مشاهیر

در رمز معرفت بایزید بسطامی

 

فی رمز معرفتی

برانداز لؤلؤ و لاله فعلی، ای واهب نطق منشور «ألست بربکم» ای جان معرفت بخش! بدیع جان عشقی، اگر چه مأموری در امر معرفت رامش و دانش از کجا و ضرغام اجمۂ قدمی از کجا؟

نه، او جان عشق از جان جان خورد، که پوستین حدثان دارد. بنمای کله گوشۂ اسرافیلی، تا مرده دلان ارادت از مقابر عبودیت برانگیزی. دم درشنید (؟) مهره صاعقه جان دم، تا زمین «و اشرقت الارض بنور ربها» از کاروانیان حشر دعوی پاک گردانی. چون دلت پایۂ تخت استوا شد، روحت عرش تجلی را ساخته آمد، از ازل تاج توحید و از ابد تخت تفرید. در شهود (شهدالله) میای، بی قدم در قدم شو، که اشارت علمست. و علم گمان در محل التباس اگر باشی، مشبهی باشی. کجاست در توحید که همچنان حق است؟ اگر بازآیی، کافری لیکن از دری، ناچارست، خدایرا به خدایی بگذار، تو رنگ بی رنگ از میان بیرون بر

ای ساکن بتخانه آزران تشبیه! تا چند ساغر بروی شاهد شمع کشی اگر غبار رخش زابلیان وحدت ببینی، از غم نایافت مضمحل شوی. از حبب إلى من دنیا کم» دست بدار، که در زیر پردۀ این شرف صدهزار بیابان «الفقر فخری» گوی بی زبان «لا احصی ثناء» اند. تاج «لولاک» بینداز، که چون قباء قدر باژگونه گردد، مهد سکن ملکوت نزد طوارق جبروت ابن آدم زند. در اراکستان عرفات مهار کشتی مطایاء نبوت کشد، که «لیت رب محمد لم یخلق محمدأ».

هان که خرابات محبت ترکان یغماء قدم کمان گوشهای «قاب قوسین» گسیخته اند. و از پیش صدمه حیزوم ازل صدهزار موسی «ارنی» گوی گریخته اند. ای معلوم مشاهده! تاکی از مشاهده؟ وای طیار بیابان تمکین و تلوین! تا کی از سر و صحو؟ دم نیستی و هستی چند زنی؟ که در نگارستان جلال قدم از بیخودی در عشق قبله رو کردند، و در بتکده آزر افعال جمله «هذا ربی» گفتند.

ای نقش بند کارگاه ازل! نشانه علامت اولی تویی خامی مکن، که ثور ثری از گران سنگی ذره ذره تو از ناتوانی غرق می کند.

ای مستغرق بحر ازل! دست بیار، که آن قبچاق رعنا در ره «جاء الله من سینا» بند قبای جلال ابدی بگشود. یک قدم کن هامون حدثان را، پای درباره ره نورد قدم آور، که غریب ازل بیش ازین سامان انتظار ندارد. باز آن ترک هم عنان شو، که در یک خطوت رخش صفت در بیابان تنزیه نعل آزال و آباد بینداخت، تا چند سطر «هذا ربی» از جبین قمر خوانی. ملکوت در کتم جبروت انداز، که بر شاخ لام الف لاصدهزار کون بی رنگ آویخته اند. ای عزیزی که ناقوس ازلت بصورت رعد ابد ابر افعال ذرات کون مضمحل کرد.

تو جان خودی، که خودی اگر دستگیری، آن ناتوان را با حریفان پاک باز قمارخانه پاک بازم در «قل الله ثم ذرهم» خر عیسی جانم لنگ آمده است. مرا مرکبی بخش، تا بیک خطوت از قرام حدثان سوی بالای ازل شوم. زبان گوینده بمقراض لالال کنم چشم را میل نکره درکشم، گوش را از خطاب بی خطاب اصم کنم. از فنا در بقا فانی شوم. آنگه فناء فنا به زبان «ربنا» عذر «آنا الحق» گفتن بخواهم. و جرم «ارنی» را (تبت الیک) بگویم. شیخی در شیخی، بیخودی در بیخودی، «لا احصی ثناء) گویان شود.

بایزید گوید رحمت الله علیه که (سی سال از حق غایب بودم. غیبت من از و ذکر من بود او را. چون بنشستم، او را در همه حال یافتم، تا بحدی که گویی که من او بودم.)

قال: یعنی چون او مرا در ازل بسبق عنایت یاد کرد، ذکر او در حق من ذکر من بود در حق او. و ذکر او مرا نیکوتر آمد از ذکر من در حق او. حقیقت ذکر آنست که مذکور ترا یاد کند. چون در ذکر او باشی، اگر چه ممتحن باشی و محجوب، چون ذکر او ترا نایب گشت، تو حق را ذاکری. معنی دیگر: یعنی چون باز یافتم آنچه از من فوت شده بود پیش از تنبه دانستن تقصیر من و ندامت، ذکر من شد او را بدانچه رفته بود در غفلت معنی دیگر: یعنی من غایب بودم از مذکور بذکر او. چون از ذکر باز آمدم، مذکور را بیافتم در اول و در آخر و در حال. معنی دیگر: یعنی من در غفلت بصورت بودم. جان من بی من ذاکر او بود. من بدانستم، چون بدانستم که معنی عین واحد چیست، دانستم که ذاکر از مذکور غایب نتواند بود در هیچ حال. چون در مشهد کل افتادم، در ذکر چنان نیست شدم که همه ذکر شدم. پس ذکر من همه مذکور شد. من نماندم. همه او ماند، ذکر و ذاکر و مذکور خود او شد. من پنداشتم که آن همه من بودم

این حدیث هنوز مقام ضعف است در توحید، زیرا که هنوز در عین واحد نبود. چون ذکر و مذکور می دید. حقیقت توحید آنست که عبارت واشارت و کیفیت اثنینیت برخیزد، و دویی باز نبیند، حقیقت «کل شئی هالک الاوجهه.» پدید آید. تو ندانی که ساکنان پوینده در بدایت ذکر بذکر از حق محجوب اند، زیرا که حلاوت ذکر از عین عیان وحدت دورست. ذکر صفت غایبانست، چون مذکور پیدا شد، غیب حضور است . ذکر بر چیست؟ در مشاهده مذکور. آنکه در مذکور غایب نشد از بازار اور پر عورت فنا، خود کیست؟ «رب زدنی تحیرا» گفتن در فناء فی التوحید به روز بونزل دوگانگیست، چون امواح بحر قدم بنعت تحیر عاشق را غرق کار را به او نداند زیادت از نقصان. چون محو محو گشت بقوت علم ازلی و اور را مدیریت سرمدی از رؤیت دویی بی نیاز گشت، نیاز برخیزد، و راز منقطع اون رو در زبان لال دیدۂ یکتا بین از خود دیدن منطمس شود، اگر گوید حق وأنا الله» لاغیر.

بایزید گوید که «هر چه خدا از عرش تاثری بیافرید، با صد هزار هزار آدم هر آدمی را صدهزار هزار ضعف آن بدهد مثل این ذریت، و هر دزینی را صدهزار هزار فضل بدهد مثل این که گفتیم. و هر شخصی را موارد بازار هزار سال عمر بدهد بحساب جبرئیل و میکائیل و اسرافیل. آن غیره را با آن همه در یک زاویه ئی از زوایاء دل عارف پنهان توان کرد. آنگه صد هزار چندین در دل او نهند. او از هیچ یک و از هیچ حس و علم خبر نیابد، که بداند که خود چیزی در کون حق موجود است.»

قال: خبر از فراخنای دل عارف داد در مشهد مشاهده، که چون در غیب غیب کون در دل او غایب است، و او بی خبر، عجب مدار: چون از دل صنوبری شکل چو فانی گذشتی، بمعدن روح ملکوتی آمدی، منظر نور جلال قدم بیافتی، آیینه جمال ازل بدیدی، بعالم نور افعال رسیدی، فعل بر فعل قایم بینی، و فعل بصفت قایم بینی، صفت بذات قایم بینی، نور فعل با نور صفت عرش استواء قدم یابی، منزل کمان گوشه «قاب قوسین» قوس ازل و قوس ابد منزل دنو میان هر دو کمان یابی، در آن منزل دهر دهار و کون دوار آدم و عالم باز نبینی. از استیلاء نور قدم کجاست کون حدثی در عالم ازلی؟ چون این همه صفت دل موحد گشت، موحدالله دل موحد شد، خود بخود قایم شود، موحد در موحد غایب شود، موحد خود بخود قایم بی علت حلول و نزول قلب موحد شود.

از اینجاست که سید عاشقان – علیه السلام – از حق جل اسمه حکایت کرد که: (آسمان و زمین مرا برنتابد، لیکن دل بندۂ مؤمن مرا برتابد)  صدق الله و صدق رسوله. برتابد دل مؤمن چون جلال فعلش در دل مؤمن سریر ملک قدم شود، دل کجاست از محل قدم که او در قدم غایب است. نشنیده ئی حدیث (القلوب بین اصبعین من اصابع الرحمن)؟ صفا تست منزه از اجرام و صور، مقدس از جوارح و علل، بی نیاز از عرض و جوهر، قلب غرق است میان اصبع ازل و ابد. آنگه حق بیند، دل در و باز نبیند. شعر:

گنت ادری أین الفؤاد مقیما          مکان ألفؤاد أین الفؤاد

دل نیست بجای دل غمش می بینم          جان هست و لیک درهمش می بینم

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن