مشاهیر

بایزید بسطامی و مطهربن طاهر مقدسی

از مطهربن طاهر مقدسی

قرن چهارم هجری

مطهر بن طاهر مقدسی در کتاب آفرینش و تاریخ آورده است

در بلاد سابور، از حدود فارس مردی را دیدم که قومی نزد وی گرد می آمدند و مذهبی داشتند که خلاف مذهب عوام الناس بود و من به قصد تحقیق در کار او نزد وی شدم، و چند روز نزد وی ملازم بودم و همچون کسی که آنچه داشته رها کرده و خویش را پالوده است، و ابلهی و نادانی از خود نشان دادم. این مرد را به علم زبان و معرفت مذاهب پیشینگان رجوعی بود. تا آنگاه که با من انس گرفت و از جانب من اطمینان یافت. سپس آن کار پنهانی خویش آشکار کرد و از راز نهفته خود پرده برگرفت. دیدم که او بر همین مذهب است که اینک یاد کردم. (عرفان ایرانی)

با اینکه شب زنده دار بود و پیوسته در نماز با روزه. از چیزهایی که از او به خاطر سپردم یکی این بود که روزی به این اشاره می کرد، با دلایل پس گفت: «و هم اوست که تو او را در چشم من بینی و من آن را در چشم تو سپس بیتی بر خواند:

چشمها او را از دیدار هرچشم پنهان کرده اند          و او در این میان انیس هر تنهایی است

 و آن مرد مرا، از بعضی مشایخ خویش، از ابو یزید بسطامی روایت کرد که ابو یزید گفت: «شصت سال به جستجوی خدا بودم پس بدانستم که من خود اویم»

و از ارسطا طالیس نقل کرده اند که در جایی، صورتی تصویر نشده یافت که در دست آن نوشته ای بود و در آن مکتوب بود که: «پیش از این شرابی می نوشیدم که سیرابی نداشتم، و چون خدای را شناختم، بی آنکه بنوشم سیراب شدم.»

بی جهت نیست به طوریکه که در کشف المحجوب هجویری آمده است: از خرقانی مرید و شیفته روحانی با یزید بسطامی پرسیدند: تو خدای را کجا دیدی؟ گفت: آنجا که خویشتن را ندیدم

نگارنده (رفیع) دو مضمون یاد شده در بالا را به شرح زیر به نظم درآورده است:

در برق نگاه همه کس نور خداست          زان رو دل ما را به صفا راهنما هست

آئینۂ دل جلوه گه نور خدایی است          گر تیره کنی تیره به چشمت همه جا هست

با اینهمه روشنگری و جلوه نمایی          آن را چو نبینی به یقین در تو خطا

از اهرمن جهل بود اینکه نبینی          نوری که به عالم همه جا جلوه نما هست

گر سایه شوی نور خدا را تو به هر کاری          بی شبهه به پیشت همه جا دام بلا هست

خودبینی تو مایه درماندگی تو است          گر مهر بورزی به رهت راهگشا هست

بر درگ جانان به صفا راه گشائید          چون شادی جان بهر شما در همه جا هست

مردم همه نالند چرا صلح و صفا نیست           چون مهر و وفا نیست بلا بهر شما هست

این شعر «رفیع» است که روشن بود از عشق          از شوق حقیقت به جهان شور و نوا هست

آن روز که خویش را ندیدم

پرسید یکی ز شیخ خاقان           آن مظهر شوق و شور

بر گو به کجا و کی تو دیدی          بی پرده فروغ ذات یزدان؟

گفتا به جوابش این سخن را          با شور بیان و صدق ایمان

آن روز که خویش را ندیدم          دیدم به عیان، جمال جانان

چون من شدم او و، خود شدم هیچ          از جلوۂ حق شدم نمایان

 

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن