مشاهیر

در وصف بایزید بسطامی بخش ۲

فی وصفی

ای دلستان! بدین سخن دل ستان ای طوطی خوش نوا! تا کی ازین نوا؟ هان قامت آن عروس بنمای. هر چه آورد ابویزید، از بحرازل آورد. عقل نقاش حروف فراش مزوران، دریاش شد. سمع آشنا بشنید، و دید بینا بدید. نزد نااهلان شطح آمد، نزد زیرکان علم. و اگر نه باز جان کی پشه گیر شود؟ سیمرغ هم قران زاغ دربستی کی شود؟ از لوح اول بی کلفت عقل سطر وحدت بر خوان، که چنین سخن جز در الحان داود نیست، و چنین عاشق «أرنی» گوی جز برقمه تارک طور نیست. انجیل عیسی در اوراق بهتان چلیپا پرستان طبع منویس. گوساله سامری به اکسیر عشق بسوزان، تاگوساله پرستان بشریت نزد ثعبان جان موسی روحت را «آمنا برب العالمین» زیبد. چند آوه ابراهیم نزد بتان آزرزنی، و در دار فلابان بی کیمیا، ای شاه! آذرزنی.

اما ابویزید خبر از فنا داد و از محو در صحو، و محو صحو در سکر، و محو سکر در غیبت، در غیبت. چون حق نماند، رسوم ربوبیت مضمحا شد، بایزید در بایزید گم گشت. چون باز آمد، علم مجهول گفت، خبر از فناء وجود خود داد، در ظهور عظمت حق حق بدان گواشد، کون بدو فنا شد، چون گفت «کل شئی هالک الاوجهه» در ترقی احوال سید بنگر: چون مرتقی شد در مدارج توحید، که چون به دروازه صرف قدم رسید، و مقام اولش چون از کون برون آمد، به نعمت «ما زاغ البصر» دنو دنو بیافت در شهود عین افتاد، ازو بدو بترسید. گفت «أعوذ برضاک من سخطک» این منزل فعل است. و «أعوذ بمعافاتک من عقوبتک» خاصیت فعل است. از فعل فنا شد، در رؤیت صفت افتاد. از صفت بصفت فنا آورد، تا در صفت فنا شد. دیگر از فنا در صفت با رؤیت صفت در ذات فانی شد. دیگر گفت: «اعوذ بک منک» چون از ذات فنا شد، گفت: لاأحصی». چون شیخ آمد در ذهاب، ذهاب سکوت عظمتش در تنزیه پدید آمد، بعد از گفتن که «أنت کما أثنیت على نفسک» زیرا که حق قدیم جز قدیم نداند. حدثان مرغ قفص فعل است، دانه جز از خرمن مقادیر نخورد. هم آشیان سیمرغ گردد ذباب، نزد طوفان کبریا پشه کون چون نماید؟ نسج عنکبوت حدث در سد یأجوج قهر چون بماند؟

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن