مشاهیر

شطحیات بایزید بسطامی

اساسی ترین اعتقاد تصوف ایرانی اینست که مبدأکل و علت بدون علت تمام علل که ما هیچگاه نمی توانیم او را بشناسیم ناچار باید نامحدود و بی پایان باشد زیرا فقط نامحدود و بی پایان است که قابل شناسائی نیست و آنچه حدود و آغاز و انجام دارد شناخته می شود. خدا، نامحدود و بی پایان است و بهمین جهت همه چیز است، چون اگر حدودی می داشت ناچار دیواری بود که وی بدان منتهی و محدود می شد، و همین که بدیواری منتهی و محدود می گردید دیگر بی پایان نبود. و باز به همین دلیل، همه چیز، خداست زیرا محال است چیزی وجود داشته باشد که غیر از خدا باشد چون اگر چیزی غیر از خدا وجود می داشت دیگر خداوند نا محدود و بی پایان نبود و بطور قطع به آن شیئی محدود و منتهی می گردید.

عارفان بزرگ ایرانی معتقد بودند که خداوند یکی است و همواره هست و ممکن نیست دو تا باشد و ممکن نیست کسی بتواند صدای او را بشنود و با او تکلم نماید و او را بشناسد. بدین ترتیب نتیجه گرفتند که کمال مطلق و بقول امروزی (کمال ایده آل همانا وحدت با خداوند است چون بطوریکه گفتیم محال است که انسان بتواند در خارج از خدا زندگی کند.

ولی با اینکه باید انسان در وجود خدا و با خدا زندگی کند، بین خدا و انسان فرقت و فاصله بوجود می آید و این هجران و فراق سبب می شود که ما از لحاظ اصل و جوهر خداوند هستیم بشکل ماده یعنی انسان در آئیم. این فکر که مبدأ کل به کلی مجهول است و هیچ کس او را ندیده صدای او را نشنیده و هیچکس قادر به تکلم با او نیست از دسترس عوام الناس دور شد و محدود به مجامع محدودی از خواص گردید و به صورت تعلیمات و معتقدات پنهانی درآمد و گاهی از اوقات این معتقدات سبب گردید که برخی از عارفان با شکنجه های هولناک بدست مصادر دینی و علمای مذاهب جان بسپارند. زیرا علمای مذهبی حاضر نبودند قبول کنند که عقیده و فکری غیر از فکر و عقیده آنها دارای ارزش است.

و در بعضی از این معتقدات مزبور عالی ترین و بزرگترین تعلیمی که به مریدان خاص و لایق می دادند این بود که پس از آزمایشهای بسیار وقتی محقق می شد که مریدان برای دریافت سرالاسرار، شایسته و صالح هستند به او می گفتند  که: خداوند بزرگ که مبدأ و آفریننده جهان است به هیچ وجه قابل شناسائی نیست.

محال است که نیروی عقل و شعور بشری بتواند بفهمد که خداوند چه می گوید زیرا آنچه ممکن است از دهان خداوند ادا شود میلیاردها برابر بالاتر از میزان شعور و عقل بشری است و اینکه مردم می گویند که خداوند چنین و چنان گفته، تمام چیزهائی است از فکر و شعور خود ما که افراد بشر هستیم بوجود آمده و بهمین جهت آئینه ای است که وضع زندگی ما، تمایلات و آرزوهای ما و صفات زشت و شهوات ما را منعکس می نماید.

چنانچه احمد غزالی طوسی عارف قرن ششم هجری گفته است:

حسن تو فزون است ز بینائی من در ایران           راز تو برون است ز دانائی من

در عشق تو انتهاست تنهائی من            در وصف تو عجزاست توانائی من

 

یا اینکه عطار نیشابوری عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجری سروده است:

سبحان خالقی که صفاتش ز کبریا           بر خاک عجز میفکند عقل انبیاء

گر صدهزار قرن همه خلق کائنات           فکرت کنند در صفت و عزت خدا

آخر به عجز معترف آیند کای اله            دانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما

 هم چنین عبدالرحمن جامی عارف قرن نهم هجری سروده است:

حرف کمالش ز خط کبریا            زهره قلم را که نگردد روا

معرفت ار جوید از این پرده بار            شحنه غیرت کندش سنگسار

حرف الهی چو برآرد علم            مهر زده بر دهن انبیاء

با صفتش پرده نشیننده تر            کورتر آن چشم که بیننده تر

 و سرانجام مشتاق اصفهانی شاعر قرن دوازدهم هجری می گوید:

به عقل نازی حکیم تا کی، بفکرت این ره نمی شود طی            به کنه ذاتش خرد برد پی، اگر رسد خس به قعر دریا

و نگارنده (رفیع) نیز در این زمینه سروده است.

منم آنکه شوق جانم به نیاز در نگنجد           منم آنکه سجده من به نماز در نگنجد

منم آنکه قبله جان بودم جمال جانان            که فضای کعبه دل به حجاز در نگنجد

به طواف کعبه دل همه در سجود عشقم            که حریم حرمت جان به مجاز در نگنجد

همه شوق گفتگویم، همه ذوق یاد اویم            که خروش سوز جانم دل ساز در نگنجد

همه لذت وجودم، همه عاشق عروجم           که به پهنه خیالم غم راز در نگنجد

همه مست شوق و شورم، همه جلوۂ حضورم           که وصال بی فراقم به جواز در نگنجد

همه اسمها شنیدم، همه رسمها بدیدم           عجب اینکه نام جانان به طراز در نگنجد

چو به نام خوانم او را به حدود آرم او را           به حدود در نیاید به فراز در نگنجد

همه جستجوی جانم به هوای اوست دائما           که جلال حسن جانان به ایاز در نگنجد

چو فنای خویش خواهم به ره وصال جانان           به ضمیر بی وجودم رو از در نگنجد

به عروج ره سپردم که شدم «رفیع» دوران           که به ملک بی نیازی شه ناز در نگنجد

یعنی: شناسائی غیر محدود ذات هستی محال است.

با آن بدین جهت عارفان ایرانی اعتقاد داشتند برای اینکه بتوانیم به ذات خداوند ملحق شویم باید خود را از (ماده) نجات بدهیم و پیرایه های مادی را از خویش دور نمائیم تا به کمال مطلق که وصل به (وحدت) و الوهیت است برسیم. به بیان واضح تر اینکه هر چه روحانی تر خداتر) بدیهی است برای ثبت و ضبط و همچنین استمرار در انتقال چنین اعتقاداتی عمیق و والا به برگزیدگان یعنی عارفان و اصل «واصلین» با در نظر گرفتن تعصب عمومی و غوغای عوام به الفبای خاص و رمز و رازی مخصوص (زبان دل) احتیاج بود که به زبان فارسی پیام اهل دل یا (شوق صاحبدلان) و به زبان عربی شطحیات (جمع شطح) نامیده شده است که بعلت مشخص نبودن مفاهیم آنها همواره مورد اعتراض شدید متشرعان متعصب هر زمان واقع شده و بیشتر مواقع منجر به تکفیر و الحاد و زندقه و تبعید و اعدام گویند؛ آن شده است که نام آورترین آنان شقیق بلخی مقتول به سال ۱۷۴ هجری، بایزید بسطامی (متوفی ۲۳۴ هجری)، حسین منصور حلاج عارف بزرگ ایرانی (مقتول به سال ۳۰۹هجری)، عین القضات همدانی (مقتول به سال ۵۲۵ هجری) و شهاب الدین یحیی سهروردی (مقتول به سال ۵۸۷ هجری) و چند تن دیگر است که شرح احوال آنان را در کتاب «شهیدان قلم و اندیشه» آورده ام.

بقول حافظ:

گفت آن یار کزو گشت سردار بلند           جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

و یا اینکه:

چو منصور از مراد آنانکه بردارند بردارند           که با این درد اگر در بند در مانند درمانند

 اما شطحیات یا شطحات جمع «شطح» به معنی «حرکت» است و یا لغتی است دخیل از سریانی و از ماده «شطح» به معنی انبساط. پس شطح کلمه یی است مأخوذ به معنی حرکت، زیرا آن عبارت از حرکت اسرار واجدان است آنگاه که وجدشان نیرو گیرد و چون این جماعت اهل رازند، آن حرکت و وجد را شطح نامیدند تا شنونده را شگفت آید. اما شطح در اصطلاح صوفیه عبارت است از کلامی که زبان آنرا از وجدی که از معدن فیض به دل افاضه شده بیان کند، و این کلام شبیه و نزدیک به دعوی باشد، جز اینکه اهل این وجد آزموده و محفوظ از خطا باشند. برند، ولی این تعبیرات با هم فرق دارند، زیرا «طوالع» عبارتست از: انوار توحید که بر دلهای اهل معرفت می تابد، و از این راه آنچه از ایمان و اعتقاد در قلب آنها هست اطمینان و استواری می گیرد.

و «طوارق» عبارتست از چیزهایی که بدلهای اهل حقیقت می نشیند، و راه آن از گوش است، بدینوسیله حقایق ایشان را از نو بر ایشان زنده می کند. ولیکن «کشف» عبارتست از بیان و روشن کردن آنچه از فهم پوشیده است و بوسیله آن، آن مشکل چنان بر بنده گشاده می گردد که گویی آن مشکل را به چشم می بیند. و صوفیان درباره هر یک از این اصطلاحات بیانات مفصلی دارند که ما از ذکر آنها تن می زنیم.

صوفیان مسلمان، در اینکه شطحیات (که شامل خاطرات، فواید، و نکات نیز است) مقدمات و نشانه های تصفیه روح صوفی است، هم عقیده اند. لیکن بیشتر اهل نظر، و نیز ارباب دین بسبب مخالفت این امور با موازین شرع و اعتقاد به توحید، معتقدند که این حالت ناپایدار است، و تنها عبارت از فناء محدود شخصیت در ذات الهی است، لیکن برخی از صوفیان نامدار همچون ابوعبدالله محاسبی» (وفات ۲۴۳ هجری) و حسین منصور حلاج (وفات ۳۰۹ هجری) بر آنند که این نوع سخنان و تکرار آنها مایه نیرو گرفتن انوار الهی در دل صوفی و قوت یافتن عشق عاشق نسبت به معشوق می گردد. و تشریف الهی را بر قامت مجذوب سازگارتر می کند و ذات الهی را به سخن گفتن با مجذوبان یعنی محادثه) امکان می دهد.

آنان که به «تصوف عاشقانه» پایبند بودند، این سخنان را نوعی «اضطراب نفسانی» می دانستند و فزونی آنرا مایه ارتباط و وحدت می پنداشتند، اما جماعتی که به «تصوف زاهدانه» پای بند بودند این قبیل سخنان را نمی پسندیدند و از عناد و حتی گستاخی در حق گروه اول باز نمی ایستادند.

بایزید بسطامی گفته است: «باید مرا بستائید شأن من برتر از محمد(ص) است! تو باید بیش از آنچه من تو را فرمان می برم، از من فرمان ببری. آدم، خدای خویش را به لقمه ای بفروخت. «بهشت تو تنها بازیچه کودکان است».

زمانی دیگر گفت: «یکبار خدای متعال مرا بالا برد، و در برابر خود نشانید و گفت: ای بایزید! آفریدگان من می خواهند ترا در این جایگاه ببینند. گفتم:

خدایا مرا به وحدانیت خویش زینت ده و به «انانیت خویش بپوشان، و به مقام احدیت خود بالابر، تا چون آفریدگان تو مرا ببینند گویند: «ترا دیدیم، و آنجا همه تو باشی و من در میان نباشم!»

درباره معنی لغوی شطح باید اضافه نمود که لفظ شطح در المنجد نیامده است، صاحب منتهی الارب گوید (شطح) بالکسر و تشدید الطاء کلمه ایست که بدان بزغاله یکساله را زجر کنند و برانند و در قاموس فیروزآبادی (ابو طاهر مجدالدین محمد بن یعقوب شیرازی) بهمین ضبط و معنی و در معیار اللغه و متن اقرب الموارد تألیف سعید الخوری اللنبانی با تصریح بکسر شین و طاء و در فاکهه البستان شیخ عبدالله بستانی لنبانی هم بکسر اول و کسر و تشدید ثانی بدین معنی مسطور و اضافه شده است که این کلمه را بیشتر ائمه لغت نیاورده و بعضی از اهل صرف آن را از اسماء اصوات شمرده اند و در ذیل اقرب الموارد مذکورست که «شطحه» جمع آن «شطحات» در اصطلاح متصوفان کلماتیست که در حال غیبت از خویش و غلبه شهود حق بر آنان بر زبان رانند مثلا «أنا لحق» گویند و در فرهنگ نفیسی چنین مسطور است: شطحیات» مأخوذ از تازی سخنان خلاف شرع به زبان آوردن و چیزهائی مخالف ظاهر شریعت و کلماتی که در وقت مستی و ذوق از بعضی واصلین صادر می شود، مانند «سبحانی ما اعظم شأنی بایزید بسطامی» «أنا الحق گفتن منصور» «و لیس فی جبتی سوى الله گفتن جنید…» و از عجائب آنکه همین مؤلف در معنی شطاح گوید مأخوذ از تازی گستاخ و فحاش و بیشرم و شهوت پرست و این دو مفهوم را با هم شیخ روزبهان بقلی شیرازی مشهور به «شیخ شطاح» نخست این لقب را برخود نهاده است و در شرح شطحیات گوید: «ای خوش دل شطاح فارسی» و ظاهر است که معنی ناپسند از کلمه «شطاح» اراده نکرده است و در کتاب مزبور چنین آورده است: «در عربیت گویند «شطح» «یشطح» اذا تحرک. شطح حرکت است و آن خانه را که در آن آرد خرد کنند مشطاح گویند از بسیاری حرکت که درو باشد» و بندۂ نگارنده این معنی را در قوامیس عربی ندیده ام اما در بیان معنی اصطلاحی این لغت عبارتهائی دارد که خلاصه آن چنین است: در سخن صوفیان شطح مأخوذ است از حرکات اسرار دلشان چون … مضمرات غیب و اسرار عظمت را ببینند جان بجنبش… و زبان بگفتن آید… از صاحب وجد کلامی صادر شود که ظاهر آن چون متشابه قرآن و حدیث نباشد و دیگران آن کلمات را غریب یابند و چون در رسوم ظاهر و جهش نشناسند و میزان آن نبینند بانکار و طعن از تأمل مفتون شوند. در فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی لغت شطح چنین معرفی شده است  «شطح: سخنی است که زبان از گفتن آن تنفر داشته باشد و گوش از شنیدن آن کراهت دارد، و بمعنی حرکت است و آن امور و رموز است در وصف وجد و عباراتی که وصف حال و شدت و جدرا کند شطح گویند، و گفته شده است که «شطح» کلمه ایست که بوی خود پسندی بدهد و ادعاء از آن استشمام شود و آن در بین محققان نادر دیده شده است.

جرجانی گوید: «شطح» از زلات محققان است زیرا دعوی بحق است که عارف بدون اذن الهی اظهار می کند رجوع شود به (لمع صفحه ۳۷۵۔ طرائق صفحه ۲۰۴- شرح گلشن صفحه ۶۲۹) در اصطلاحات است که وجد در لغت بمعنی حرکت است و حرکت شدید آسیا را «شطح» گویند و در عرف عرفا حرکت اسرار و جدی را «شطح» گویند باینکه اظهار شود.

و گفته شده است «شطحیات» سخنی را گویند که ظاهر آن بظاهر شرع راست نیاید.

و بعضی گویند: سخنانی است که در حال شدت وجد ادا شود و شنیدن آن بر ارباب ظاهر سخت و ناخوش باشد و موجب ظن و انکار گردد (دستورالعلماء ج ۲ صفحه ۲۱۶).

در شطحیات است: خانه ای را که آرد، خوردکند، مشطاح گویند از بسیاری حرکات که در او باشد، پس در سخن، شطح عبارت از حرکات اسرار ایشانست، چون وجدی قوی شود و نور تجلی در صمیم سر ایشان عالی شود بنعت مباشرت و مکاشفت و استحکام ارواح در انوار الهام که عقول ایشان را حادث شود برانگیزانند، آتش شوق ایشان بمعشوق ازلی تا برسد بعیان سراپرده کبریا و در عالم بهاء، جولان کنند، چون ببینند نظایرات و مغمرات غیب، بی اختیار، مستی در ایشان آید، جان به جنبش درآید، سر بجوش درآید، زبان به گفتن در آید، از صاحب وجد کلامی صادر شود، از تلهف احوال و ارتفاع روح، در علو مقامات، و اصول متشابه در شطح از سه معدن است: معدن قرآن، معدن حدیث و معدن الهام، اولیاء حق سبحانه با عموم بندگان بزبان شریعت گویند و با خصوص بزبان حقیقت و عموم را فرمود تا او را بطلبند در مدارج معاملات (شطحیات صفحه ۵۶ – ۵۸).

در شرح گلشن راز درباره شطح چنین آمده است:

حدیث ماجرای شطح و طامات            خیال خلوت و نور کرامات

بدان که رجوع و وصول بمبدء حقیقی که مستلزم معرفت یقینی کشفی است که غرض ایجاد است غیر مجذوبان مطلق را جز به ارشاد کامل راهنما و سیر و سلوک و ریاضت و خلوت و عزلت میسر نیست و اکابر دین که مشایخ طریقت اند قدس الله اسرار هم اختیار عزلت و خلوت و انقطاع و انزواء بجهت آن فرموده اند که تا حواس ظاهر بسته شود و او را از مشاهده جمال مولی محجوب ساخته همه از روزی حواس در آمده است. پس بواسطه عزلت آن مدد نفسانی از هوا و آن شیطان کم شود و حجاب مرتفع گشته بمقام شهود جمال ملک متعال برسد و سالک را قبل از وصول بمقام توحید که مقصود اصلی جمیع عبادات و سلوک و ریاضت است انواع حالات دست می دهد و منازل و مقامات بسیار دیده می شود مثل انوارات سبعه که سالکان را مشهود می گردد على تفاوت مرا تبهم و مقدمه آنها که در اصطلاح صوفیه به بوارق و لوامع موسومند و کرامات که خرق عادات است مثل اخبار از غیب و کشف ضمیر و کشف قبور (قلوب) و غیرها و شطح و طامات که در عرف صوفیه صافی دل عبارت از حرکت واجدان است وقتی که وجد و یافت ایشان قوی گردد. به حیثیتی که از ظرف استعداد ایشان فرو ریزد و نگاه نتوانند داشت و در آن حین سخنی چند از ایشان صادر شود که شنیدن آنها بر ارباب ظاهر سخت و ناخوش باشد و موجب طعن و انکار گردد و این حالات مذکور فی نفس الامر مقصود بالذات نیست بلکه مقصود بالذات اتحاد تام و رفع اثنینیت است و لهذا فرمود که حدیث ماجرای شطح و طامات یعنی حدیث و سخن و گفتگوی شطح و طامات که عبارت از اظهار آن حالات است که سالک صاحب ذوق را دست داده است و خیال خلوت که انزواء و انقطاع از خلق است و مشاهده انوار متلونه که مشهود سالک است و کرامات که اخبار است از غیب و اشراق بر ضمایر است».

در اورادالاحباب در باب الشطحیات چنین آمده است:

(در لغت و استعمال، شطح سخنی را گویند که ظاهر آن به شرع راست نبود اما حالی که آن سخن نتیجه آن حال است به حق باشد. سخنهای شطحیات که از ابویزیدست و از بعضی مشایخ روایت کرده اند آن از غلبه حال وقوت سکر و افزونی وجد و ظهور آمده است. آن رانی قبول باید کردن و نی رد شاید کردن. ادنی مراتب انبیاء علیهم السلام حیرت است که از ابتدای فطرت و معرفت با ایشان همراه است جهت آنکه هرگز نبوده است واقصی مراتب اولیاء مستی و حیرت است. الا تفاوت آن است که حیرت انبیا علیهم السلام در طریق است و حیرت و سکرت اولیا عند المنزلو این طایفه در دنیا زیستند و هیچ چیز ایشان را از خدای مشغول نگردانید و در آخرت نیز چون محشور شوند هیچ چیز ایشان را از خدای محجوب نگرداند…

و دیگر بدان ای مرید سالک که حیرت در مستی شراب محبت به منزله غفلت و حیرت است در مستی خمر و از خوردن شراب مقصود مستی نیست بلکه مقصود انس و نشاط است پس انبیاء علیهم السلام را انس و نشاط به شراب محبت دایم حاصل است و از مستی محفوظند کرامه من الله تعالی که ایشان امام امت اند و مقتدای خلقند. اما غیر انبیا را این کرامات نیست که به حکم در این باب متابعت ایشان کنند بلکه دیگران در مقام بندگی و متابعت اند چنانک انبیا در مقام مهتری و مقتدایی اند. پس این سکر به شراب محبت بر ایشان جایزست و هر چه در این انواع سکر از اولیاء الله در وجود آید آن را انکار نباید کردن و اقتدا هم نشاید

کردن… آنانک بالغان راه اند به خلاف معهود و غیر از جاده مسلوک از ایشان چیزی صادر نشده است و هیچ آفریده یی را از اهل آسمان و زمین از ملائکه مقرب و انبیای مرسل این نرسد که گوید الله را کماهی شناخته ام و دانسته بلک همه در ترس و خوف بوده اند از بهر آنک جمله گویندگان در گفته های خود و مقربان در قرب خود و عارفان در عرفان خود از کنه آفرین (اصل: قرین) خدای و حقیقت توحید احد و عظمت تعظیم عظیم محجوبند و هر کس را که در مرتبه یی به وجهی سری برو کشف کردند و او آن سر را از غلبه حال و ضعف نبیت ظاهر گرداند آن پسندیده نیفتد: افشاء سر الربوبیه کفر».

درباره شطحیات بایزید بسطامی این موضوع جلب توجه می کند که: هر چند سخنان شطح آمیز پیش از بایزید از ابراهیم ادهم و رابعه عدویه نیز بقل شده است اما در کلام بایزید شطحیات صوفیانه رنگ بسیار تند یافت چنانکه حتی شبلی و حلاج هم سخنانش تندتر و بی پرواتر از وی نبود. هر چند حسین منصور حلاج جانش را بر سر همین شطحیات خویش نهاد اما بهرحال صوفیه با نام بایزید پیوند و ارتباطی خاص یافت. این شطحیات در زمان خود او ظاهرا مکرر اسباب زحمت می شد و احتمال دارد که از بسطام وی را گه گاه بجهت همینگونه سخنان نفی بلد کرده باشند، این شطحیات در واقع سخنان بی پروایی است که به قول میرسید شریف جرجانی از روی اضطرار و اضطراب از اهل معرفت سر می زند و البته برای کسانی که هرگز تحت تأثیر آن گونه احوال بسر نبرده اند گران می آید و نامقبول. قول جرجانی که می گوید این سخنان از زلات محققان است چه آن دعویی است حق که عارف آن را اظهار می کند اما بدون اذن الهی  خود حاکی است از اعتقادی که هواداران صوفیه و کسانی که نمی خواسته اند گویندگان شطحیات را به کفر و بی ادبی منسوب دارند در باب سخنان بی پروای آنها داشته اند. شادروان استاد جلال الدین همایی در این باره می نویسد: «امام ابو حامد محمد غزالی بعض کلمات منصور حلاج و بایزید بسطامی و امثال آنها و همان سخنان را که دستاویز تکفیر و لعن و قتل آنها شده بود تفسیر و تاویل کرده می گفت: «شاید مرد عارف در حالت استغراق و فناء فی الله بگوید سبحانی ما اعظم شأنی و ما فی الجبه الاالله. و این اتحاد چنانست که عاشق در جذبه عشق بگوید:

انا من آهوی و من آهوی انا           نحن روحان حللنا بدنا

چه بسا که شخص در آیینه می نگرد و نه آیینه را که تنها صورت را می بیند چنانکه رنگ شیشه را با شراب یکی می انگارد و می گوید:

رق الزجاج و رقت الخمر            و تشابها فتشا کل الامر

فکانما خمر و لا قدح            و کانما قدح و لا خمر

این احوال نسبت به دارنده حال به زبان مجاز اتحاد است و به زبان حقیقت توحید. و بالاتر از این نیز حقایقی است که رسیدنی است نه گفتنی».

از کلمات اوست: اگر عالمی بزرگ را دیدی که یکی از امور دینی را انکار کرد انکار او را شگفت مدار و دلیل صادق مگیر چه ممکن است که رونده راهی در راه دیگر خطا کند.

و نیز از اوست: ایمان سه قسم است، یکی ایمان عوام که تقلیدی محض است. دیگر ایمان اهل کلام که ایمان استدلالی است. سه دیگر ایمان عرفان و آن شهود یقینی است.

نیز می گوید اهل تصوف به علوم الهامی توجه دارند ونه بفنون تعلیمی»

با اینهمه عامه مسلمانان و همچنین فقیهان و متکلمان که با احوال صوفیه و هیجانات آنها آشنائی نداشته اند و آنها را بیشتر اصحاب دعوی می دیده اند در باب اینگونه اقوال مسامحه و اغماض نشان نمی داده اند و کلام بایزید را که سبحانی ما اعظم شانی می گفت و قول حسین منصور حلاج را که بانگ اناالحق می زد دعاوی رعونت آمیز می خواندند و به همین سبب در تکفیر آنها تردید نمی کردند.

بایزید خودش البته کتابی تألیف نکرد، اما پیروان طریقه او مدتها بعد از وفاتش بعضی سخنان از گفته او تدوین کردند که اگر عین اقوال او نباشد نمونه ایست از آنچه صوفیه بعدها به وی منسوب می داشته اند. این سخنان همانطور که در این تألیف مشاهده میکنید شامل مناجات بایزید، معراج بایزید و شطحیات اوست. در واقع معراج بایزید که روایات متعدد از آن باقی است خود قسمتی از شطحیات اوست. مناجات منسوب به بایزید را از قول شیخ ابوالحسن خرقانی نقل کرده اند که از آن هم نسخه فارسی در دست است هم یک ترجمه ترکی.

شطحیات و معراج بایزید نیز غالبا از طریق جنید نشر شده است که وی به موجب روایت ابونصر سراج کتابی داشته است در تفسیر کلام بایزید . غالب این شطحیات در شکل ترجمه عربی آنها نقل شده است. اینکه بعضی از این شطحیات او جز به عربی نقل نشده است تردید در انتساب آنها را موجه می کند. حتی خود او گه گاه خویشتن را نسبت به سخنانی که دیگران فراخور فهم و حال خویش به وی نسبت می دادند مسئول نمی دید و می گفت سخنان من بر اقتضای حال می آید، اما هر کس آنرا چنان که اقتضای وقت خویش است ادراک می کند و سپس ادراک خویش را به من منسوب می دارد. این کلام بایزید اشاره یی است به اینکه سخن او را به معانی دیگر هم نقل می کرده اند، و دریافت خویش را به او منسوب می داشته اند؟ این نکته ایست که جنید هم در تفسیری که بر پاره یی از این شطحیات بایزید کرده است بر آن تکیه می کند. در هر صورت شطحیات او حتی مورد اعتراض بعضی مشایخ صوفیه نیز واقع می شد. سراج نقل می کند که ابن سالم بصری مدعی بود که آنچه بایزید گفت از دعوی فرعون هم که به موجب قرآن ادعای انا ربکم الاعلى داشت بدتر بود و به این بیان بایزید را تکفیر می کرد. خواجه عبدالله انصاری هم که به پاره ای از این شطحیات بایزید اشارت دارد، آنگونه سخنان را از وی بعید می شمارد و می پندارد که از این گونه بر او ساخته اند حتی در باب آنچه از او نقل می کنند که گفت: شدم خیمه زدم بر عرش، می گوید که این سخن در شریعت کفر است و در حقیقت بعد از آنکه به بیان خواجه عبدالله حقیقت رهایی یافتن از خویش است نه فرادید آوردن خویش . در هر حال کلام بایزید شور و غلبه دارد که شطحیات او را رنگ خاص می دهد و در حکایتهای صوفیه از جمله مثنوی معنوی این شور و غلبه او بیان شاعرانه یافته است. چنانچه در این تألیف ملاحظه می فرمائید عطار و مولانا از داستان سبحانی ما اعظم شانی گفتن او حکایات لطیف بسیار زیبایی ساخته اند حاکی از اتحاد عارف با حق. در واقع باید گفت: قسمت عمده ای از این شطحیات منسوب به بایزید گستاخانه، لطیف، و در عین حال حاکی است از حالتی که در آن عارف، خویشتن را با حق متحد می یابد. به زبان صوفیان عین الجمع. این حالت که تجربه صوفیانه است البته و رای ادراک فقیهان و عالمان است و بایزید این حالت تحقیر نسبت به علماء راحتی در بعضی شطحیات خویش نشان می دهد. از جمله می گوید بر درگاه حق گذشتم چندان ازدحام ندیدم چون اهل دنیا به سبب دنیا در حجاب مانده بودند اهل آخرت مشغول بودند مدعیان صوفی به اکل و شرب و کدیه فرو مانده بودند. ائمه صوفیه را که هیچیک از آنها در حجاب نمی دارد مست و حیران دیدم بدین گونه بایزید نه فقط به بعضی از زهاد و صوفیه عصر خویش که از حق در حجاب مانده اند طعنه ها دارد، بلکه از علما و فقها نیز فقط به عنوان اهل دنیا به اشارت سخن می گوید و از آنها در درگاه حق نشان نمی یابد. هدف عارف نزد بایزید رهایی از تمام این حجابهایی است که علماء اهل دنیا و زهاد صوفیه را از حق دور می دارد تمام شطحیات او نیز بیان کشش و کوشش روحانی اوست جهت نیل به حق با داستان تجارب عرفانی او.

بر خلاف بعضی از مشایخ عصر خویش بایزید بنای کارش بیشتر بر مراقبت نفس بود، و توجه چندانی به ارشاد خلق ورد و قبول آنها نداشت. حتی اصراری که در دور کردن خلق از خویش داشت تا حدی رنگ طریقه اهل ملامت دارد. و شاید بعضی از اهل ملامت خراسان با وی ارتباط هم داشته اند. بر حسب یک روایت کتاب سهلکی وقتی بایزید به شهری می رفت عده زیادی دنبال وی به راه افتادند. پرسیدند اینها چه می خواهند؟ گفتند: از صحبت تو بهره می جویند. برگشت و گفت آنی انا الله… قوم رهایش کردند و گفتند مگر دیوانه است. از اینگونه سخنان منسوب به او شاید پاره یی جهت طرد و دفع اعتقاد عوام بوده است در حق خویش و برای رهایی از اشتغال و توجه به آنها. بایزید بر خلاف مشایخ دیگر به ظواهر تعلیم چندان اهمیت نمی داد، آنچه برای وی اهمیت داشت نیل به فنا بود و توحید.در بیان همین تجارب است که می گوید از بایزیدی بیرون آمدم چون مار از پوست، و می گوید: از خدای به خدای رفتم تا ندا کردند از من در من که ای تو، من

جوابی نیز که به یک پرسنده داد تمام منازل را در نفی وجود خلاصه می کند. و نیل به فنا: پرسیدند که راه حق به حق چگونه است؟ گفت: تو از راه برخیز به حق رسیدی. چنانکه مرید معنوی او شیخ ابوالحسن خرقانی همین مطلب را تکرار کرده است که نگارنده (رفیع) آن را به شرح زیر به شعر در آورده است: .

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن