theme wordpress
مشاهیر

در ناتوانی معرفت بایزید بسطامی بخش 2

في عجز المعرفة في عجز المعرفة

ای دروازه بان معرفت! نسخه خلق قدم در دفتر آفاق نبشتی. آنچه دلق پوشان ازل گفتند، از لوح خیال جان به آب اخضر قدم شستی. از فضول حدثان بیرون شو، که عرش اشارت مشبهان است. پای بر بالای ورای ورا، تا در منقار عقاب بقاصد صدهزار عرش و کرسی شکسته بینی. حقا که در عشق دیوانه ام، و از قدم بیگانه! آنها که دم بیگانگی زدند، هان ای مفلس! بازار قلب زنان معرفت که صدهزار صادر و وارد طبیعت ارواح در عالم طلب از تو، جان فتوح دارند.

زبان تقصیر در توحید به مقراض تسدیس ببر، تا در عین «قال هو الله (قل هو الله) بخوانی، و در «هوالله» (أنا الحق) بدانی. جمله قصه خوانان آیین ارادت اند، در دست قهر و لطف، اسیر از خان قرآن جز حرف ایمان ندانند، پارۂ شاخ شکن را بران، تا در صحرای آزال، هر دم هزار میدان کند خفتان موسی. بینداز باقی عصا. در دشت مدین سوار «آرنی» گوی جولان کند. جمله خستگان امتحانند. چاوشان بی «طرقوا» مهارکشان بی قطار طبل زنان بی دوال تو لشکر (ينزل الله) را بر تبيرة (تعرضوا) كل نامی بزن، خاک میدان هیزم ازل را قبضه ئی بردار، و در روی عجل طبیعت انداز، تا سامریان ارادت در عشق حیران کنی. از راه مخائيل ابواب مکاشفه بگشای. تا سحرخوانان (ما هذه التماثيل) به «هذا ربی» مسلمان شوند. خوش دلی می باش در عشق، که در دشت عرصات اشارت کنان دم «لا احصی ثناء» زنند. ای آب و گل! ای جان و دل! در آیینه «سنريهم آياتنا» سطر مزور خوان. تو از بقاو قدم چه دم زنی؟ ای پاوه درای بی سامان در حرف کم زنان چند کم زنی؟ مزدوران فلک را خريطه کشی کن. و اگر نه ، ما در عدم را اطفال طبیعت بازده. خامه «ن و القلم»  جز حرف یکتا نبیند. تو در حرف تزویر کون هیچ مخوان، که قرآن از نفس قرآن بی نفس آمد. پیران عقل را بینم، جرعه ئی از درد عشق آسیب ده، که بزم طوفانیان قهر جان را خاقان خامه ارادت بر نتابد. طغراکشان ملکوت را بگوی، تا در صحراء جبروت باز بازی کنند، که هر چه عروس قرم در التباس تلبیس کرد، آن خیالیان را مکر بود.

ای عزیزی که ذرات کاینات نوای طر برودی «و ان من شيء الا يسبح بحمده» در عشق و نایافت ترازیبد. ای سلطانی که بافندگان فلک شعر کاینات در خیام ازرق سماوات به نور قدرت تو تنند! ای پادشاهی که کون و فساد آیینه داران بازار قدرت تواند! ای صمدی که در بی نیازی قدس لاهوت در جهان ناسوت صدهزار بی روان را روان بخشی! ای بی سامان معرفت! دلق پوش ازرق روزگار تو شد، از خرقه بازان ازل او را خرقه ئی ده. تا بدان رنگ درین نیم رنگ عارفان را استادی کند. و در میادین توحید با گوی بازان تفريد شاهسواری. تا بدین جایست شطح سلطان عارفان، شجرۂ عشق، صافی کش توحید، مست خلوت خانه تفرید، طیفور بن عيسی، ابایزید البسطامی – رحمت الله عليه – رضوان اکبر از قدس قدم بر جان عاشقش باد.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن