مشاهیر

در توحید بایزید بسطامی بخش ۲

فی التوحید

من این بگفتم، اگر شنیدی که تو بی پای قدم در میدان که دویدی، در عزدیمومیتش از رسوم عبودیت بگذر، که بر در آستان غیرتش چه صومعه؟ چه کنشت؟ چه دوزخ؟ چه بهشت؟ حدث حدث راست، قدم را قدمیست، زیرا که قلعه کبریا از منجنیق صفات قافهاء قهریات بطوفان طوارقات در قواریر اعصار می زنند.

هان که قدم استوا در وقت استیلا صد هزار عرش و کرسی را ثری کرد و جبروت قهر بر ملکوت عز در یک طرف صد هزار بار ثری و اعلى. در بیابان ازل دست قدر زبان «أنا الحق» گویم ببرید. در حق بی زبان گشتم. با عیسی مهد جان اشارت کردم، چون گفت: «انی عبدالله» که «انی نذرت للرحمن صوما» طبیعت برسم تنصر در افعال صفات ذات مشبهی شد، ثالث ثلاثه» گفت: بعلم قدر مرا گفت «انت قتلت للناس أتخذونی» جان خاموش بی زبان زبان گفت: «تعلم ما فی نفسی ولا أعلم ما فی نفسک» | عروس تنزیه گفت:« ای ثنوی! تو هنوز در نفسی، تا أنا وأنت میگویی.»| یمین احدیت در صحراء وحدت از غمد قدرت شمشیر غیرت برکشید. سر عبودیت از این طبیعت برداشت. گفت: «قل الله ثم ذرهم.»

بایزید شطح «سبحانی» گوید. معذورش دار، که سر تنزیه به جانش مباشر شد. چون در رؤیت قدم افتاد، قدس بقادر آویخت. اوصاف عبودیت از او بگریخت. در قدس قدس شد. افعی صفت زهر نیم کار توحید دروزد. نفس حیوانی و جسمانی و شهوانی انسانی بحربه بو یحیی قهر صولت استوا در بزم ابتدا خسته کرد. خوک حدیث برمید، و صبح مشارق ازل بدمید. سپیده دم توحید شمس قدم را مقدم شد. نجوم عقول ملکوتی و ملکی در آفتاب تجلی منطمس گشت. طور همرهنگ موسی شد. آینه وجود بر سبحات رسوم علم برخاست. جسم و جان یک رنگ شدند، آنگه همرنگ جان جان شدند. افعال در حدث و حدث در افعال مضمحل گشت. صفات روی بنمود کاروانگاه تجلی ترکان استوا غارت کردند. قدم بر عدم مستولی شد، روح اول نفخ اول شد. از دم ثعبان سحرخوار جهان طبیعت بی پای و سر شد.

چون عدم نماند، وجود بماند. وجود همرنگ وجود شد، عدم همرنگ قدم. از حق مرآت قدس در عالم جان بی جان عاشق پیدا شد. عاشق گفت: «عدم کجا شد؟ چون وجود ناپیدا شد، من کیستم؟» در آینه هویت افتاد. جمله آینه جانان دید، خود در میان جان جان دید. بهر ذرائی از حق زبان دید. چون چنان دید عشق را از عاشق و عاشق از معشوق نشناخت. حلاوت ربوبیت و استوار قدم او را مست کرد. حق بحق خود را بستود. چون احدیت بر آن مهتر کاینات مستولی شد، از بحر وحدت قطره ئی برانداخت، گفت: «لست کأحدکم» چون از آب و گل و از جان و دل منقطع گشت، نسبت احدیت با احدیت پیوست. حق بدین اشارت، بر صحت اتحادش گواه شد که «ما کان محمد أبا أحد من رجالکم» جمله عین جمع است، اگر بدانی. این جمله همه رنگ است در دهان جان.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن