مشاهیر

در معرفت بایزید بسطامی

فی المعرفه

ای محمل دار! (فتهجد به نافله لک) هان که مطایاء عبودیت بساحل بیابان وحدت بار (انا عرضنا الأمانه ) بنهادند. دیده بان (ان ربک البالمرصاد) شباهنگ (تعرضو النفحات الرحمن) بر سر جاده لشکر (ینزل الله) بخوابانید. تودر هودج معراج در خواب منهاج شو، که مهد کشان (سبحان الذی أسرى) از بام افلاک قدم فرستادم، تا مرغ «تنام عینای» از قفص جسم ناسوت بعالم قدس لاهوت پرانید. آنچه نوح دردناک در نوحه با ادریس در آسمان سمایی بیافت، در یک لمحه (ما زاغ البصر) بتو نمایم.

ای غرض کون وجود؟ چند در سراب شورستان عبودیت سفر اشباح کنی؟ مرغ (أنا الحق) سرای را از قید عبودیت برهان که بر اغصان یاسمین بستان قدم عندلیب وصل منتظر است. تا کی از دار و زندان؟ تا کی از خامی امتحان از چهار سوی رسوم طبیعت مرغ عناصر؟ (فخذ أربعه من الطیر) برگیر، و به تیغ هستی گریختگان حامل قدر را سر بردار. چون به تیر مستی بند و زندان بتکدۂ آز ران بطبع شکستی (فجعلهم جذاذا). از اینها لات و هبل را که نفس گوینده و روینده اند، در مشهد شهادت (فاعلم أنه لااله الاالله) مگذار، تا چون دهر و کون بخاست، آیت (انی یحیى هذه الله) در مرغان جان باز یافتی. آنگه پرستش معرفت شد، و کوشش محبت. چون مراد گشتی، مجذوبی از صف عابدان در خرابات فناباقماریان معرفت وجود گم شده را در باز، که بر در آن آستانه صدهزار حربی غلط و کشته بی دیت بیش بینی. مرغی که دم (سبحانی) زند در چمن عشق باز او اشارت (أفلا یکون عبدا شکورا ) چگویی؟ از قاری (لست کاحدکم) آیت زبور لوح قدم بشنو، که در آن سطر جمله حرفها ( قل الله ثم ذرهم) بینی.

بایزید را گفتند: (جمله خلق در تحت لوای محمد خواهند بود)

گفت: (بالله که لوای من از لوای محمد عظیم ترست).

قال: بدین اشارت آن خواهد که حق لوای اوست بنور کبریا، و نور او قدیست. و لوای محمد – صلى علیه و سلم محدث بود. از عرش تائری لوای کرم او باشد، و در ظل جلال او، روزی که سایه جز سایه عرش او نیست، چنانکه در حدیث است. و معلوم است که هفت آسمان و زمین با دوزخ و بهشت و جمله خلق در جنب عرش هم چون خردله ئی است در بیابانی. عرش لوای حق است بر سر بندگان مؤمن روز قیامت وسعت کل شئی رحمه و علمأ ) گواه این حدیث است.

از سر گستاخی لوای کرم حق بخود اضافت کرد، چنانک عادت خدام ملوک باشد، که ملک ملک بخود اضافت کنند. گویند (فلان موضع ولایت ماست) یعنی آن ملک ماست، و ما اوییم. نیز عجب مدار که بی مراد در کون دو نعل دو گیتی بر سر سجاده ارادت برسم (فاخلع نعلیک) از پای حقیقت بیندازد، و از خود تبراکند، بسنگ مجاهدت صفات خود را کوفته دارد، نقش غیرت از سطر دل خود بزداید، تا درین جهان مشکوه نور الله نور السموات) شود، ظاهر و باطن یک رنگ چون طور تجلی. چون از جهان جسمانی بعالم روحانی شود، حق از وجود او بعالم نگردد، اهل کون را در تحت لوای خود گیرد.

جانا! اگر خواهی که بچشم وحدت رنگ آن دلکش بینی، از خود بیرون آی. که نام وی در علم (و علم آدم الاسماء)  نیست. از عالم قسمت جرامی نفس بلاکش بیرونست، نعت او در حروف حدث سایه ندارد، جهان امر از جان وی مایه ندارد، زیرا که در قدس لاهوت سایه جان هر جانست. او را روان عالم دانی. چنین دان، لیکن داخل و خارج نیست، زیرا که با حیزوم ازل تا ابد هم عنانست، از تجلی استوا بعالم نشان.

ای سایۂ طوبی قدم! اگر شاخ وصلت (السطان ظل الله) ای، بر سایه دیوار کالبد آدم آن سایه گو، تا مشرقیات مشاهده از احتراق آفتاب تحلی در تو گریزند. از هستی آن سایه نقاب حدث برانداز، تا همای صفت جناح ازل بگشاید، و از مشرق قدیم سیمرغ جلال برآید. ای مرغ بیابان وحدت! دروکر (سدره منتهی) چه نشینی؟ که نه صوفی علف خواری، تحت طوبی جنت چه میکنی؟ ای تشنه جاوید! رو شراب صحراء نکرات پیمای، که کوه طور جان عشاق از بحار جلال جمله لب خشک دارند.

و بایزید گوید که: (مثل من در آسمان و زمین نبینی.) قال: سخن مستان معرفت در سکر با معشوق جز خود کس را نبیند از غیرت بر عشق. نبینی که مرغ سلیمان از سر مستی با معشوق خود می گفت که (سر در آور، و الا ملک سلیمان را بمنقار برگیرم، و در بحر قلزم اندازم) عاشقان را این قاعده است، نیز اگر کسی گوید از روی عقل که مثل من کس نیست) بعینه راست می گوید. (خلقکم اطوار ) ممکن شود که آن برش می خواهد که در دهر بایزیدی دیگر چون من نیست..

نبینی که حق سید را گفت (قل انما أنا بشر مثلکم)؟ او در محل مستی گفت (لست کاحدکم) و در خلقت بآدم و ابراهیم مانست. نیز روا باشد که چون از معبد خاک و منفذ آب بگذری، و از مقر عالم تقدیر بر پری، از نطق هر ذره ئی صوت أنائیت حق شنوی. او ناطق به وصف خویش از زبان همه عارفان، گفت «سبحانی!» گوید: آن حق بود که به زبان وی وصف خود کرد (نطق الله على لسان عمر) نبینی که در گرمی حال مرغ جانش چون به شمشیر تجلی یگانگی حلقش بریده شدی، در منزل لایموت فیها و لا یحیی) کشته بودی، ندانستی که او کشته است؟ از سر پنداشت اتحاد در عشق خود را بازنشناختی، گفتی که منم نه منم برای آنکه من او أم، و منم او است.

قال: اول اشارت با أنائیت حق کند بعد از فنای خویش. چون حق او را شد، گفت: «همه منم» سخن از عین جمع گفت. اول فنا بود، و آخر بقا. چون به بقا ملتبس شد، حق را درو غریب آمد، نائیت خود بازنیافت. چون نیک بدید او نبود، همه حق بود، فرد را فرد دید، حدث را معزول کرد. آنگه گفت (اوست که اوست) چون طوارق شموس قدم پیدا شد، ظلمت حدث از صحن سماء صفت متلاشی شد.

کدخدای بارگاه جبروت از ملکوت چشم (مازاغ البصر) برهم نهاد. گفت ( کان الله ولم یکن معه شئی) زیرا که شرط توحید حق تجرید بداد. چون شمع نور تجلی از لگن حدث برگیرند، عدم بعد از قدم رنگ خود گیرد. در منزل اثبات لاولم بینی. قهر نیران کبریا حثاله افعال بسوزاند. اشراق تجلی با شرق قدم رفت. صدهزار «أنا الحق» گوی در رباط مفلسان اتحاد حقیقت بینی، جمله در خواب سطر وحدت فراموش کرده. اگر ساقی جلال باده دلگشا از رواق صرف حسن طور ارواح قدسی را دهد، مستان خرابات فنا را بینی که جمله جبه و دستار عبودیت انداخته اند، و بازار خامان ارادت جمله (أنا الحق) می گویند.

جانا! درین رمز حدت قبله قدم شد، و آن حدیث همرنگ آدم. در مجلس ملکوت امر عشق را گوش کن. «اسجد و الادم» بشنو، که حریف گریخته باز آمده. اینست رمز شطحیات ذوالجلالی، ای خوش دل شطاح فارسی که در عین معرفت شاهان عشق در مکتب وی سطر وحدت آموزند.

یکی از بایزید پرسید که: از بامداد چونی؟) گفت: (مرا بامداد و شبانگاه نباشد. بامداد و شبانگاه آن کس را باشد که او را صفتی باشد، و مرا هیچ صفت نیست.)

قال: أشارت بوله و هیجان کند و حیرت و هیمان، یعنی: من مست بی هوشم. از احکام مخلوقات شنیدن بیگوش، از من آرام رمیده، و مرغ اعصار و دهر پریده، جانم در غیب غیب گم گشته، و صورت کون بر من دگرگون گشته، در حیرت بی صفت سلوک مانده، و بر وجود است (کل من علیها فان) خوانده درین جهان بی نشانم، و در عشق بی روان، در تمویه عقل و تمکین عشق شب از روز ندانم. شعر:

شهور تنقصن و ما شعرنا           بانصاف لهن و لاسرار

نیز ممکن بود که اشارت شه استغراق جان کندن در رؤیت قدم، و درین رمز بیان کند که در قدم جان را آثار دور کون نیست (لیس عند الله صباح و مساء) صباح و مسا در جریان شمس و قمر باشد. و سر بایزید در مشاهده حق غرق قرب قرب گشته بود، از آثار زمان و مکان بی خبر ملاح قلزم ازل را ببین، که در غیبت چون از وجود خبر داد، که (لی مع الله وقت) در وقت بی وقت آن سایه دار ظل جلالی ساکن جزیره بحر لا یزالی حوادث عالم راه ندارد، زیرا که ثقل و قر برجاء عشق در کشف مشاهده مطیت وجود بر ندارد، همانا که بایزید در عین کل متصف بکل بود، بعد از اتصاف صفت تخلق را در جمع از اتحاد براند. مرغ لاهوت قفص ناسوت بشکست. حله ناتمام منسج اتحاد رقام توحید بعلم تجرید و تفرید بیافت. خرگاه دار چین ازل در مرغزار یگانگی خرگاه حریت بزد. تیر و کمان (قاب قوسین) از شست (و ما رمیت اذرمیت) از هدف خلا و ملا بگذشت.

این توئی که مکانگیری، از آن در صف خطیبان نبری (؟) یک زمان حریف عروس بی زمان شو، که درین میدان جلال بیچونی مرکب دهر گذر ندارد. تنگ میدانا! رخش عشق را بگوی تا به نعل تنزیه قاف را سرمه کند اخضر و اثیر را بصدمت سطوت عزت مضمحل کن. اگر نقش نگین خلق الله) توئی، از تعلیم (یفعل الله ماشاء) بگذر. آیینه جان بی جان هرجان بنگر.

بایزید را گفتند: (پیش تو بشبه زنان و مردان خلقی را می بینم. گفت: این ملائک اند که از من علم می پرسند.)

قال: لابأس «ولقد کرمنا بنی آدم» او بسر معلم ملا یک بود، (و علم آدم الاسماء کلها) چون تمام شد، گفتند: این اطفال مهد ملکوت را سر جبروت درآموز. ایشان را بایشان نمای، (أنبئهم بأسمائهم) چون بدیدند عالم قدس را، گفتند: این سطوت وحدت کی خواند؟ و این جرف واژگون (خلق الله) کی داند؟ (لا علم لنا) از آن سبب گفت قفچاق بازار ازل، قفص شکن مرغ اجل، سید نیک نامان عشق – صلوات الله علیه س گفت که (خیر المن الملائکه) ملک علم مقادیر آموزد در عبودیت، ولی علم لدنی در ربوبیت، ولی طیار ملک سیار او (؟) مترقی در احوال این موقوف مقامات (و ما منا الا له مقام معلوم) این جان فروشان بارگاه ازل علم مکتوم دانند، و از لوح نیستی بی خیال سطر هسستی خوانند.

بایزید را گفتند که «حق را لوح محفوظیست، و علم همه چیزی دروست» گفت: «من جمله لوح محفوظم».

قال. دل عارف لوح محفوظ معرفت است، حق درو علم قضا و قدر و فعل و صفات نویسد. بنور تجلى لحظه فلحظه رضا را در قضا کند و قضا را رضا کند (یمحو الله ما یشاء و یثبت) تقلب قلب، در مشاهده ازل لوح حرف قدم شود. چون آفتاب عزت ذات نیک درو تابد، لوح و حرف یک زنگ شود. حدیث (القلوب بین اصبعین) آن بین. بیرون لوح محفوظ منقوش سطر امرست، و این لوح منقوش سطر صفت. اگر از آن سطر از ربوبیت حرفی در لوح محفوظ نویسد، لوح محفوظ در نیران کبریا محترق شود. جان عارف لوح (و عنده ام الکتاب) است. لوح صورت مکتب الهام کروبیانست. لوح محفوظ جان دیوان معنی جلال جبروت است: ای خرقه پوش خانقاه قدم! رسم عدم بگذار. ساز روشن ازل برگیر، که در عین ضمیر تازه رویان عشق را کشتی ببر (؟).

بایزید گوید (هر که در بساط دیمومیت سخن گوید، باید که باوی نور دیمومیت باشد).

قال: نور دیمومیت، ای جان! در موحد نور(افمن شرح الله صدره للاسلام) فهو الى نور من ربه است. چون کامل شود موحد، حق از او در عالم تجلی کند. بجمیع ذات و صفات، چنانک از طور به موسی: (فملا تجلی ربه الجبل) دانه عارف از مکان و کوه گرامی تر است. علامت نور تجلی نور غیب است. در پیشانی عارف ( تعرفهم بسیماهم از آن گوید. ابویزید گوید که: (نور صمدیت . در بشر؛ عارف پیداست. حدیث «مثل نوره کمشکوه فیها مصباح» یاد دارد.)

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن