مشاهیر

در رمز کلام بایزید بسطامی

فی رمز کلامی

هان که گفتی ای هدهد «احطت بمالم تحط به ! آنچه از علم قدر در اسرار نهفتی. ای ساکن پوینده! ای خاموش گوینده! این رمز با که گویی؟ در نطق ازل سفتی و حقیقت علم قدر گفتی. اکنون چون گفتی زین ابلهان گریز! زین پس با اهرمنان دهر میامیز. نقاب عصت غیرت بجمال جلال معرفت فرو هل، که در مصر کواران (؟) یوسف بصوفت (؟) نااهلان بس ارزان می خرند. دست بریدگان عشق طلب کن، تا «ماهذا بشره أن هذا الأملک کریم» گویند. الهی ! بحق آنک تو دانی که جلال قدم بنمای. چرا ازین خسته دل پنهانی؟ خواهم که این عندلیب چمن عشق بر گل حسن خطبه تو گوید، و از روی دلداری در آیینه صفت بهر لحظه جلال تو جوید.

نیز روا باشد که ابویزید کون را با خلق در جنب عظمت باری کم از ذره نهاد، یعنی نزد جلالش چه مؤمن و چه کافر؟ نه مؤمن در ملکش زیادت کند، و نه کافر در ملکش نقصان آورد. کفر و ایمان چون در عین وحدت شود، در احدیت یک رنگ آید. دو رنگیش از امر اضافاتست «و من شکر فانما یشکر لنفسه و من کفر فان ربی غنی کریم» کفر و ایمان دو کیسه قهر و لطف است. حکمت آموزان قدر دانند که آن خریطه ها جز امر و نهی نیست و گرنه چه می کنند تلوین اهل عدم در قدم؟ دانات بایزید گوید: «بسیار بود که از الطاف لطفی بمن دادی، که آن لطف مزین بودی بجمیع آلا و کبریایش، و جمیع صفات در آن لطف جمع بودی).

قال: ای سامع! شاهد بشنو. حق – سبحانه و تعالی – چون خواهد که از عین حقیقت جمع ذات تجلی کند بر عارف، آنگاه از جمع صفات بیک صفت تجلی کند. آنگه از صفت بجان عارف تجلی کند، تاعارف از من الله مشارب جمیع صفات و ذات بیابد. بدین سخن برکت نظر وجود او خواهد، و اگر نه قدم متجزی نیست، در احدیت متبعض نیست. این دل خوشی است در مشاهده فرح در مکاشفه، لیکن در عین مکرست، زیرکان معرفت (از) آن مغرور نشوند، زیرا که دانند که اهل عدم ار کوثر قدم در سراب نایافت جمله آب شور عناصر خورند. ای بهشتی! چرا رسم عبودیت در ربوبیت بهشتی؟ تو دانی که در خواب و هم اهل خیال تزویر مشاهدت اهل التباس بخیال شاهد مصر دست بریده اند، لیکن چون از خواب درآمدند، از شیر بیشه شیر گرماوه دیده بودند. از

ابویزید در شطح گوید که: «بنده نرسد بمقام حقیقت تا آنچ خداوند – عز و جل – از قرب خویش به محمد داد، و از مناجات خویش بموسی، و از خلت خویش به ابراهیم، و از عزت خویش به عیسی علیهم السلام – بیابد).

قال: معنی این کمله آنست که عارف عاشق چون در عین عشق افتاد، در عالم ملکوت و جبروت سیار و طیار شد. بکمال معرفت نرسد، تا در صرف مشاهده در نه افتد کفاهه بلاحجاب، در مقام دنو چنانک سید افتاد. دیگر در مناجات ورای حجاب چون موسی مقام خطاب یابد و در (؟) برای غیب و غیت غیب و رؤیت مشاهده التباس رسد، چون خلیل مقام نفیس در علم و عیان ببیند، نه چون عیسی در عین تمکین افتد، به آیات و صفات آراسته شود. چون بدین مکارم رسید، به آیات عظام آراسته شد، از عین الله خبر دارد و اگر نه نهال وجود صحو در مقام تمکین نیافته است، زیرا که خلت ابراهیم و تکلیم موسی و آیات عیسی و عیان محمد از سواقی بحار قدم است، تا درین مشارب مست نشود

به صحو عین جمع نرسد. چون رسید، از کان کان نتایج صفت است (؟) بدایع الوهیت دانه لؤلؤ صفت اسرار در بطن کون «کلمته أالقاها» بیاد داد.

آهوء صحراء آزر عشق است که بکمند «و کذلک نری» بر افلاک ملکوت مشاهده کشیده است. آنس خواه «انی آنست نارا» که از پیش ثعبان والق» عصاک گریخته است. مسافر شادروان قوام عرش است که در جبال فاران عشق رسم «لااحصی ثناء» از معلم اقراء میں موز. بی تناهی دفتر الهی است که بخامه صفت نبشته اند. حروف مزور است، اگر دانی، بدانی، اگر «کان الله و لم یکن معه شئی» بر خوانی، ولی از نبی بیش نیست. اما اگر نیابد، قطرات بحر این اصطفائیت در نبوت خویش نیست. هر که هست اند، ذره آفتاب محمداند. تا نپنداری که اوباش محبت در مقام محمود قدمی دارند، یا در دنو دنو آن بهتر دمی. لیکن شرط متابعت «قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحبکم الله»  آنانست که ار رواق خانه نبوت شربت و «مزاجه من تسنیم عینا یشرب بها المقربون» درکشند، تا حبل جذب «اولئک مع الذین أنعمت علیهم» از مقام متابعت محب ساده دل را به اعلی علیین برکشند. «من أحب قوما اتصاف است، ما را رموزست در علم مجهول، اشارت کنیم.

چون بحار قدم اموج براندازد، لجه زخار عظمت بجوشش درآید بیک لطمه زادگان عدم را در بحر ازلیت بقعر قاموس ابد متلاشی کند. آنجا کس خود از خود باز نداند چون بحر واحد شد، موسی را از عیسی نشناسی، خضر را از نوح باز ندانی. آنجا جمله «انالحق» گوی شوند. چون مستی آمد، رسوم برخاست معذورش دار که درج عبودیت در نور دیدند. از روزنه قدم نور ابد پیدا شد. دروازه عدم بربستند. نبینی که خامان بهشت از ابلهی کس را بمقام خود نه بینند؟ از ابویزید پرسیدند که «هیچ کس در مقام سید قدمی دارد؟» گفت «بیچاره آ! کس در و رسد؟ اگر ذره ئی از حال آن مهتر برخلق پیدا شود، از عرش تاثری بسوزد».

ابوموسی گوید که مردی از ابویزید مسئله پرسید. ابویزید خاموش شد. مرد تند شد و گفت: «من حاجتی بتو ندارم. یک نفس بزنم و ترا و بسطام را بسوزانم.» ابویزید گفت: «اگر ترا استحقاق بودی، درین یک چشم کورت رفتمی، و از آن بینا بدر آمدمی، چنانکه تو ندانستی.»

قال: خداوند بدین نادران (؟) که ابویزید روحانی صفت بود. جسم و جان یک رنگ شیطان مطرود در گوشت و پوست گذر کند، و او هم چشمی دارد. تو ندانی که ابویزید با کمال معرفت کرامت وی عجب نبودی. ادریس – علیه السلام – آنگه بر آسمان شد که در همه اعیان کثیف او را نفاذ پدید آمد، این سخن تعلق به روحانیت دارد. تو از حکمت کثافت جسم چه دانی؟ ایشان همه روح اند. در اشارات مهتر بنگر که چه می گوید در این باب؟ چون گفت «نحن معاشر الأنبیاء أجسادنا أرواحنا» خاک ایشان از تربت بهشت است، روحشان از نور عرش. چون غبار کون بیفشاند، اصل با اصل پیوندد، در همه اقطار کون، چون باد بگذرد.

بایزید گوید که «حق را به عین یقین بدیدم. بعد از آنکه مرا از غیب بستد، دلم بنور خود روشن کرد، عجایب ملکوت بنمود. آنگه مرا هویت خود بنمود. بهویت خود هویت او بدیدم، و نور او بنور خود بدیدم، و ع او بعز خود بدیدم، و قدر او بقدر خود بدیدم، و عظمت او بعظمت خود بدیدم، و رفعت او به رفعت خود بدیدم، آنگه از هویت خود عجب بماندم، و در هویت خود شک کردم. چون در شک هویت خود افتادم، بچشم حق حق را بدیدم.

حق را گفتم که: این کیست؟ این منم؟ گفت: (نه، این منم، بعزت من که جز من نیست) آنگه از هویت من بهویت خویش آورد، و به هویت خویش هویت من فانی کرد. و آنگه هویت خود بنمود یکتا. آنگه بهویت حق در حق نگاه کردم. چون از حق بحق نگاه کردم، حق را بحق بدیدم، با حق بحق بماندم. زمانی چند با من نفس و زبان و گوش و علم نبود و دیگر حق مرا از علم خود علمی داد، و از لطف خود زبانی، و از نور خود چشمی، بنور او او را بدیدم، دانستم که همه اوست».

ان کا قال: بدانک عارف را از مقامات و درجات انوار و کراماتست، لیکن حدث است. این چه بایزید بردارد از نعوت خوی صفات محدثات بود. بدین نعوت بحضرت قدم رفت، چون در کبریاء قدیم نگه کرد، نعوث حدثی ازو فرو ریخت. هیچ بنماند. حقش از نور خود نوری داد. حق را بدان نور بدید. دانست که همه حق است، بایزید نیست. این اشارت ادنی مقامیست از مقامات توحید اهل نهایت. زیرا که اهل بدایت در نهایت حق را بحق ببینند. از نظر محو شوند، از قهر قدم و علم خبر ندارد. ابویزید این جای بدایت خود بود، در نهایت از حق گفت. چون بدایت نهایت شود، حق است که حق بیند. «رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق»  آنچه دیدند، لوز (؟) اطفال مهد عدم بود. حدثانی بی حدثا تست، اگر بینی و الله! که أبد الابد أنجمن افلاک قیومی از شعاع شمس قدم منظمس خواهند بود، شرم نمی داری که تخم حدث در قدم میکاری.

.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن