مشاهیر

در وصف بایزید بسطامی بخش ۳

فی وصف حالی

چه عجب داری سخنم در مشاهده و کشف، بعز دیمومیتش که بصد هزار جلال و کمال ازلی حق را بحق دیدم، لیکن تو چه دانی حدیث بی غرضان؟ شبی با من در طوای ملکوت بر طور جبروت همرنگ موسی شو، تا بهر ذره در هر سنگی صدهزار تجلی بینی.

این چه شک است «فاسئل الذین یقرؤن الکتاب» که ایشان دانند سر تجلی. زبوریان خوانند در قرآن «ما کذب الفؤاد ما رأی» در صحیفه « تدلی».

اگر تشنه ئی، هان که قلزم کبریا ام. اگر بی دلی، هان که طبیب کیمیاام. اگر صاحب دیده ئی، هان که یوسف روزگارم. اگر بیخودی، درآی که آیینه صفاتم. در من نگر تا جانم را ببینی که چون در منقار شاهین ازلی بی روان روانست. خونم مداد «ن و القلم» دان. از لوح محفوظ صورت آدم حرف «خلق الله آدم» بر خوان. ای صوفی خانقاه قدم! سر بگریبان ابد فرو بر، که ازین حدیث جهانیان نابینااند، «ینظرون الیک و هم الایبصرون».

ابو موسی گوید که «ابویزید از مؤذن الله اکبر بشنید، گفت: من بزرگوارترم.» در الوهیت مستغرق بود، در ربو بیت ابویزید نبود، آن همه حق بود. مرد نرسد به سر توحید تا خود را موحد نداند. چون برسد، عین فعل در عین قدم بحر قدم همه «سبحانی» گوید. رمرلی (؟) در اورسد (؟) از لیات را تا در مرغ قدم سبحانی شوی. در حق بکار حق باش، تا بر حریر جان رقم جانان شوی.

آنگه بدانی که چه می گوید مجنون در حق لیلی در میل عشق مولی حدیث «أنا من أهوى و من أهوى أنا» ممکن شود، که تعزز به کبریا حق کرد «ولله العزه ولرسوله وللمومنین». و نیز ممکن شود که از سر غیرت مؤذن را برزد، گفت: بیچاره آ! این که تو میگوئی در خورد من و تست، او بی من و تو متعزز بکبریاء قد مست.

خود گوید چنانچه خود خواهد که او بدان سزاوار است. این تفسیر «لا احصی ثناء» است. چون عربده کنم، قدم از من پنهان شود. من همه خود را بینم، او مرا دیوانه کند، تا هر چه خواهم بی او ازو با خود و خلق گویم. بیانا یکی در بایزید بکوفت، گفت: «کرا میطلبی؟» گفت: (با یزید را می طلبم) گفت: (سی سالست تا بایزید در طلب بایزید است و او را ندید، تو او را چون خواهی دید؟)

قال. بدین سخن جانم گم گشته می خواست که مسلوب فیض ازل بود. عقل نه مانده بود در ربوبیت، حس عاجز در عبودیت، روح بی خود در عظمت، سر در نور قدم متلاشی، خرد چون دیوانه، فهم در حکمت بسوخته، و هم در طلب حیران گشته، خیال درنا یافت متواری شده. جان جان در بحر زخار قدم غرقه گشته عارف در حق غایب، و معروف در عارف غایب، نه خود را بیند از حضور حق در استیلاء استوا، نه حق را بیند در رؤیت ابتلا. عبودیت حجاب است ربوبیت را، و ربوبیت عبودیت را.

گریختگان کهف عصمت را بنگر بعد از سیصد و نه سال چون روح ناتوانشان از خواب مشاهده برخواست (برخاست) در تنبه، می گفت «کم البثت قال لبثت یوما أو بعض یوم» مشاهده عزیز علیه السلام در معراج صدساله با که گویم؟ ترازین حدیث شیر و انجیر و خردانی، چون آیت «انی یحیی» بر خوانی. نی نی خواست که بمدارج رؤیت افعال ببام کبریا برشود، و شاهد ازل در مرآت قدرت ببیند. چون جان نیم رنگ اش به صبغ «صبغه الله» همرنگ عیسی شد، در آیینه صورتشان غلط گران

هذا ربی» گفتند که «عزیز ابن الله و مسیح ابن الله» در غیبت آن نکو روی نگاه کن که چون در بحر لا یزالی غرقه گشتی، از بطنان غیب ندا کردی که (کلمینی یا حمیرا).

ابویزید در شطح گوید که «او را سبحات بسیارست. از جمع سبحات مرا سبحاتی داد که همه سبحات در آن پنهان بود».

قال، که: ذات منبع صفاتست. دعوی از عین کل کرد. انیس دلخوشی بود. اگرنه او از قدم، کیست؟ مست در پنداشت هستی است، در عشق رواست این پنداشت، لیکن در توحید خطاست. اگر هست در توحید خدعتست، فرحی در مشاهده بهشت. شنیده ئی که هر کسی بر مقام خود خرم بود، یافتن قرب قرب حق مستی انگیزد. چون مست شود، عارف در بحار وحدت بهر چیز درو آویزد، بلبل جانش تحت طارم گلستان تجلی از سر مستی در بیخودی لغت ناشناخت و هذیان برگوید.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن