مشاهیر

بایزید بسطامی و کشف المحجوب هجویری

از کشف المحجوب هجویری

نیمه اول قرن پنچم هجری

و از ابویزید بسطامی (رض) پرسیدند کی ولی که باشد؟

گفت: الولى هو الصابر تحت الأمر والنهى ولى آن بود که اندر تحت امر و نهی خداوند صبر کند از آنچ هر چند دوستی حق اندر دل زیادت تر امر وی بر دلش معظم تر و از نهی وی تنش دورتر و از هم از وی حکایت کنند (رض) کی گفتند: به فلان شهری ولی است از اولیاء خدای عزوجل، برخاستم و قصد زیارت وی کردم، چون به مسجد وی رسیدم وی از خانه بیرون آمد و اندر مسجد خیو از دهان بر زمین افکند من از آنجا بازگشتم وی را سلام ناگفته، گفتم: ولی شریعت بر خود نگاه دارد و یا حق بر وی نگاهدارد اگر این مرد ولی بودی آب دهن بر زمین مسجد نیفکندی حفظ حرمت را و یا حق وی را نگاه داشتی صحت کرامت را آن شب پیمبر را (عم) بخواب دیدم که گفت: یا بایزید برکات آنچ کردی اندر تو رسید، دیگر روز به این درجه رسیدم که شما می بینید.

و ابویزید (رض) عجب روزگار مردی بوده است وی گوید سر ما را به آسمانها بردند به هیچ چیز نگاه نکرد و بهشت و دوزخ وی را بنمودند به هیچ چیز التفات نکرد و از مکونات و حجب برگذاشتند فصرت طیره، مرغی گشتم و اندر هوای هویت می پریدم تا بر میدان احدیت مشرف و درخت ازلیت اندر آن بدیدم چون نگاه کردم آن همه من بودم، بار خدایا با منی، مرا به تو راه نیست و از خودی خود مرا گذر نیست، مرا چه باید کرد.

فرمان آمد که یا بایزید خلاص تو از تویی تو در متابعت دوست ما تست دیده را بر خاک قدم وی اکتحال کن و بر متابعت وی مداومت کن و این حکایتی درازست و این را اهل طریقت معراج بایزید گویند و معراج عبارت بود از قرب، پس معراج انبیا از روی اظهار بود صفا و پاکیزگی و قربت چون دل اولیا باشد و ستر ایشان و این فضلی ظاهر است و آن چنان بود که ولی را اندر حال خود مغلوب گردانند تا مست گردد، آنگاه به درجات سر، وی را از وی غایب می گردانند و به قرب حق می آرایند و چون به حال صحو باز آید آن جمله براهین در دلش صورت کشته بود و علم آن مرو را حاصل آمده پس فرق بسیار بود میان کسی که شخص وی را آنجا برند که فکرت دیگری را.

سرهنگ جوان مردان آفتاب خراسان ابو حامد احمد بن خضرویه البلخی (رض) به علو حال و شرف وقت مخصوص بود و اندر زمانه خود مقتداء قوم و پسندیده خاص و عام بود و طریقتش ملامت بودی و جامه برسم لشکریان پوشیدی و فاطمه کی عیال وی بود اندر طریقت شأنی عظیم داشت، وی دختر امیر بلخ بود، چون وی را ارادت توبه پدیدار آمد به احمد کس فرستاد کی مرا از پدر بخواه وی اجابت نکرد کس فرستاد کی یا احمد من ترا مردان نپنداشتم کی راه حق بزنی راهبر باش نه راه بر، احمد کس فرستاد و وی را از پدر بخواست، پدرش به حکم تبرک وی را به احمد خضرویه داد و فاطمه به ترک مشغولی دنیا بگفت و بحکم عزلت با احمد بیارامید تا احمد را قصد زیارت خواجه بایزید افتاد. فاطمه با وی برفت، چون پیش بایزید آمد برقع از روی برداشت و با وی سخن گستاخ می گفت، احمد از آن متعجب شد و غیرت بر دلش مستولی گشت، گفت: یا فاطمه آن چه گستاخی بودت با بایزید؟ گفت: از آنچ تو محرم طبیعت منی و وی محرم طریقت من از تو به هوا رسم و از وی به خدا و دلیل برین آنک وی از صحبت م نیازست و تو به من محتاج و پیوسته وی با بایزید گستاخ می بودی تا روزی بایزید را چشم بر دست فاطمه افتاد حنا بسته دید گفت: یا فاط از برای چه حنا بسته ای؟ وی گفت یا بایزید تا این غایت تو دست و

حنای من ندیدی مرا با تو انبساط بود اکنون کی چشمت به دست من افتاد

صحبت ما حرام شد و از آنجا برگشتند و به نیشابور مقام کردند.

و از ابویزید (رض) حکایتی آرند مقلوب و آن آنست کی یحیی بن معاذ (رض) بدو نامه نبشت که چه گویی اندر کسی که به یک قطره از بحر محبت مست گردد، بایزید (رض) جواب نبشت کی چگویی در کسی کی جمله دریاهای عالم شراب محبت گردد همه را در آشامد و هنوز از تشنگی می خروشد. و مردمان را صورت بندد کی یحیی از سکر عبارت کردست و بایزید از صحو بر خلاف اینست کی صاحب صحو آن باشد کی طاقت قطره ندارد و صاحب سکر آنک به مستی همه بخورد و هنوز دیگرش باید، از آنچ شرب آلت سکر باشد جنس به جنس اولیتر و صحو به ضد آن باشد با مشرب نیارامد، اما سکر بر دو گونه باشد یکی به شراب مودت و دیگر به کاس محبت و سکر مودتی معلول باشد کی تولد آن از رؤیت نعمت بود و سکر محبتی بی علت بود کی تولد آن از رؤیت منعم بود، پس هر که نعمت بیند بر خود بیند خود را دیده باشد و هر که منعم بیند به وی بیند خود را ندیده باشد اگر چه اندر سکر باشد سکرش صحو باشد و صحو نیز بر دو گونه است یکی صحو به غفلت ودیگر صحو محبت و صحوی کی غفلتی بود آن حجاب اعظم بود و صحوی کی محبتی بود آن کشف ابین بود، پس آنک مقرون غفلت بود اگر چه صحو باشد سکر بود، و آنک موصول محبت بود اگر چه سکر بود صحو باشد، چون اصل مستحکم بود صحو چون سکر بود و سکر چون صحو و چون بی اصل بود همچنان و فی الجمله صحو و سکر اندر قدمگاه مردان به علت اختلاف معلول باشد و چون سلطان حقیقت جمال خود بنماید صحو و سکر هر دو طفیلی نماید از آنچ اطراف این هر دو معانی به یکدیگر موصولست و نهایت یکی بدایت دیگر یک باشد و نهایت و بدایت جز اندر تفریق صورت نگیرد و آنچ نسبت آن به تفرقه باشد اندر حکم متساوی باشد و جمع نفی و تفاریق بود و اندرین معنی گوید:

اذا طلع الصباح بنجم راح           تساوى فیه سکران وصاح

ومشهور است که یکی از مریدان ذوالنون قصد بایزید کرد چون به در صومعه وی رسید و در بزد بایزید گفت: کیستی و کرا خواهی گفت بایزید را گفت: بویزید که باشد و کجاست و چه چیزست و من مدتی است تا بایزید را جستم و نیافتم چون آن کس بازگشت و حال با ذوالنون بگفت، گفت: اخی، ابویزید (رح) ذهب فی الذاهبین الى الله.

و ابویزید (رض) گفت: اختلاف العملماء رحمه الا فی تجرید التوحید و موافق این خبری مشهورست و حقیقت تصوف میان اخبار مشایخ است از روی حقیقت و مقسوم از روی مجاز و رسوم.

ابویزید گوید (رح) النفس صفه لا تسکن الا بالباطل نفس صفتی است کی سکونت آن جر به باطل نباشد و هرگز وی راه حق سپری نکند.

و منهم فلک معرفت و ملک محبت ابویزید طیفور بن عیسی البسطامی (رض) از اجله مشایخ بود و حالش اکبر جمله بود و شانس اعظم ایشان بود تا حدی کی جنید گفت (رح) ابویزید منا به منزله جبرئیل من الملائکه. ابویزید اندر میان ما چون جبرئیل است از ملا یکی، و جد او مجوسی بود و از بزرگان بسطام یکی پدر او بود و او را روایات عالی است اندر احادیث پیغمبر (عم) و ازین ده امام معروف مرتصوف را یکی بوده است و هیچ کس را پیش از وی اندر حقایق این علم چندان استنباط نبوده است که وی را، و اندر همه احوال محب العلم و معظم الشریعه بوده است به حکم آنکه گویند گروهی مر مدد الحاد خود را موضوعی بر وی بندند و اندر ابتدا روزگارش مبنی بر مجاهدت و برزش معاملت بودست و از وی می آید که گفت: عملت فی المجاهده ثلثین سنه فما وجدت شیئا اشد على من العلم ومتابعه و اولا اختلاف العلماء لبقیت و اختلاف العلماء رحمه الا فی تجرید التوحید. سی سال مجاهدت کردم هیچ چیز نیافتم که بر من سخت تر از علم و متابعت آن بودی و اگر اختلاف علما نبودی من از همه چیزها باز ماندنی و حق دی. نتوانستمی گزارد و اختلاف علما رحمت است به جز اندر تجرید توح و به حقیقت چنین است کی طبع به جهل مایل تر باشد از آن به علم و به جهل بسیار کار توان کرد بی رنج، و به علم یک قدم بی رنج نتوان نهاد و صراط شریعت بسیار باریک تر و پرخطرتر از صراط آن جهانی، پس باید که اندر همه احوالها چنان باشی که اگر از احوال رفیع و مقامات خطیر باز مانی و بیفتی اندر میدان شریعت افتی و اگر همه از تو شنود باید کی معاملت با تو بماند کی اعظم آفات مر مرید را ترک معاملت بود و همه دعاوی مدعیان اندر برزش شریعت متلاشی شود و همه از باب لسان در برابر آن برهنه گردند و از وی (رح) می آید که گفت: الجنه لا خطر لها عند اهل المحبه و اهل المحبه محجوبون بمحبتهم، بهشت را خطری نیست به نزدیک اهل محبت و اهل محبت باز مانده اند و اندر پوشش انداز محبوب، یعنی بهشت مخلوقست اگر چه بزرگست و محبت وی صفت وی است نامخلوق و هر که از نامخلوق به مخلوق باز ماند بی خطر بود. پس مخلوق به نزدیک دوستان خطر ندارد و دوستان به دوستی محجوبند از آنچ وجود دوستی دوئی اقتضا کند اندر اصل توحید دوئی صورت نگیرد و راه دوستان از وحدانیت به وحدانیت بود و اندر راه دوستی علت دوستی آید و آفت آنک اندر دوستی مریدی و مرادی باید یا مرید حق. مراد بنده و یا مراد حق، مرید بنده اگر مرید حق بود و مراد بنده هستی بنده ثابت بود اندر مراد حق و اگر مرید بنده و مراد حق و طلب و ارادت مخلوق را بدو راه نیست ماند اینجا آفت هستی محب به هر دو حال پس فناء محب اندر بقاء محبت درست و تمام تر از آنک قیامش به بقاء محبت و از وی آید (رض) کی گفت: یک بار به مکه شدم خانه مفرد دیدم، گفتم: حج مقبول نیست کی من سنگها ازین جنس بسیاردیده ام، بار دیگر برفتم خانه دیدم و خداوند خانه دیدم، گفتم:کی هنوز حقیقت توحید نیست. بار دیگر برفتم همه خداوند خانه دیدم و خانه نه، به سرم فرو خواندند: یا بایزید اگر خود را ندیدئی و همه عالم را بدیدئی مشرک نبودی و چون همه عالم نبینی و خود را بینی مشرک باشی آنگاه توبه کردم و از دیدن هستی خود نیز توبه کردم و این حکایتی لطیف است اندر صحت حال وی و نشانی خوب مر ارباب احوال را و الله اعلم.

و نیز از ابویزید می آید رضی الله عنه کی از حجاز می آمد اندر شهر بانگ در افتاد کی بایزید آمد، مردمان شهر جمله پیش وی باز رفتند و به اکرام وی را به شهر در آوردند چون به مراعات ایشان مشغول شد از حق باز ماند و پراکنده گشت، چون به بازار درآمد قرصی (نان) از آستین بیرون گرفت و خوردن گرفت، جمله از وی برگشتند و وی را تنها بگذاشتند و این اندر ماه رمضان بود تا مریدی که با وی بود مر مرید را گفت: ندیدی که یک مسئله از شریعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند» .

«مرا کی علی بن عثمان الجلابی ام وفقنی الله، وقتی واقعه افتاد و بسیار مجاهدت کردم امید آن را که واقعه حل شود نشد، وقتی پیش از آن مرا از آن جنس واقعه افتاده بود به گور شیخ بایزید رحمت الله علیه مجاور نشسته بودم تا حل شد. این بار نیز قصد آنجا کردم و سه ماه بر سر تربت وی مجاور بودم هر روز سه غسل می کردم و سی طهارت بر امید کشف آن واقعه را، البته حل نشد برخاستم و قصد خراسان کردم اندر ولایت کمش (کومش) به دیهی رسیدم که آنجا خانقاهی بود و جماعتی از متصوفه، و من مرقعه خشن داشتم به سنت و از آلت اهل رسم با من هیچ نبود. به جز عصا و رکوه به چشم، آن جماعت سخت حقیر نمودم و کس مرا ندانست ایشان به حکم رسم می گفتند با یکدیگر کی این از ما نیست و راست چنان بود که از ایشان نبودم ، اما لابد بود آن نیست و راست چنان بود آن شب اندرآن جا بودن، آن شب مرا بر بامی بنشاندند و خود بر بامی بلنتر رفتند. و مرا بر زمینی خشک بنشاندند و نانی سبز کشته پیش من نهادند و به من بوی اباهایی کی ایشان می خوردند می رسید و با من به طنز سخنان می گفتند از بام بالا، چون از طعام فارغ شدند خربزه می خوردند و پوست بر سر من می انداختند بروجه طیبت حال خود و استخفاف ایشان بدل فرو می خوردم و می گفتم بار خدایا اگر نه آنستی که جامه دوستان تو دارند و الا من ازیشان این نکشیدمی و هر چند که آن طعن ایشان بر من زیادت می شد دل من اندر آن خوشتر همی گشت تا بکشیدن آن بار واقعه من حل شد و اندر وقت بدانستم کی مشایخ رحمهم الله جهال را از برای چه اندر میان خود راه داده اند و بار ایشان از برای چه می کشند، اینست احکام ملامت به تمامی با تحقیق آن کی پیدا کردم و بالله التوفیق».

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن