مشاهیر

در وصف بایزید بسطامی بخش ۴

فی وصفی

ای بدیع الصفه! از خود بیرون آی، که ذرات وجود همه تویی، تو از ذره بیرون شو، تا بزبان بی زبانی بی علت دویی در هر مشهدی (أنا الله) گویی، ای صافی نظر! اگر از حادثه قبض و بسط بگذری، بی ترقی بی تلوین احکام حق را بی خود و با خود ببینی. اگر مهد قدمی در صورت آدم کیستی ؟ اگر جان عالمی، بی عالم چیستی؟ رسوم هاذوزیان (؟) عشق بگذار، که بر دروازۂ ازل جمله حکیمان فلک پیمای، خریطه و انبان (هذا ربی) انداخته. اگر صاحب دیده ئی، شرط طمس کجاست؟ و اگر در عین وحدتی، صورت امر چراست؟ درین تنگ میدان نقوش مزورنویسان فلک (مموه) شدند. تو سیر در مکان چه کنی؟

ای شاه باز طارم قدم! با پرندگان عناصر در اطوار زمان چه پری؟ خطی بدایرۂ حدث درکش، در دم وقتی مسرمد در لامکان بی تخیل جهات حق را بصدهزار صفات ببینی. اگر بمانی، محل بقاست. اگر نمانی، حقیقت فناست. از فنا و بقا بگذر، تا جان همه جانان شود صورت قلت و کثرت با محال خامان. یکی از بایزید پرسید که چیزی که عارف را از حق حجاب کند؟) گفت: ای مسکین! آنکس که حق حجاب او باشد، او را چیزی حجاب کند. حق حجاب نیست.)

قال: بدین حدیث آن خواهد که حق نگه دارنده عارف است بذات خود، که بچیزی دون او محجوب باشد. و آنگه باشد که عارف مشاهد ذات باشد. حقیقت این سخن در توحید آنست که چون حق عارف را منع کند از مشاهده خویش، حق حجاب او باشد، زیرا که امتناع او از مطالعه حدث قدم را حجاب حدث است بهتر گوید – علیه السلام – که حجاب او نور اوست، و نور او صفاتست، و صفات او ذات خودبخود متحجب) چون عارف در درک نکره اندازد، آنرا که نقاد بصر در حقیقت توحید قایم است، در مشاهده وجود حق بسی حق را بیند، که ندانند که آن مکرست. حیران کند تحقیق تنزیه را مشاهده بدهد حق عبودیت را، از وصول حقیقت منع کند، حق قدس ربوبیت را. اگر از دیوار ازل برتر آیی و از مهمه (؟) ابد بگذری، بی ازل و ابد بچشم عدم عدم را ببینی. عدم حجاب نکره قهرست. اگر در این پرده بگذری، بزمین (لاشرقیه و لاغربیه) از هواء هویت سایۂ عنقاء قدم بینی. اگر از آفتاب تجلی وحدت در آن سایه گریزی، از حجاب افعال به حجاب صفت رسیدی، در کنه بیکنه غرق گردی، از حجاب جاوید بیرون نیایی.

ای سیمرغ وحدت سرای! در آتش هوای کبریا چون پری، که جناج آزال و آباد از مرغ ربوبیت بگسیخت، و از احجار طوارق منجنیق شوامخ قاف قدم اسد (؟) خامه قدر بگریخت.

یکی پیش بایزید بر خواند که (آن بطش ربک لشدید) گفت: (بطش من از بطش او سخت تر است.)

قال: خبر داد از فراخنای کرم حق و رحمت و شفقت او بر بندگان، و از تنگی و ناتمامی بشریت خویش. در (ان الله یغفر الذنوب جمیعا) بنگر و در (خلق الانسان ضعیفه ). حق خبرداد درین حدیث از بخل ایشان و قلت رحم بر مجرم. گفت (قل لو أنتم تملکون خزاین رحمه ربی اذا لامسکتم خشیه الانفاق) نیز عجب نیست که حق عارف بیش استیفا کند که حق خویش، چون حق خود جوید، تجلی بدو کند. و چون حق عارف خواهد، تجلی بقهر کند. اینست سر (من أهان لی ولیا، فقط بارزنی بالمحاربه) ای بایزید اگر اتصاف کل بودی، بعین کل بطنین یک رنگ بودی، و در عین وحدت جمع جمع را در عین جمع دو بنمودی. صدر جان جان بمنقار ازل بشکاف، تا طیر وحدت دانه آنائیت از کام نیستی بستاند، ودرروی دریاء مسرمد صمدیت ایت (کل من علیهافان) بر خواند.

ابوموسی گوید که (احمد حرب حصیری به ابویزید فرستاد، گفت: می خواهم که شب برین نماز کنی. پیغام فرستاد که عبادت اهل آسمان و زمین جمع کردم، و در بالش نهادم و آن بالش را زیر سر نهادم)

قال: در این سخن اشارت کند که معنی جانم از رسوم بتحقیق رسید، و از معاملت بحال، و از عبادت بمراقبه، و از مراقبه به مشاهده، و از مشاهده بمعرفت و از معرفت بمحبت و از محبت بتجرید. چون بنهایت تجرید رسید، در رؤیت قدم در قدم از رسم عدم فنا شد. عبادت اهل کون با کون در سطوات عظمت حق – جل جلاله متلاشی دید. جمله وجودش از صورت عبودیت مشاهده ربوبیت گشت. صورتش از نوافل بیاسود. سر طه (ما أنزلنا علیک) بر خوان. بعد از آنک خواجه (قاب قوسین) در عبادت قدمهاء گرانمایه رنجانید، گفتندش (علم أن سیکون منکم مرضی)

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن