مشاهیر

در توحید بایزید بسطامی بخش ۵

فی التوحید و المناجات

ای جان گم گشته در غرق قدم. ترا کجا جویم؟ ای بی نیاز در تو با تو بی نیاز شدم، با که گویم؟ ای خاموش گویا! چند گویی و در نیستی بعد از نیستی خود را در قدم چه جویی؟ چون آیین معرفت شدی، شهد زهرداران افعی عشق گشتی. از هر خوشی خوش دلان را شیرین تری، از هر کشی در کشی بی دلان را ملیح تری. ای جسته از چنگ جسم هیولانی! ای رسته از دام حدثانی! تا کی از خلوت و زاویه ببازار بقا برنایی، تا در نخاس خانه جلال عروسان حجال انس در مجلس قدس بینی؟ از دام اجتهاد «ما عبدنانک» گویان بگذر. صفت «ما عرفناک» گویان را بستان. شوق ذوالجلال بر در حریف بقا را در منزل فنا طلب کردی. از چرا و چون بگذر. در منزل رضا پیش لشکر قضاگر مردی، تا کی چشم یکتا بین شوی؟ کالبد آدم داری. بگذر از تخمیر صفت، که در ضمیر ضمیر درج در غیب در نهفت سر اسرار نهان داری. رسوم این عالم نهایت عابدان دان. در صفوت جان روحانیون بگذر، تا صدهزار کشتگان «أنا الحق» گوی را در منقار شاهین سر قدم بینی، تا کی معتکف دلق پوشان رباط تصوف باشی.

از آب و گل بیرون آی که طینت اشباح رنگ ارواح گرفت، تا از پرده بی پرده در سرای حجل با حریف قمارخانه مکر قدم پاک بازی، و در روی آن شاهد سراندازی. چند قابل قبله قدم باشی، بگرد آن جهت که جهت بی جهت شد؟ قایل «ألست» هم خود جواب خود دهد، هم خود «ألست» گوید، هم خود «بلی» ای دیدۂ دیده وران؟ به بی نیازی قدم ذاتت که ما را دیده باش، تا ترا بتو بینیم، و بجان هر جان ترا بشناسیم. اذیال صبح مشارق ازل از کوه بابهاء ابد بردار. تا آفتاب عزت جلال ذات در مطالع صفت پذیر این خسته دل برآید. چند حله صفاء جانم به آتش عشق سوزی؟ تا کی جلبات غم برشک قدم این حدثی را دوزی؟ هر حدیثی که کردم، در تنزیه تو افسانه ئی بود.

جان بی جانم معذور دار، چون پیداست که ترا شناخت که او دیوانه ئی بود. هر چه گفتی، در التباس تشبیه بود. در عشقم معذور دار. آنچه در توحید گفتم، نزد ذات قدیمت تعطیل بود. در طلب مرا معذور دارد. اگر از خوش دلی در حرکات روح مستبشر در طلب شهوت انسانی حرکتی کردم، آیا چه بود در لطف جان و سوز جانان و خدعت دلاویز قدم؟ معذور دار، ای ذرۂ شمس خاور عزت! بقعر بحر الوهیت فروشو، جامه لم ولا برکش که در بزم عشق این همه جرعه پیاله شراب محبت است «لا تخف» که با جانان این رسوم در نگیرد. طمطراق اهل محبت مخر، که ایشان راوق صفاء عشق در قدح تارک کیوان برج صفت در رؤیت شاهد احدیت نه خورده اند. از رباط و سباط چه لاف زنند، که در میادین ترکان تجلی ذاتی آرشهای زابلیان بیابان ازل نه خورده اند.

دمی از آتش مستی شوق در دستار خطیبان ملکوت زن، که در بازار مصر اسرار در روی یوسف زندان سر کوران «وشروه بثمن بخس» بر نتابد. همه روز دروغگویی، همه شب می خور، و می خسب پراگنده و تنگ دل می باش. برسم مناجیان پراکندگی می کن، ای شکم خوار رباط سالوسان طامات که بعد از این دم صدهزار دروغ تو در عشق توحید است، و طامات و اباحتت عین تحقیق. چون خود را دیدی از پراکندگی چه ترسی؟ نه در ناف آهو مشکست، نه در شکم خوار گل حمری، نه شب یلدا دم صبح صافی در دهان دارد، نه لعل آفتاب در دم سنگ خاره، در و یاقوت درکان دارد. در این زندان از امتحان میندیش که نقطه دایره سپهر ازل شدی. ای هدف تیر «قابل قوسین»! تا کی ازین رنگ کونین بگذر، از خانوریان (؟) کاف و نون بسنت از «قل هو الله) گیر و نصیحت پیر «قل الله ثم ذرهم» بپذیر.

بایزید را یکی پرسید که: (اسم اعظم کدامست؟) گفت: (از دون حق دل فارغ کن. آنگه بهر نام که خواهی، برخوان، که از مشرق بمغرب پری بیک ساعت. مرد گفت که: (این عجبست.) گفت: (عجب نیست، اگر جولان کنی در اقطار آسمان و زمین بدین نام. خدایرا بندگان هستند، چون بایستند جائی که جای نیست، تا بدان حد که هر چه باشد تحت قدم، قدم وی باشد. مثال او آیینه است: چون خداوند – جل جلاله – خواهد که در خلق نگاه کند، درین بنده نظر کند، خلق را درو بیند و از و در خلق نگاه کند.)

قال: گفتنش که جای بی جای بایستد، راست گفتی، که نزد حق جای بی جای را جای نیست. مکان جهت است، و جهت عالم خیال است، جز جسم نپذیرد. (الأرواح فی یمین الرحمن بنگر. یمین او قدم است، و قدمش از یمین و یسار حدث منزه است. اما نگرستن حق در عارف، و خلق را درو دیدن، و ازو در خلق نگاه کردن، حکمت پادشاه است. جان ولی بزرگوارتر بصدهزار بار از کون آفریده اند، زیرا که عالم فعل است و فعل عالم صفت، صفتش عرش (استواء کان الله) است. هر چه آفریدند جال چون دره در بحریست. بصرف جلال و نعت صهور عدم درو تجلی کند چون طور موسی را. آنگه نشر برکت نظرش از آن بنده در عالم افتد. سر (و ما أرسلناک الا رحمه للعالمین) گفتم. در سطر (سنریهما) بنگر، که صدهزار آدم با چرخ و أفلاک در یک عارف پیداست. چون او را دیدی همه را دیدی. بلکه چون او را دیدی حق را دیدی. حقیقت (من عرفنی، فقط عرف الحق) این حدیث است. آیینه ذات است منقوش بنور صفات. از دریچه افعال ازین جان بعالم نگرد، زیرا که جمع جمع است، و عین جمع است. شعر:

لیس من الله بمستنکر           ان یجمع العالم فی واحد

 اگر از صفت مخائیل (ینظرون الیک و هم لایبصرون) بیرون آیی، در صفوت صفاء (فیه آیات بینات) صورت عین کل در نفس، نفس (ان ابراهیم کان أمه قانتا ) جهان جمع (هذا ربی) در دیوان (رب ارنی کیف تحیی الموتی) جمله باز یابی. از سطور صورت علم بیرون شو. عقل را بدروازه عدم بگذار، تا بر شط بحر قدم عالم ازل در مرآه (خلق الله آدم على صورته) ببینی. این چه گفتم؟ عالم کثرت تضاد بود. فعل در فعل مزور صفت از عین جمع باین صورت کون در عدم مضمحل. چون علت از علل برخاست، آنگه وجود وجود نقش کل بینی. حروف کون در دفتر فعل نسج کرده اند.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن