پسند ایشان مرو را لعنت بار آورد و آدم را صلوات الله علیه ملائکه نپسندیدند و گفتند اتجعل فیها من یفسد فیها ویسفک الدماء و وی خود را نپسندید و گفت: ربنا ظلمنا انفسنا و چون پسندیده حق بود حق گفت وفتسی و لم نجد له عزما، ناپسند خلق و ناپسند خود وی مرو را رحمت بار آورد تا خلق آدم بدانند کی مقبول ما مهجور خلق باشد و مقبول خلق مهجور ما، لاجرم ملامت خلق غذاء دوستان حق است از آنچ اندر آن آثار قبول است و مشرب اولیاء وی کی آن علامت قرب است و همچنانک همه خلق به قبول خلق خرم باشند، ایشان به رد خلق خرم باشند و اندر اخبار سید مختار آمده است علیه السلام و از جبرئیل (عم) از خدای عزوجل گفت: اولیایی تحت قبایی لایعرفهم غیری الااولیایی. اما ملامت بر سه وجه است:

یکی راست رفتن، و دیگر قصد کردن، و سه دیگر ترک کردن.

صورت ملامت راست رفتن آن بود کی یکی کار خود می کند و دین را می برزد (می پرورد) و معاملت را مراعات می کند خلق او را اندران ملامت می کنند و این راه خلق باشد اندر وی و وی از جمله فارغ و صورت ملامت قصد کردن آن بودکی یکی را جاه بسیار از خلق پیدا آید و اندر میانه ایشان نشان گردد و دلش به جاه میل کند و طبعش اندر ایشان اویزد خواهد تا دل خود را از ایشان فارغ کند و به حق مشغول گردد به تکلف راه ملامت خلق بر دست گیرد تا اندر چیزی که اندر شرع زیان ندارد و خلق از وی نفرت آرند و این راه او بود در خلق و خلق از او فارغ و صورت ملامت ترک کردن آن بود کی یکی را کفر و ضلالت طبیعی گریبان گیر شود تا به ترک شریعت و متابعت آن بگوید و گوید این ملامتیست کی من می کنم و این راه او بود اندرو. اما آنک طریق وی راست رفتن بود و نابرزیدن نفاق و دست بداشتن ریا وی را از ملامت خلق باک نباشد و اندر همه احوال بر سر رشته خود باشد به هر نام کی خوانندش وی را یکی باشد و اندر حکایات یافتم کی شیخ ابوطاهر حرمی رضی الله عنه روزی بر خری نشسته بود و مریدی از آن وی عنان خروی گرفته بود اندر بازار همی رفت یکی آواز داد که این پیر زندیق  آمد. آن مرید چون آن سخن بشنید از غیرت ارادت خود قصد رجم آن کرد و اهل بازار نیز جمله بشوریدند. شیخ گفت مر مرید را اگر خاموش باشی من ترا چیزی آموزم کی از این محن باز رهی مرید خاموش بود چون به خانقاه خود باز رفتند این مرید را گفت: آن صندوق بیار، چون بیاورد در زهاء نامه بیرون گرفت و پیش وی افکند، گفت: نگاه کن، از همه کسی به من نامه هاست کی فرستاده اند. یکی مخاطبه: شیخ امام کرده است و یکی شیخ زکی، و یکی شیخ زاهد، و یکی شیخ الحرمین و مانند این، و این همه القاب است نه اسم، و من این همه نیستم هر کس بر حسب اعتقاد خود سخن گفته اند و مرا لقبی نهاده اند اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد این همه خصومت چرا انگیختی؟! و نیز از ابویزید می آید رضی الله عنه که از حجاز می آمد اندر شهر بانگ درافتادگی بایزید آمد مردمان شهر جمله پیش وی باز رفتند و به اکرام وی را به شهر در آوردند چون به مراعات ایشان مشغول شد از حق باز ماند و پراکنده گشت، چون به بازار درآمد قرصی از آستین بیرون گرفت و خوردن گرفت. جمله از وی برگشتند و وی را تنها بگذاشتند و این اندر ماه رمضان بود تا مریدی که با وی بود مر مرید را گفت ندیدی که یک مسئله از شریعت کار نبستم (بستم) همه خلق مرا رد کردند»بدیهی است در این حال بایزید با نفس خود که از استقبال خلق محظوظ شده و شروع به خودنمایی کرده بود خطاب فرمود: «دیدی چگونه تأدیبت کردم».

مرحوم سید حسن تقی زاده درباره این داستان معروف بایزید بسطامی می نویسد: «چقدر شیرین است قصه عوامانه منسوب به بایزید که گویند به شهری رسید و در بازار راه می رفت در دکان آشپزی دید پلو پخته و مرغهای بریان روی آن. به خاطرش رسید یک قدرت نمایی بکند. مرغان پخته را کش کرد و مرغها زنده شده و پریدند. مردم که این کرامت را از او بدیدند به سوی او ریختند و به دنبالش روان شدند. و قطعات لباس او را برای تبرک می بردند چون دید غوغای عظیمی است و صد هزار نفر از روی اعتقاد دنبال کردند پشیمان شد که از ناشناسی و تجرد و عزلت خود را خارج کرد. پس وقتی که قدم زنان تا بیرون شهر رسید. دید هنوز خلق انبوه او را دنبال می کنند. شلوار باز کرد و علنا (شاید رو به قبله!) ادرار کرد و یک مرتبه عوام مردم تف کنان و لعنت خوانان برگشته متفرق شدند. آنگاه به مریدان گفت: بلی آنها که به کشی می آیند به چشی می روند».

از پیشروان طریقه ملامتی به طور مستقیم چیزی به ما نرسیده است و هر چه درباره ایشان نوشته اند گفتار صوفیه است که بیشتر بزرگانشان ملامتیان را از خود نمی دانسته اند و شاید در آنچه از عقاید ایشان گفته اند مبالغه کرده باشند. چیزی مسلم است اینکه آن بی اعتنائی و گاهی نهی و تخطئه که بسیاری از متصوفه درباره ظاهر شرع و اعمال شرعی داشته اند ممکن است گروهی را که بی باک تر بوده و بیشتر در برابر سخت گیریهای قشریان پرخاش می کرده اند وا داشته باشد که به طور عمد آشکارا خود را مخالف فرایض شرعی نشان داده باشند تا آن معتقدات را بیش کنند و باک نداشته باشند که از ارتکاب منهیات مردم ایشان را ملام سرزنش کنند و به همین جهت یا خود و یا دیگران به ایشان ملامتیه ملامتیان گفته اند.

آنچه درباره ملامتیان نوشته اند بدین گونه است: می گفتند که یگانه معبود خداست و او باید اعمال آفریدگان خود را بپسندد و روا بداند و در این صورت سالک نه بر عمل خود باید بنگرد و نه به قبول و نظر مردم. باید در هر کاری اخلاص ورزید و از هر گونه ریا پرهیز کرد.

عین القضات همدانی در این باره چه زیبا سروده است:

در بتکده تا خیال معشوقه ماست          رفتن به طواف کعبه از عقل خطاست

گر کعبه ازو بوی ندارد کنش است          با بوی وصال او کنش کعبه ماست

یا حافظ شیرازی گفته است:

 غرض زمسجد ومیخانه ام وصال شماست          جزین خیال ندارم، خدا گواه من است

 ملامتیان اصل را معرفت نفس خود دانسته اند و معرفت نفس را وسیله مغرفت رب شمرده اند و در پی این دستور رفته اند که: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» و این همان دستور معروف دکارت حکیم معروف فرانسوی در قرن هفدهم میلادی است که می گفت: (من می اندیشم، پس من هستم این گروه عبادت را تنها سری در میان (بنده) و (حق) می دانستند، نه آنکه مردم آن را بپسندند و خود را از اظهار این عبادت به ریا ملامت کنند. حتی برای آنکه به ریا و خودفروشی گرفتار نشوند باید از اظهار قبایح و بیان معایب نفس خود در میان مردم گریزان نباشند و نفس را همواره متهم و بدکار بدانند بدین جهت همیشه سعی می کردند که مردم ایشان را ملامت کنند تا مغرور و فریفته نشوند و عبادت را وسیله نسازند که معبود و مقبول مردم باشند. ملامتی باطن خود را ظاهرنمی ساخته و اظهار زهد و ریاضت و کرامت را دعوی جاهلان و نادانی و رعونت و ریا می شمرده و از اقبال مردم خودداری می کرده است.

چنانچه خواجه شیراز گفته است:

تو خرقه را زبرای ریا همی پوشی           که تا به زرق بری بندگان حق از راه

چیزی که در اینجا بسیار جالب توجه می باشد اینست که برخی از افکار ملامتیان در فلسفه اگزیستانسیالیست های امروز هم هست و همچنانکه فلسفه اگزیستانسیالیسم نتیجه ناکامیها و محرومیت های حوادث پنجاه ساله اخیر اروپا و عواقب دردناک دو جنگ جهانی بوده است، باید عقیده گروهی از ملامتیان را نیز نتیجه نگرانی ها و نابهره گیهای جامعه ایران پس از استیلای تازیان دانست.

در بین صوفیان محقق ابن عربی با آنکه بیشتر از اهل ظاهر بوده و در بیان عقاید ملامتیان مبالغه کرده و ایشان را کاملان اهل طریق شمرده و گفته است:

دلیل احتجاب ایشان این بوده است که اگر پایه و مایه ایشان بر مردم آشکار شود ایشان را چون خدایی بپرستند و سپس می گوید که عقاید این گروه را هر کسی درک نمی کند و تنها اهل الله به دریافت آن اختصاص دارند. در ضمن بایزید بسطامی و عبدالقادر گیلانی و حتی خویشتن را از این گروه میشمارد و ملامتیان را مردمانی می داند که بدان پایه و درجه رسیده اند که درجهای بالاتر از آن جز نبوت نیست.

شیخ محی الدین عربی در باب مخصوص به معرفی ملامتیه می نویسد:

«لکن در مورد وقوع در معرض توجه خلق و اقبال عامه را باید استثناء کرد در این مورد باید خلق را مشتبه و از خود دور نمود. چنانچه هنگام مجاورت در قدس شریف، رفته رفته مردم به من اقبال نموده و مرا به حال خود نمی گذاشتند، روزی در جام بلورین سرخی آب کرده، بر بالای بلندی در مرئی و منظر خلق نشسته از آن شیشه می نوشیدم، مردم آن را شراب پنداشتند و از من نفرت نمودند.»

خواجه شیراز در این باب چه زیبا سروده است:

گرت هواست که با خضر همنشین باشی          نهان ز چشم خلایق چو آب حیوان باش

 ابوعبدالرحمن سلمی در رساله الملامتیه خویش تا حدی مثل ابن عربی در فتوحات در اهمیت مقام این طایفه مبالغه نموده است و مقام آنها را به سبب مزید اتصال به حق شبیه مقام حضرت محمد (ص) بعد از معراج و مقام موسی بعد از تکلیم شمرده و گفته است خداوند به سبب غیرت احوال آنها را از خلق مستور داشته است. ابوالعلاء عفیفی از دانشمندان معاصر مصر که این رساله سلمی را نشر داده است، در باب ملامتیه تحقیقات بسیار کرده است اساس قول ملامتیه را در سوء ظن و تحقیر نسبت به نفس تا حدی متکی بر عقاید زرتشتیان دانسته است و است. ملامتیه را مانند اهل فتوت متأثر از تعالیم و عقاید مجوس شمرده است

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

‫۵ نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن