مشاهیر

در خطاب معرفت بایزید بسطامی

فی خطاب المعرفه

ای نور مصباح ازل! دانم که مرغ اجل جناح عصمت نگیرد از آنکه فاخته دردت طوف دار حلقه هویت است. ای مرید شکر گوی! ما را فلک الحمد) گوی، زیرا که بت بتخانه ملکوت (هذا ربی) در جان ماست. مائده عیسی گریخته در صحن چهارم ملکوت بر خوان ماست. آیت «انتم الفقراء الى الله» چند خوانی؟ مگر غناء قدم بند کیسه عشق ما ندانی؟ هر روز حریف قهر دست نو برآورد. و از کارخانه مکر از خنب وحدت صبغ صبغه الله) دلق تصؤفم را رنگی برآورده خواهد که معرفت در نکره بنماید، از آنم پیوسته خسته دل دارم.

ای نفس فلسفی! چند از طبیعت گویی؟ ای عقل رعنا! چند از شریعت گویی؟ اگر بر صرح قلعه کفر رفتی، آمنا گویان صحنه را (أنا ربکم الاعلى) آی و بگو. و اگر در بزم قدم پای برقمۂ عالم نهادی، در دم سکر و صحو پای بکوب، از قوس قوسین تیغ عشق را در نشانۂ کونین زن، تا وجود علت پذیر را عدم گردانی. ای صوفی عاشق، اگر صادقی در میکده، در بتکدۀ عشق پیر مریدان درد ازل شو. سخن بی رسوم با حریفان خوش دل گوی، که این ابلهان زمانه از ناتمامی مغرور غولان خضر شکل اند. ای جان! هر ناتمامی این جان ناتمام تمام گردان. این یکدم از قدح شراب شوق ما را یکدم ده، که با تو در باقی شد. هر چه جز تو است، در مشهد یقین مگذار، ازآنک صورت ملکوت را ( ثالث ثلاثه) گویند. خیمه کون بطوفان قهر غیرت در هواء هویت بپران، تا بی خود را از تو جویم.

بای یزید گوید که: (مثل من نبینند، مثل من بحر بیکرانه است، که اول و آخر ندارد).

قال: مثل این سخن را بعضی تفسیر گفته شد. او در ملک معرفت از روی غیرت خود را بی مثل یافت. این چنین بیند آنکس که مشاهد جمال ازل شود، در مقام وحدت کثرت نداند. گفت: اگر مثل من بودی، مثل بدیدی، زیرا که مثل من چون من بودی؟ من از من غایبم، در حق فانی به حق باقی . در عین جمع کلام، از ذات به ذات و از صفات به صفات، و از فعل به فعل، و از نعمت به نعمت و از اسم به اسم متصف. او چون من نبودی، زیرا که صفت خلقیت برخاست، احدیت بماند. آنکس که این درجه بیابد، از خود به ما ننگرد. بحر وحدانیت شد(؟) موحد در موحد از آن کرانه بیافت. (قل لوکان البحر مدادا)، وقتی مسر مد و بحری بلاشاطی دان.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن