مشاهیر

بایزید بسطامی و کتاب پند پیران

از کتاب پند پیران

متن فارسی قرن پنجم هجری

ابویزید بسطامی

حکایت: ابو یزید بسطامی را رحمه الله علیه گفتند از آن نیکوییها که حق تعالی به تو کرد باز گو. گفت: آن نیکوییها نتوانم گفت که به عبارت اندر نیاید. لکن آن معاملتها که با تن خویش کردم یکی با شما بگویم. گفت: شبی از خواب درآمدم، خود را گفتم: خیز، که وقت درآمد. و نفس پاره ای کاهلی کرد و گران آمدش برخاستن، و توقف کردم چندان قدر که کسی گوید: سبحان الله پس برخاستم و گفتم: ای بی ادب، کار تو به اینجا رسید که در خدمت حق تعالی کاهلی می کنی و ترا به ستم خدمت حق تعالی باید فرمودن. با خود اندیشیدم که این کاهلی نفس از کجا خاست. تا باز یادم آمد که دمی آب زیادت خورده بودم از آن که هر شب می خوردم.

گفتم: این کاهلی نفس از آن است. عهد کردم و گفتم که: خدای تعالی بر من گواه است که یک سال آب نخوردم. یک سال برآمد، آب برداشتم و با خاک برآمیختم و بخوردم و گفتم: هان ای تن، در خدمت خداوند خویش جان بده و اگر نه نان و آب از تو باز گیرم.

حکایت: بایزید بسطامی رحمه الله علیه وقتی به حج رفت و شتری داشت که زاد و راحله بر آن نهادی و خود برش نشستی، و عدیل وی مردی بود از بسطام. و هر شب که بار نهادی، گفتی: بیچاره این شتر که بارش گران است، چگونه تواند بردن! بایزید بر این شتر جور می کند. و این سخن چند بار بگفت.

تا شبی سلطان بایزید بشنید و گفت: این مرد بزهکار می باشد، گفت: ای جوان، چه گویی که بارش گران است، فرو نگر تا از این بار بر پشت شتر چیزی بینی؟ مرد گفت: فرو نگریستم، بار دیدم که یک گز از شتر بالا گرفته بود و به مقدار یک درم سنگ بار بر پشت شتر نبود. بانگ برآورد و گفت ای سبحان الله، این عجایب نگر. بایزید گفت: ای جوانمرد، بانگ مدار که اگر خود، شما را نمایم، بانگ بردارید و دست به شفاعت کنید، و اگر از شما پنهان کنم، زبان ملامت بر من دراز کنید.

حکایت: بایزید بسطامی رحمه الله علیه را عادت بودی که پیوسته مؤذنی کردی و بانگ نماز و قامت خود گفتی. روزی به وقت نماز پیشین بانگ نماز کرد و چون سنت بگزارد و خواست که قامت گوید. نگاه در میان صف کرد، مردی دید نشسته که از راه آمده بود و اثر به وی پدید بود. خواجه با یزید دروی نگرست. فراز رفت و چیزی آهسته با وی بگفت، پس آن جوانمرد برخاست و بیرون رفت. شیخ زمانی توقف کرد تا وی باز آمد. آنگاه قامت کرد و نماز کردند. چون خلق پراکنده شدند، یکی از مریدان شیخ فراپیش آن جوانمرد شد و گفت: شیخ ترا چه گفت؟ گفت: من از شهر باز آمده بودم و در راه آب نیافتم و تیمم کردم از برای نماز بامداد، و بر دل من فراموش شد. چون در شهر آمدم، پنداشتم که طهارت کرده ام، شیخ نزدیک من آمد و گفت: ای جوانمرد در شهر تیمم کردن روا نباشد. پس مرا یاد آمد که طهارت نکرده بودم، برخاستم و طهارت کردم و آمدم.

حکایت: خواجه با یزید بسطامی را رحمه الله علیه عادت بودی که پیوسته نفقه کردی. اگر چیزی نبودی، قرض کردی از دیگران، چون از جایی فتوحی آمدی، آن قرض را بگذاشتی. وقتی وام بسیار بستد و به درویشان نفقه کرد و روزگار برآمد و هیچ فتوحی حاصل نشد و وام بسیار بر او جمع شد، به روایتی هفتصد دینار جمع شد، و چون به غایت دل مشغول می بود. و اتفاق نالنده شد و بر جامه خواب افتاد. روزی چند بود و حال بد و بگشت و به نزع افتاد و زبان از گفتن بماند. وام خواهان جمله بیامدند و می پرسیدند که حال با یزید چیست؟ گفتند زمان تا زمان سپری میشود. در میان یکی از مریدان او فراز و دهن بر گوش او نهاد و گفت: یا شیخ، وام خواهان آمده اند و حال تو بدین جا رسیده است، چه فرمایی و چه کنیم و از کجا ترتیب سازیم؟ خواجه با یزید قدس الله روحه چشم پر آب کرد و گفت الهی، وام بر من جمع آمده است و خداوندان حق گرد آمده اند و مال می طلبند، و من از تو می خواهم. تا در دست ایشان بودم همچون گروی بودم، اکنون وقت آمده است و این گرو از دست ایشان بدر خواهی برد و به زیر زمینی خواهی کرد. از تو نزد که گرو از ایشان بگیری و حق بدیشان نرسیده باشد، به عزت تو که جان از من بستان تا حق ایشان بدهی، هنوز این دعا تمام نکرده بود که کسی در بزد، نگاه کردند، سواری دیدند که هرگز ندیده بودند، گفت: وام خواهان با یزید را بگویید تا بیرون آیند و حق خود بستانند. بانگ در شهر افتاد که وام با یزید را می دهند. خلق روی نهادند و می آمدند و قباله ها می دادند و حق خود را می ستدند تا همه وام داده شد. بانگ بر آمد که بایزید فرمان یافت کار او را ساختند و او را دفن کردند. یکی از جمله شاگردان او را به خواب دید، گفت: ما فعل الله بک، یا شیخ؟ جواب داد که: همه آن کرد که از حضرت او سزید و آن کرد که مرا بایست و لیکن با من عتاب کرد و گفت: یا با یزید، وام کردی و مرا ضمان دادی، چرا همه مال دنیا وام نکردی و مرا ضمان نکردی تا بدیدی که پس از مرگ تو چون گزاردمی که کس را خبر نبودی.

حکایت: یکی از پیران گوید: وقتی به بصره بودم و باران نمی آمد و مردمان به استسقا رفته بودند و دعا می کرد و البته باران نمی آمد. روز دیگری مردی از گوشه ای برخاست و از جمع بیرون شد، من نیز برخاستم و بر اثر وی برفتم. پس چون مرد از میان جمع دور شد، سر برآورد و روی سوی آسمان کرد و گفت: بار خدایا به حرمت آن که در سر من است مرا نومید نکنی و نیز این بندگان تواند به باران محتاج، از برای ایشان باران فرستی. هنوز این دعا تمام نگفته بود که ابری برآمد و باران در گرفت و می بارید چنان که صفت آن نتوان کرد، خلق بازگشتند و من بر اثر آن جوان می رفتم و خانه وی نشان کردم و دیگر روز پگاه برخاستم و به خانه وی رفتم و گفتم دعایی در کار من کن. او مرا دعا کرد. پس گفتم: رحمک الله، آن چندان خلق دعا کردند و اجابت نیامد، تو سر خود را شفیع آوردی اندر سر تو چیست برگفت: ندانی که اندر سر من چیست؟ گفتم: نه، گفت اندر سر من دو چشم است که بدان بایزید بسطامی را دیده ام، ای نادان که او را دیده باشد، چون دعای او مستجاب نشود؟

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

‫۲۳ نظرها

  1. Greetings from Ohio! I’m bored to tears at work so I decided to
    check out your blog on my iphone during lunch break.
    I enjoy the information you present here and can’t wait to take a
    look when I get home. I’m shocked at how fast your blog loaded on my cell phone ..
    I’m not even using WIFI, just 3G .. Anyhow, very good blog! http://nttamerica.us/__media__/js/netsoltrademark.php?d=acocgr.org%2Fcgi-bin%2Flisten.cgi%3Ff%3D.audio%26s%3Dhttp%3A%2F%2FUniver.tneu.edu.ua%2Fuser%2Fbone69t%2F

  2. I have been browsing online more than 3 hours these days, yet I by no
    means discovered any interesting article like yours.
    It’s lovely value sufficient for me. In my opinion, if
    all website owners and bloggers made just right content as you did, the net will likely be much more useful than ever before.

  3. I’m amazed, I have to admit. Seldom do I encounter a blog that’s both educative and interesting,
    and without a doubt, you have hit the nail on the head.
    The problem is something too few people are speaking intelligently
    about. Now i’m very happy I found this in my hunt for something concerning this.

  4. Hey I am so excited I found your website, I really found you by error,
    while I was looking on Yahoo for something else, Anyways I am here now and would just like to say kudos for a marvelous post and a all round entertaining blog (I also love the theme/design), I don’t have time
    to go through it all at the minute but I have saved it and also added in your RSS feeds, so when I have time I will be back to read a
    great deal more, Please do keep up the great job.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن