theme wordpress
مشاهیر

در وصف بایزید بسطامی بخش 5

في وصف حالی

این استان انتقال اکانت ای مفتاح گنج نامه جود! تنگدلان را از خزاین غیبت حکمت فتوحی بده. شطحیات شیرگیران بیابان وحدت را سر (سبحانی) بنمای. نه مصباح آسمان وجودی؟ شب پران مرغ عیسی را از چراغدان (الله نورالسماوات) نوری ببخش. سبز طارم چرخ زراق را از خنب عیسی جان ارزقی در پوش، تا چاوشان ملکوت از جیب و دامن جبروت در و یاقوت حکمت از طبق عبهر (و النجم اذا هوی) پاشند، که دیریست تا گام اصداف جان ارادت مریدان از باران الهام عشق خشک است.

ای جوهر والا! هان برین بالا، که نوح گرينده از عشق تو طوفان بارست (؟) روح جندان(؟) در صدر خاموشان از احیاء موتی بنگار، طبع آبستن را بقهر و لطف دایگی چه کنی؟ که نه سیمرغ شرق ازل ساکن آب و گل خواهد بود. رایگان بخشا! بر زمان و مکان ببخشای، آستین تصوف برافشان، تا در ولؤلؤ (أنا الحق) فرو ریزد. ان

عروس معرفت را بر وی نگار حسن ازل خال و(عصی) بنشان تا در بزم قدم در روی شاهد باقی از رنگ خجل خط ملامت از مداد (الفقر سواد الوجه في الدارین) بر وی کشد. چند خریطه کشی آزر نفس کنی «اني بريء مما تشرکون» بگوی، که مزور نبیسان ملکوت در روی شاهد مصر ازل بی خبر دست بریدند. تو چه ید بیضاء نمایی؟ چون فرعون طبیعت رمید، از (تبت الیک) بیندیش، و «رب ارنی» مگوی، که آدمان بی گناه در سرای تنزیه جمله (ربنا ظلمنا) می گویند و عاشقان «لا احصى ثناء» بعد از جهان خلا و ملا بدروازه بقا بعد از فنا عروس قدم می جویند.

بایزید گوید که مرا گفت در غیب که ای بایزید! تو مثل منی وای مثل من! من بترسیدم. گفتم: تو مثل توئی، ترا مثل نیست. گفت: ای بایزید!بگوی به خود تا باشد. گفتم: به تو گویم تا بباشد. بعد از آن گفتم که زمینی بباش! زمینی منبسط دیدم. گفتم: آسمانی. ناگاه آسمانی ساقف دیدم. پس گفتم: این جمله هبا دیدم. آنگاه مرا گفت که صفت ما بخوان. گفتم: (له ملك السموات و الأرض يحيي و يميت و هو على كل شيء قدیر) آنگاه در من هیجانی برخاست. از من قرائت برفت. بعد از آن بایزید می گوید (بحق او که مرا هست ملک آسمان و زمین و ملکوتیت حیات و موت).

استان ایران را دارد در شطح دیگر گوید که: ( چون به حق رسیدم، مرا دو حله درپوشید. گفتند که آن دو حله چه بود؟ گفت: رداء کبریا و ازار عزت. آنگاه تاج کرامت بر سر من نهاد. پس مرا گفت: اکنون بر خلق من رو. دیگر گفت مران کجا روی؟ که ورای من منتها نیست. مرا در هواء بی حد بداشتند، که قعر آن را در غیب هیچ سدی نبود،حیران شدم. مرا گفت: ای بی مثل من؟ گفتم: ای تو چون تو! ترا هیچ مثل نباشد. آنگاه بیابان در بیابان پیدا شد، (مستطمرات و مقطرات) دیم غیت دیدم. آنگاه امن به من بخشید، تولاء خلق به من داد. چون دیدم که به غیر او مشغولم، از آن دور شدم. به من گفت که ای بایزید! بباش چون کون ما، بیافرین خلقی چون خلق ما. گفتن اگر چه متولی به عزم توام، نخواهم جز تو دیگر. گفت: ای بایزید! هیچ چیز نگوئی که بباش الا که بباشد. آنگاه بیافریدم هفت آسمان چون این آسمان و هفت زمین چون این زمین، و دریاهاء با موج چون این دریاها، و کوهها شوامخ چون این کوهها. چون دانستم که بهر چه خواهم قادرم، بدانستم که این همه که به من داد در ملک او یک ذره نقصان نشد، جمله بگذاشتم آنگاه با ذات او شدم با حق به حق گشتم، بی من من او شدم، و او من دیگر او چنان شد که او بود، چنانکه او بود هم چنان شد، (سبحانه! سبحانه!)

قال: گفتی که ای مثل من دلخوشی است در قرب، چون ملک شد در ملک او نبینی که در بهشت گوید که از ملکی کریم به ملکی کریم (و اذا رأيت ثم رأيت نعیما و ملكا كبيرا). نیز گفتن که تو مثل مائی، یعنی ترا حی قادر به سمیع و بصیر متکلم مرید آفریدم، ترا لباس بقاء در پوشیدم، تا در جوار ما نمیری. این رمز (خلق الله آدم على صورته) بین. چون اتصاف حاصل شد، و تخلق تمام گشت، اسم اعظم بیافت. پس آنگاه در تقليب اعیان و انشاء مفردات قادر شود. عجب مدار که از عرش تا به ثری به کاف و نون حق موجودست و بدان قایم تا ابد، اگر به اسم اعظم کسی هزار کون بیافریند، هم چون این کون به اسم حق بوده است، نه به غیر قابل و فاعل حق بود. آن جمله متعلق به قدرت قادر قدیم است.

در معجز عيسى – عليه السلام بنگر. حدیث احياء موتی، و مرغ آفریدن، و احیاء موتی ابراهیم، و جميع معجزات انیبا آیات حق است. در ولایت ایات همان حق است. خداوند جل – جلاله صد هزار بیابان غیب دارد. در یکی از آن سر بایزید حاضر کرده، او را لباس قدرت درپوشید. از بایزید قدرت خواست. گفت: اگر کنم، توئی، نه من. و بایزید را در فعل اورد، تا یقینش بیفزاید. در مشاهده گفت: بگو، تا بباشد. بایزید به حق گفت، حق برای او در بیابان آسمانها و زمینها و دریاها و کوهها بیافرید. آنگاه بایزید را بنمود: حقیقت توحید آنست که آن همه مک است در تجرید توحيد. آن لؤلؤ صبيان است. حق به حق قایم در اولیت و آخریتش، خلق نیست. رسوم مندرج و طروق منطمس صروف علل، و علل از خلل خيل از فعل خلق را (؟) و آن مدارج سعد است. خداوند از این اشارات منزه است. (ليس كمثله شي) حديث رداء کبریا و ازارعز تجلی صفات است، غیب دیدن و حیران شدن، صفت بندگی است. هر چه یافت از ملک حق، گفت که ذره ای نبود.

این چه گفت که با ذات حق شدم، سخن أنائیت است حديث مستان معرفت. نبینی که چون باز آمد از حال، گفت: من من بودم، حق حق سبحانه، این همه مخائيل توحید است. اگر در محل التباس تو دیدگان را تحقیق است، در شوراب شراب قمر جمله بی دست و پای، دست و پای بیخودی می زنند. از عجز معرفت به سر می پویند، قدم قیومی ازل ازل می جویند. از آن مستی رمزها چنین می گویند. در لوح خیال سطر کج می خوانند. حریف دیر آمده جانا آشنای کس نشد، جمله لاف عشق است نسخه كاف کفر.

 

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن