مشاهیر

بایزید بسطامی در شطحیات روزبهانی بقلی شیرازی

از شرح شطحیات روزبهانی بقلی شیرازی

فی شطحیات ابی یزید

اما شطحیات ابویزید غرفهای بحر قدم آمد، از آن پیشتر آمد، هایم بیابان وحدت بود، کاروانسالار خانقاه معرفت بود. در سر یگانگی گفت:

حق بمن گفت که همه بنده اند جز تو» قال: یعنی تو دوستی در منزل عشقی، ایشان در طلب. تو مرادی، ایشان مرید. اغرا کرد او را در طلب حقایق محبت، که آنجاست منزل حریت و انسلاخ حر از رسوم عبودیت و فرد شدن فرد در شرایط ربوبیت. آنجا امتحان در نرسد، سموم قهر در نه آید. چون درین متمکن شود ملکش نگویند، ملکش گویند. در اشارت صویحباب یوسف نگر که چون بدیدند، چون گفتند «ان هذاالاملک کریم» و در قراآت «ملکأ کبیر » خوانده اند و «ملک کریم» و نیز ممکن شود که این سخن انبساط حق بود، گفت: در بندگی خود، تو متحققی و ممکن باشد که تقریع بود در منزل عتاب، یعنی بیرون شده از سن بندگی و در مسامرت عاشق معشوق را، ازین جنس عتاب باشد.

دیگر در بعضی شطح گوید که «مرا برگرفت و پیش خود بنشاند. گفت: ای بایزید! خلق مرا دوست دارند که ترا ببینند.

گفتم: بیارای مرا به وحدانیت و در پوش مرا یگانگی تو، و با حدیتم رسان، تا خلق تو چون مرا بینند ترا بینند. آنجا تو باشی نه من

قال: خبر از سیر سر داد در محضر ملکوت وعالم جبروت بنعت خطاب خاص، در زمانیکه آثار محبت بدو پیدا بود، در حضرت حق با او انبساط کرد، او فرب از حق زیادت خواست. گفت: در جمال محبت مرا دوست می دارند. مرا در تو فرد کن، تا در تو فانی شوم. آنگه به بقاء باقی سایۂ کبریا بر من انداز، تا وجود مرآت تو شود. نور خود غالب کن بر مرات، مرات را به غیرت در نور ناپیدا کن، تا تو قبله تو باشی، که عشق اقتضای خودی کند، و توحید اقتضای فنا. اول مقام «والقیت علیک محبه» بود، آخر حدیث «لا یزال العبد یتقرب» بدایت معرفت است، وسط اتحاد آخر فناء فی التوحید» و در سخنش بنگر که هر سه پیداست. جانی که نتیجه صفت شد. مطالع سپیده دم آفتاب ازل آمد، برج سیارات صفات باشد. در سماوات عشقش کاروان ملک قدیم بر مراکب «ان لربکم فی ایام دهرکم نفخات» گذر کند. در آن بزمگاه انجم خیام ازرق افلاک افعال روی بدان مطالع نمایند، زیرا که عقل اولش کوکب «هذا ربی» باشد نفس عاقله اش قمر «هذا ربی» باشد. مرغ میمون ایمنی در یمین الله روح سباح در بحر صفت شمس «هذا ربی» باشد. «آدم و من دونه تحت لوائی» در سایه آن لوای در ظل حق گریزند. «السلطان ظل الله» مظلومان عشق را در معرفت محجوبان از قدم به ارادت.

ابوزید گوید که: «در وحدانیت مرغی شدم، جسم از احدیت و جناح از دیمومیت. در هوای بی کیفیت چندسال بپریدم، تا در هوائی شدم. بعد از آن هوا که من بودم، صدهزار هزار بار در آن هوا می پریدم، تا در میادین ازلیت رفتم. درخت احدیت دیدم: بیخ در زمین قدم داشت و فرع در هوای ابد. ثمرات آن درخت جلال و جمال بود. از آن درخت ثمرات بخوردم. چون نیک بنگرستم، آن همه فریبندی در فریبندی بود. این مقام از مقام اول عالی تر است، زیرا که آنجا معرفت برسجیت توحید آمد، یعنی جانم بجان معرفت جسم معرفت شد. بجناح نور توحید و تفرید در ازل و ابد بپریدم. بعد از آنک از خود وکون مفرد شدم، حق مرا کسوت دیمومیت و ازلیت در پوشید. از قدم جسمی بخشید، پرهاء احدیت صفات ازو برویانید در قدم قدم مرغ قدم بپرید. طلب وصلت حقیقت کرد. بعد از حقیقت در مفاوز کیفیت کنه کنه طلب کردم، به آتش کبریا جناحم بسوخت. در نور شمع ازل متلاشی شدم، عین عیان در صرف اولیت انداخت. مرا در بحر لایزالی در عیون صفات انداخت. بر صفات باقی شدم. از شجرۂ قدم ثمرات بقاء بخشیدم. حیرتم بر حیرت زیادت آمد. بقا از فنا دستم گرفت. کسوت علم در پوشیدم. بعلم در معرفت افتادم. بچشم معرفت مفاوز نکرات بدیدم بدانستم که هرچه دیدم همه من بودم، نه حق بود. تلبیس تجلی در تقدیس بود. تنزیه در فعل مکر بود. و طناب خطرات بود. خطرات بود. خطرات کفریات بود. حق حق بود. من نبودم.»

این چه گفت در وصف طیر و شجره جمله مثل بود. مراد از کیفیت بطنان قدم جستن بود. هوا و فضا عظمت در عظمت، سال و ماه، زمان بی زمان، اسرار را در انوار. و اگر نه، چه حدیث است؟ کون قدر ذره ئی نیست در منقار عنقای مغرب ازل. اجرام و اجسام حدثان مکری نیست. ننماید آنچه ندهد. ندهد آنچه معلوم نکند. عارف چون در بحر بی رنگ شود. قطره ئی اخضر در ملتزم ازل شد. در آن بحر بی رنگ شود. قطره ئی از آن بحر رنگ گیرد، تا در لجه قیمومیت متلاشی شود: جان نکته گوی بی زبان، سمع آشنا اصم، عقل اول پریشان، روان بی روان، جان بی جان، جز قهر لطمه لطمات بحار انوار ازل نبیند. چون آن بحر زبد حدث بر حدثان اندازد، آن قطره پندارد که بر بحر محیط شد و آن از ترنس (؟) باشد. و اگرنه، در ساحل ازل صدهزار بیداء سراب بی آب هست. آنچه خبر داد از کسوف صفاتست. و اگر نه، او که از ذاتست، هیهات!

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن