مشاهیر

در وصف حیرت بایزید بسطامی

فی وصف حیرتی

ای صوفی! توئی که در زمین بی زمن اثر صفاء صفوت اتحادی. توئی که با گمراهان توحید در بیداء ازل خفتگان عشق را بیداری. چه کسی که در حواصل ادهار منازل انوار نه جوئی؟ چه کسی که بعد از کشوف کشوف کشوف قدم در نکرات عدم، حق در حقیقت، در عین نفی، باز ندانی؟ اگر شاخ گلی، چرا بلبل عشق أنائیت از آنائیت گفتن خاموش است؟ اگر عنقاء قاف الوهیتی، چرا در پستی پشه گیری؟

بگذر از باخبران، که جمله دفتر خوانان علم تزویراند. بگذر از بهتران، که جمله کارداران سرای تقدیراند. ای شمس مطالع ذوالجلالی! تا کی از انجم افعالی در بیخودی منی گوئی؟ چون قبله مختلف یک رنگ شد، از همه جهات بوی یاسمین «فثم وجه الله» جوی: شادباش، ای مقتول عشق «ألست» هان که جان بجانان خواهد پیوست. ای مرقع پوش صحن صفاء قدوسیان! ای نوای خطاب مرغان مقدس ملکوت سبوحیان، بیک جرعه این جان ناتمام در مجلس ازل مست گردان، که آشوب کنان صحن سرای مجد کبریائی، در مجلس بهاء ذوالجلالی خمار زده درد تواند، چند گرد بتخانۂ آزران گردی، و نزد هربتی در مشهد التباس «هذا ربی» گوئی، سماع ورود و سرود طعمه طوطی جان ساز، تا به اغذیه روحانیات جسم و جان قوی گردد، و از جمله ریاست در دو جهان بروی آن شاهدبری گردد. آه زن و راه کوب، که صدهزار قاضی بی روان از نایافت جان عشق بی روان اند.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن