مشاهیر

در توحید بایزید بسطامی بخش ۴

فی حیرت التوحید

خرقه سوزا! تا کی این مخرقۂ دلربا؟ تا کی این مزبله در هودج که پایش که پیش آهنگ مطایاء قدم رفت. در بیابان هویت محمل داران الى هبت از بی راهی حدث در قدم گم گشتند. تولاف از منزل حکمت کیوان چه زنی؟ از دریاء مسرمد صفات بغربیل دریده جان آب وحدت چه پیمایی؟ درانداز در بحر طوفان کفر و ایمان تا نهنگ قهر از رسوم شکم سیر کند. تو آنگاه از آن لجه به سفینه قدم از عدم بگذر. چون رسیدی، بدانی که هیچ ندیدی.

رو مریم طبیعت را قابله عیسی جان شو. زیرا که «بثالث ثلاثه» متهمی. در دکان آیات رنگرزی کن. چه در خورد وحدتی، ای دزد چادر حورا؟ تو و من از آن پهناای. ای سراق شواق طرازان خرد! چند خریطه کش اعمار نفس کافر گشتی؟ چند از کاس امتحان طبیعت زهر (و لقد همت به وهم بها) چشی؟ اگر عاشقی دست بریده کو؟ اگر والهی رو در بیابان «ارنی» گوی، موسی بی عصا جوی. عقل رعنا را در کفر و ایمان بدخو کردی. این چه رنگ بوقلمون است که در شهر ساغرکشان عشق آوردی؟ اگر «ارنی» گویی چرا در دشت مدین گله بانی کنی؟ اگر رنگ زحل قدم گرفتی، چرا بر صحن چهارم چون عیسی دردمند پاسبانی کنی؟ با یزید گوید: «الهی تو آیینه گشتی مرا، و من آیینه گشتم ترا.»

قال: یعنی جلال تو مرا مرآت کشف آمد. چون در آن آیینه می نگرم ترا به نعمت قدم می بینم، و مراد تو از من در آن آیینه می شناسم. علم ذات و صفات از سطر تجلیت می خوانم و از تو محض علم غیب می دانم. بعد از آن از نور تو نوری شدم، و از آن نور وحدانیت را آیینه عبودیت گشتم، زیرا که پیش از کون بعشق تو در علم تو معشوق تو بودم. در آیینه من مراد خود می نگری. از من آنچه دانستی در ازل، در من آن می بینی معاینه.

قال: خبر از عین جمع است. چون گفت که من آئیینه تو شدم خبران عین قدم است در صرف تنزیه.

چون گفت که (تو آئیینه من شدی چون حق آیینه شد، عاشق را محل مشاهده رضاست. چون عارف آیینه شد، محل تجلی بقاست. او بذات خود در خود نگران است. جلال دیمومیتش در تجلی منزه از مباشرت حدثان است. چون عدم رنگ قدم گرفت، عارف فعل آمد در صفت آیینه. آنگاه عارف و معروف عین واحد گشت. خود است، در خود نگرد. معروف چون عارف بیند و عارف چون معروف بیند، نظر یکیست. آن همه حق است که می بیند «قل الله ثم ذرهم» اگر برتر آئی از خامی عقل، از رسوم علم برتر آئی. پس ببینی جهان با ژگونه امر در لوح تزویر فعل از صفاتت صدهزار لانعم یابی، و صدهزار الف چون خم. پس بدانی آنچه ببینی در سطر الوهیت کون با حدوثیت یک حرف مموه خامۂ علم قدم بینی. روا باشد که گفت: من آیینه تو گشتم خلق ترا، تا چون در نگرند در آیینه، ترا بینند. (من رآنی فقد رأى الحق). از قول سید بنگر در عین جمع «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی» تا بدانی که صوفی اثر حق است. رنجش منمای که حرف تزویر نگار غیب آمد، از آن بر جیب و دامنش بارها قدس مرقع صفت دوختند. زمانی بصحرا شوبی چشم حلول، که از بهر صوفیان نظر صف زدگان قدس بصحرا انس بر داء کبریا جیب و دامن شان معلم بینی. پس بدانی که فانظر الى آثار رحمت الله» چه معنی دارد. جمله بی زبان «أناالحق» گویان اند. جمله بی پای و قدم در سرای قدم پویان اند. بایزید گوید «آنک بر آب و هوا گذر کند با کافر و مؤمن و صالح و طالح، بر قدر یکرنگ اند چه آنک فوقست و چه آنک تحت است».

خبر از علم مشیت داد، و علم قدر سابق گفت. علم مشیت بر همه پوشیده است. دانست که علم سابق هیچ گوش ننیوشیده است. اطیار انبیا با اوتاد اولیا با کروبیان سفره از آن علم که حق از خود داند همچ ندانند. کافر و مؤمن در این یکسان اند. عرایس قدر در زوایاء مشیمه مشیت پنهان اند. صادر و وارد جز قدر غریب نیست، زیرا گفتند «لاعلم لنا» این سخن بدیع نیست. بنگر «القدر سر الله فلا تفشوا» و فی روایه «القدر سر من اسرارالله لا یطلع علیه ملک مقرب و لا نبی مرسل» گفت: قدر سر رمز قدم است پیش از عالم، اهل عدم ندانند، زیرا که خدایی نتوانند

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن