مشاهیر

در وصف بایزید بسطامی بخش ۱

فی وصفی

ای شیرا! جمله صفاتی، نه تو بودی که صدهزار بار قامت سماوات ازل در آغوش خسته کردی. نه تو بودی که زیر نعل رخش رستم عشق شهرستان ابد درآوردی. رسوم ربوبیت به غبار حیزوم جان منطمس کردی. چون نیک بنگریدی، در گلخن طبیعت تون تاب حمامات بشریت بودی. زبان درکش، که زبان زبان بی زبان است. ای یوسف مصر! در آینه جان روی بکوران چه نمائی؟ ای قاری الحان دارد؟ اصم مادرزاد از سخن أنائیت چه باشد؟ در بزم شاهان عشق نوای (سبحانی) زن، تا صلصل صفت سنبل جان خود به مقراض عقل فناء عبودیت بیش بشکافت، که هنگام بی هنگام حریت آمد. تا کی از اثقال عبودیت؟ سوی شهر قدم قدمی بگذار، و سرپوش رسوم از سر این طبق بردار. ای آفتاب روشن تاکی چشم خفاش! ای شاه بزم جبروت! تا کی این أوباش قدم در رکاب رخش نه یابی؟ عدم جهان قدم را بپیمائی. حدیث از شوق مگوی، که اقتضای دوئی کند، برتر از جسم و جان شو، که جان بر عشق در عشق این چنین کند.

هم از این قبیل در شطح سخن گفتن که «من در میدان نیستی رفتم. چند سال در نیستی می پریدم، تا از نیستی در نیستی نیست نیست شدم. آنگاه ضایع شدم و از ضایعی در ضایعی ضایع شدم. آنگاه در توحید نگریدم، بعد از آنکه از خود و کون نیست شدم.»

قال: این سخن بدایت است در توحید. سرش در مدارج افلاک حدثان بدید. آنگه در حدثان حدثان را باز ندید. دیگر چون نیست شد در فناء شمس جلالی، از صبح خانه کبریائی بر آمد. او را از فنا در بقا کشید. توحید را دو طریق است: طریق فنا و طریق بقا، چون از بقا درآید، از حق به حق رسد.

چون از فنا درآید از فناء خود به بقاء حق رسد. این سخن اشارت از فناء فی التوحید است. آنگه در ششدرۂ کاف کفر رسید. جمال توحیدش در نقش کفر بدید. کفر اثبات تست در تو. چون از آن سفر کردی، در منزل فنا وقتی رسیدی که فنا در فنا فانی شود: عبارات و اشارات برخیزد. چون کون ازکون مضمحل شد، عقل جسم جان شد، جان جسم ایمان. چون از بیخودی و با خودی بی خود شوند، آدم گلین در فضاء اول بیندازند، تا آفتاب چهل روزه صفات از مطالع قدم بر آن وزد. جان فانی از جان باقی جانگیر شود، تا از آن جان جان چون جان جان شود. پس گل جان از شاخ قدم در گل عدم آدم برآید، بعد از عدم قدم عدم را قدم شود. جهان امر به حرکت درآید. آدم بعد از نیستی خود را همرنگ آن دم بیند. در آینه سماوات عقل نقوش ملکوت و جبروت پیدا شود. جان متصف بجان شود، در لوح قدمی علوم قدمی برخواند. چون باقی شود، «ان الله اصطفى» چون فانی شود، «و عصی آدم ربه فغوى»..

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن