مشاهیر

در تعبیر نفس بایزید بسطامی

فی تعبیر نفسی و مناجاتی مع الله

ای جاهل بت پرست! تو از بندگی قدم کیستی ؟ ای کمترین ذره هر ناچیز! تو باری کیستی؟ نبینی که بتیره زبان محبت چون دوال دعوی بر طبق معنی زدند، کس از ایشان نشنید، و اثر ایشان بعد از عدم در عدم ندید؟ چون مرغ عیسی شو، از روی آفتاب قدم شرم دار، که صد هزار صف کرو بیان از معرفت بی زبان اند، و از نکرات در بیخودی حیران. ای کریمی که قدم ترا سزاوار است! ای سلطان که در مشیت قدر ترا سلطنت کارست! بجان هر جان که برین بی جان رحمتی کن، و از آن که تو از خود دانی برین بی نوا نعمتی کن، که از دست تنگی معرفت رنجورم، و از جمال جلال ازل مهجور

بیت:

با من بساز، دانم بر تو سبک نشیند          جانم مسوز، دانی بر من گران برآید

 ابوموسی شاگرد بایزید گوید که «با بایزید بودم در سمرقند. خلق شهر بدو تبرک می کردند چون از شهر بیرون آمدیم، خلق در قفای او بیامدند، واقعا نگه کرد. گفت: اینها کیستند؟ گفتم متبرکان اند. ببالای تل برآمد روی سوی آن قوم کرد گفت: یا قوم! «أنا ربکم الاعلی». ایشان گفتند: ابویزید دیوانه شد. جمله ازو برگشتند. بکنار جیحون آمدیم، خواست که از جیحون بگذرد هر دو شط نهر در یکدیگر آمد، چندان بماند میان آب که یک گز. گفت: «بعزتش که نگذرم الا بکشتی.» پس بکشتی بگذشتیم.)

قال: ای دوست! این فعل ملامتیان است. نه هر که قرآن بخواند، او دیوانه است. ممکن شود که در آن ساعت در رؤیت اتحاد بود، شجره موسی شد، تا حق به زبان وی سخن گفت. «انی أنا الله» برخوان که نه جسم و جان آدم از شجرۂ زیتون کمتر بود. هر که نور کبریا در دلش برافروزند، از جان کرامتش ظلمت شب طبیعت بپردازند. عندلیب گم گشته در عشق نزد عروس قدم بر شاخ گل وصلت آواز صوت ازلیت در نوای «سبحانی» زند چون عاشق محو گردد در عشق، جهان جان بر جان جان از نوای درد از جمله «أنا الحق» گردد. اگر خفتهئی، برخیز، ای شاهد ممتحن حله ناتمام آدم برکش. از جام جان شراب جان جان در جام قدم درکش. چون صفت گشتی، از تأثیر صفت شراب ده قدح یک رنگ شد.

شعر:

رق الزجاج و رقت الخمر           فتشابها و تشاکل الامر

گویند که ابویزید گفت «هفت نوبت طواف کعبه کردم پس گفتم: الهی! هر حجاب که بود میان تو و من برداشتی از بالای کعبه ندا کردند که: ای بایزید! میان دوست و دوست حجاب نباشد.» دانی که حدیث خطاب بسیست «المصلى یناجی ربه» بشنودند آن حدیث که مهتر صوفیان منزل عشق گوید صلوات الله علیه و آله «اگر نه شیاطین گرد خاطر آدمیان بر می آمدندی، عالم ملکوت بچشم بدیدندی» بالاتر «أن تعبد الله کأنک تراه» که آنجا کشف جان است و مشرق آفتاب جانان.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن