مشاهیر

بایزید بسطامی در روضات الجنات

از روضات الجنات

تألیف قرن سیزدهم هجری

بایزید بسطامی

ابو یزید طیفور بن عیسى بن آدم بن سروشان معروف به بایزید بسطامی مرشد کامل و مجذوب و اصل

ایران اصحاب شریعت و ارباب طریقت مشارالیه را به رشد و صلاح و رستگاری و فلاح ستوده و او را بداشتن منرلتی رفیع و مرتبه ای منیع معرفی کرده و متعرض اند از کثرت ریاضت و جلالت قدربه عالی ترین مقام نائل گردیده.

بایزید گفتار عارفانه بسیار دارد و مقامات پسندیده ای را دارا بوده و کرامات بی نهایتی از وی بظهور رسیده.

وفیات می نویسد جدش مجوسی (زرتشتی) بوده و اسلام آورده. با یزید دو برادر داشت بنامهای آدم علی و هر دو از پارسایان عهد خود بودند. لیکن طیفور جلالت و موقعیتش از دو برادر دیگر بیشتر بوده، امام میری شرح مزبور را درباره نام برده نوشته است. لیکن هیچیک از امبردگان جد او را بنام سروشان نام نبرده اند. بلکه وفیات او را چنین معرفی کرده، طیفور بن عیسى بن آدم بن عیسی بن علی. قشیری او را طیفور بن عیسی نام برده و نامهای دیگر را از نسب او ساقط نموده، آری مؤلف مجالس المومنین بطوریکه قبلا در نسب او یاد کردیم وی را چنان معرفی کرده و نوشته، ما نسب او را از کتابی که یکی از نوادگان شیخ ابوالحسن خرقانی در شرح حال او تألیف کرده نقل کرده ایم قشیری در رساله خود بسند خویش گوید از بایزید پرسیدند: این پایه از معرفت را از چه راهی بدست آوردی؟ پاسخ داد از راه سی سال ریاضت کشیدن و در این مدت مقامی را عالی تر از دانش و پیروی از آن نیافتم و هر گاه اختلاف انظار دانشمندان و جود نمیداشت برای وصول به مراتب علمیه از آنان پیروی می کردم. آری اختلاف دانشمندان مایۂ رحمت است، لیکن در تجرید و توحید جای پیروی از آنان نمی باشد.

گویند بایزید آن هنگام رحلت کرد که تمام قرآن را از حفظ داشت. از ابو حاتم سجستانی از ابونصر سراج از طیفور بسطامی از عمی بسطامی، از پدرش روایت کرده بایزید بمن گفت بیا به اتفاق به دیدار مردی که خود را به ولایت و زهد معرفی کرده برویم و از نزدیک شاهد جریان احوال او باشیم موقعی کنار منزل وی رسیدیم که او از خانه بیرون آمده و به مسجد می رفت. در این هنگام آب دهان رو به قبله انداخت بایزید بدون آنکه به وی سلام کند بازگشت. گفت: معلوم می شود این مرد از آداب رسول خدا(ص) چیزی نمی داند، بنابراین چگونه می توان در امور ولایتی که وی ادعا می کند اطمینان نمود.

بسند خود نقل کرده ابویزید گفت: هنگامی همت گماشتم تا از خدا بخواهم که مرا از داشتن زن و خوراک بی نیاز سازد، سپس با خود گفتم چگونه ممکن است از خدا چنین درخواستی بنماییم با آنکه رسول خدا(ص) چنین تمنائی از خدای منان نمود. بهمین مناسبت از چنان درخواستی منصرف گردیدم. خدای متعال عنایتی فرمود که هرگاه با از روبرو می شدم چنان بود که برابر دیواری ایستاده باشم. الاعمی بسطامی گفته از پدرم شنیدم می گفت از بایزید از آغاز سلوک و با کیفیت زهد و پارسایی او پرسیدم، گفت: زهد منزلت و مقام معلومی ندارد (…) زیرامن سه روز در چارچوب زهد قرار گرفتم روز چهارم از آن بیرون رفتم، روز اول از دنیا و آنچه در آن است گذشتم، روز دوم آخرت و آنچه در آن است فراموش کردم، روز سوم از آنچه غیر خدا بود چشم پوشیدم، روز چهارم چیزی جز خدا برای من باقی نماند. همان وقت در خواب هاتفی خطاب بمن گفت: ای بایزید تقوا با وجود ما صحیح نیست یعنی از ما پرهیز مکن و دست برمدار، گفتم: آری همین حقیقت را می خواستم در آن موقع کسی می گفت: یافتی، یافتی؟!

به ابویزید گفتند سخت ترین ناراحتی را که در راه خدا دیدی چه بود؟ پاسخ داد آنچه را می خواهید از اندازه بیرون است. پرسیدند پست ترین و بی ارزش ترین چیزی که در این راه مشاهده کرده و نفس تو از آن اکراه داشت کدام است؟ پاسخ داد آری این درخواست ممکن است و آن این بود: هنگامی نفسم را به انجام برخی طاعات خواندم خواسته مرا اجابت نکرد من در برابر اینکه از خواسته ام سرپیچی کرد تا یکسال آنرا تشنه گذارم و آب نیاشامیدم.

بایزید گفت: مدت سی سال بود در هر نمازی می خواندم اعتقاد داشتم، گویا مجوسی هستم و می خواهم زنار پاره کنم. بسند خود از بایزید نقل کرده می گفت هر گاه آدمی را دیدید که پایۂ کرامات او به حدیست که می تواند چهار زانو در هوا بنشیند به کرامات او مغرور نشوید و فریب او را نخورید مگر اینکه او را در برابر امر و نهی الهی و حفظ حدود وآداب شریعت آزمایش نمائید. از عمی بسطامی نقل کرده شبی با یزید تصمیم گرفت روی دیوار خانقاه رفته و در آنجا بیاد خدا باشد، برحسب تصادف تا بامداد بر فراز دیوار بود و ذکری نگفت. از او پرسیدند بر خلاف تصمیمی که داشتی رفتار نمودی؟ پاسخ داد به یاد سخنی افتادم که در موقع روزه به زبانم گذشته بود، از ذکر خدا شرمنده شدم.

مؤلف مجالس المومنین از جامع الانوار سید حیدر آملی نقل کرده، بایزید از شاگردان حضرت جعفر بن محمد صادق (ع) و سقاء خانه آن حضرت و محرم اسرار آن جناب بوده. امام فخرالدین رازی که از نامداران اهل سنت است در کتاب اربعین که در بحث کلام تدوین کرده می نویسد: بایزید که از مشایخ برتر و عالی مقام تر بود سقاء خانه جعفر صادق (ع) بوده.

مجالس المومنین از کتاب احباب نورالدین جعفر بدخشی که از عارفان عصر خود بوده نقل کرده:

سلطان طیفور معروف به بایزید بسطامی قدس سره به مصاحبت گروهی از مشایخ رسیده، پس از آن بحضور حضرت امام جعفر صادق (ع) شرفیاب شده و مصاحبت آن حضرت را اختیار کرده و از آن جناب استفاضه نموده و به کمال آن حضرت معرفت یافته و اظهار داشته هرگاه بدان حضرت نرسیده بودم کافر مرده بودم. با آنکه مقام بایزید در میان اولیاء الله مانند موقعیت جبرئیل در میان ملائکه بوده و آغاز کار او برابر با نهایت سلوک دیگران بوده چنانچه جنید بدین حقیقت اعتراف کرده از شرح گلشن راز شیخ محمد بن یحیى لاهیجی (گیلانی) نوربخشی نقل شده بایزید از وطن خود هجرت نمود و سی سال سیر آفاقی نموده و متحمل ریاضت شده و صدوسیزده نفر از مشایخ را خدمت کرده و سرانجام به خدمت مولانا جعفر بن محمد الصادق (ع) شرفیاب شده در حضور آن جناب آنچه مقصود از ایجاد بنی نوع انسان بوده دریافته… انتهی.

در بسیاری از مدارک معتبره از جمله کتاب محمد بن عیسی معروف به حاجی مؤمن خراسانی که به منظور شرح طریقه سلسله عرفا تألیف کرده ذیل سلسله اساتید طایفه صوفیه که در علوم و حکم و معارف به این خانواده منتهی می شود اظهار داشته:

از جمله سلاسل فقری سلسله طیفوریه است که اتصال به بایزید بسطامی دارد و او شهرت همه جانبه دارد طریقه سلوک را از امام همام جعفر بن محمد الصادق (ع) فرا گرفته و او پیش از آنکه به حضور انور آن بزرگوار شرفیاب شود بخدمت صدوسیزده نفر از مشایخ رسیده و آن حضرت استاد صدوچهاردهمی او بوده . مدت هیجده سال سمت سقائی آن حضرت داشته. حضرت صادق (ع) در یکی از روزها به او فرمود آن کتاب را از طاقچه بده! پرسید طاقچه کجاست ای پسر رسول خدا(ص) فرمود بالا سرت فرمود شگفت است مدتها سال در این خانه ای هنوز نمی دانی طاقچه بالاسر تست، عرض کرد اشتغال به خدمت شما و حضور در برابر حضرتت و توجه به نورانیت جنابت مرا از توجه بدان بازداشته. صادق آل محمد فرمود اینک کار سلوک تو به اتمام رسید بجانب بسطام برو و مردم را به خدا و رسول و اولیاء گرامیش دعوت کن

بنا بقولی حضرت صادق (ع) نگاه عمیقانه ای به او کرده فرمود: آری فیک مجاهده و مساعده، در تو مجاهدت و مساعدت می بینم که در راه خدا و جلب آمرزش او قدمهای سریع و کوشا برداشته ای و از این جهت سعادت و نیک بختی دنیا و آخرت نصیب تو شده است. والمجاهده سیر العبد و المساعدت عنایه الخلق. آری بنده ناگزیر برای رسیدن به حقیقت، باید دست از کوشش در راه خدا برندارد و خدا هم او را مورد عنایت خود قرار داده از هیچگونه همراهی نسبت به او دریغ نخواهد فرمود فلیکن صاحب المجاهده سیارا و صاحب العنایه طیار، اینک شایسته است آنکس که قدم مجاهدت برداشته در راه خدا به سیر آفاق و القس بپردازد و آن سالی که مورد عنایت خدا قرار گرفته باید با بال معرفت به پرش در آمده دستگیری می نماید اینک با بال شادمانی جانب بسطام پرواز کن و درماندگان و تشنه کامان را براه حضرت ملک علام هدایت نما

بایزید در آخرین وداع از مقام مقدس امام جعفر صادق (عی درخواست کرد تا خلعتی که آبرومندی اوست بر او بپوشاند. رفیق راهی که همراه و همراز او باشد به معاضدت و کمک او تعیین فرماید حضرت صادق جبه ای که خود پوشیده بود به وی عنایت فرمود و دستور داد فرزندش محمد بن جعفر به همراه او عزیمت بسطام نماید.

بایزید به اتفاق آن امامزاده محترم وارد بسطام شد. طولی نکشید که محمدبن جعفر وفات یافت و بایزید با اندوهی فراوان آن جناب را در محلی که در حال حاضر مرقد اوست دفن کرد و خود پیوسته به مزار او که اکنون بارگاهی آبرومند است می رفت… انتهی

مؤلف مجالس المومنین پس از نقل حکایت مزبور اظهار می دارد: شیخ نورالدین ابوالفتح محدث میگوید بنا به نقل صحیح که مورخان اتفاق کرده اند حضرت صادق (ع) سال ۱۴۸ هجری شهید شده! و سلطان بایزید سال ۲۶۱ هجری وفات یافته است و هیچیک از مورخان در صحت این دو تاریخ اختلاف ندارند بنابراین بایزید صدوسیزده سال پس از رحلت آن حضرت وفات یافته عادتأ صحیح نیست بایزید با چنین تفاوت تاریخی سقاء خانه آن حضرت و مستفیض از کمالات آن جناب باشد. گذشته از این مورخان عمر سلطان بایزید را بیش از هشتاد سال ننوشته اند بنابراین باید گفت بایزید خدمت سقائی خانه على بن موسی الرضا(ع) را به عهده داشته و اشتباه از طرف ناسخان کتب به وجود آمده، پس از این گفتار اعلامی که او را سقاء خانه حضرت صادق (ع) دانسته اند چنین توجیه نموده مراد نامبردگان آنست که بایزید دست التجا و نیازمندی به ریسمان استوار و محکم اهل بیت عصمت درآورده و اینکه خدمت درگاه حضرت صادق (ع) را به عهده داشته و حجر بیت آن جناب را استلام نموده یعنی به مذهب حق جعفری ملتزم بوده و به ریسمان استوار حیدری پناهنده گردیده.

در عین حال جمع بین دو تاریخ و صحت انتساب سقایت وی نسبت به حضرت صادق (ع) در کمال اشکال است و حل آن بطوریکه برای این بنده از مطالعه کتاب معجم البلدان بدست آمده منحصر بدانست که بایزید سقای را دو نفر بدانیم و به اصطلاح قایل به تعدد شویم، اکبر و اصغر. یاقوت بمناسبت بسطام می نویسد:

بسطام شهر بزرگی است و قبر بایزید طیفوربن عیسی بن سروشان زاهد بسطامی در وسط شهر و در کنار بازار معروفش واقع شده و از بسطام طیفوربن عیسی بن علی زاهد بسطامی اصغر ظهور کرده.

از نقل قول یاقوت به این نتیجه می رسیم که بایزید معاصر حضرت صادق (ع) و سقای خانه آن جناب بایزید اکبر است و دومی که زمانش متاخر بوده بایزید اصغر است… انتهی

ایران بطوریکه از نفحات جامی نقل شده ابویزید طیفور در شهر بسطام دو نفر بوده اند یکی ابویزید طیفوربن عیسی اکبر و دیگری ابویزید طیفوربن عیسی بن علی که بایزید اصغر است.

مؤلف گوید جمع بین دو تاریخ که مؤلف مجالس المومنین نموده در نهایت آراستگی و بهترین طریقی است که می توان با مقایسه با آنان جمع بین کلیه متنافرات نمود و گواه بر صحت آن اینست که همه مورخان اظهار داشته اند سروشان جد بایزید مجوسی است و این اسم با مجوسی بودن وی سازگار است لیکن عیسی و علی از نامهائی نیست که مجوسان فرزندان خود را بدانها بنامند. و من از صاحب و فیات در شگفتم چگونه به این دقیقه که امر مهمی است توجه نکرده و او را به عنوان طیفوربن عیسی بن آدم بن عیسی بن علی معرفی کرده و اظهار داشته جدش مجوسی بوده و اسلام آورده. گذشته از اینکه نامبرده و قشیری در رساله وفات او را سال ۲۶۱ هجری نوشته اند و کلماتی را به او نسبت داده با آنکه تاریخ مزبور مناسب با در گذشت بایزید اصغر، و کلمات مزبور شاهد کمالات بایزید اکبر است.

مؤلف گوید پس از آنکه صحت تحقیق مجالس المومنین را پذیرفته خواهیم فهمید نظریه آقا محمدعلی کرمانشاهی فرزند آقا باقر بهبهانی اشتباه است. زیرا وی در شرح مفاتیح فیض ره مینویسد: با یزیدی که مردم خیال کرده اند معاصر با حضرت صادق (ع) بوده و از آن حضرت بهره مند گردیده و به سقائی خانه آن جناب مفتخر بوده معاصر با آن حضرت نبوده بلکه معاصر با جعفر کذاب فرزند امام علی النقی و سقای دار او بوده، و افزوده باید اعتراف کرد سقایت خانه او و استفاده از جعفر در موقعی بوده که هنوز فسق جعفر آشکار نشده و پیش از رحلت برادر ارجمندش امام حسن عسگری (ع) ادعای امامت نکرده و استفاضه از او منافی با مقام بایزید و حسن حال او نمی باشد پس از این اظهار داشته ممکن است ابوالفتوح محدث بهمین موضوع پی برده که اظهار کرده وفات بایزید با وفات امام صادق (ع) مناسبت ندارد. محقق شریف در شرح مواقف نیز با ابوالفتوح موافقت کرده و گفته بایزید زمان جعفر را ادراک ننموده و در زمان متأخر از او می زیسته. آری از روحانیت جعفر استفاده نموده و انتساب طریقتش از این راه بوده.

محمدعلی کرمانشاهی به نقل اقوال مزبور اکتفا نکرده اظهار نظر جامی را که گفته بایزید دو نفر بوده محل نظر قرار داده و اظهار داشته مقتضای آنچه نقل کردیم ما را از آنهمه تأویلات و تکلفات بی نیاز می سازد زیرا اصولا بایزید با امام صادق (ع) ملاقات نکرده گذشته از اینکه بایزید اصغر قطعا پس از ابوالفتوح محدث و بعد از روزگار شریف جرجانی و تفتازانی بوده چنانچه از مطالعه با یزید مزبور که خود دیده ام این معنی کاملا واضح و آشکار است و می توان گفت مشارکت در اسم چنین توهمی را به وجود آورده.

مؤلف: گوید آری بی توجهی به کلمات ارباب فن و عدم اطلاع از تصریح مؤلف معجم البلدان که سالها پیش (یعنی ۲۷۲ سال) قبل از جامی می زیسته کرمانشاهی را بر آن داشته که خیال کند بایزید اصغر متأخر از شارح مواقف و امثال او بوده و ما پس از این به اجمالی از احوال او اشاره خواهیم کرد. البته این شخص از نوادگان بایزید اکبر است و غیر از بایزید اصغر است که مورد بحث قرار گرفته. مؤلف تلخیص الاثار می نویسد بسطام شهر بزرگی است در قومس (کومش) نزدیک دامغان در سه میلی شاهرود در راه طوس از عجایب این شهر آنست که مردم آنجا عاشق نمی شوند و هر گاه عاشقی در آنجا درآید و از آب آنجا بخورد عشق از او زایل میشود و مردم آن هیچگاه بدرد چشم مبتلا نمی گردند آب آنجا بوی گند دهان را برطرف می کند و چوب عود در آنجا بوی خود را از دست می دهد. مرغان خانگی آنجا کثافت نمی خورند و مارهای کوچک پرنده ای دارد.

سلطان العارفین بایزید طیفوربن عیسی بسطامی صاحب کرامات از مردم آن سرزمین است و سال ۲۶۱ هجری در بسطام وفات یافته… انتهى

مؤلف گوید می توان گفت مقصود از جعفر صادق (ع) که در احوال بایزید مکرر یاد شده و او را سقای آن حضرت معرفی کرده اند، ابوجعفر جواد محمد بن علی بن موسی بن جعفر صادق(ع) باشد.

بدیهی است این احتمال بدرجات بهتر از اظهار نظر ابو الفتوح محدث است که گفته بایزید سقای حضرت علی بن موسی است مخصوصا برخی از عرفا سنی مذهب به این حقیقت اشاره کرده و ثابت می کند بایزید کمال اخلاص به اهل بیت را داشته. و من مناسب می دانم کرامت ذیل را از آن امام همام یادآوری نمایم تا اهل معرفت از فوائد بیشمار آن محظوظ گردند.

شیخ صالح بایزید بسطامی گفت: در یکی از سالها پیش از رسیدن موسم حج قصد زیارت بیت الله نموده از بسطام خارج شده وارد دمشق گردیدم در غوطه شام وارد دهکده ای شده در آنجا پشته خاکی دیده کودک چهار سالهای بنظرم آمد روی آن تل نشسته و به بازی مشغول است. با خود گفتم بدیهی است این سحص دودب است سر بر ار سارم کنم نمی تواند پاسخ مرا بدهد و اگر سلام نکنم اخلالی به امر الهی وارد آورده ام ناچار سلام کردم. کودک سر بالا کرد فرمود به آن خدائی که آسمان را بالا قرار داده و زمین را فراخ ساخته هرگاه نه این بود که خدا امر به رد سلام فرموده جواب سلام ترا نمی دادم زیرا تو مرا کوچک انگاشتی و بخاطر خردسالی ناچیز پنداشتی در عین حال سلام و رحمت و برکات و تحیات و رضوان خدا بر تو باد سپس فرمود خدا را تصدیق کرده اظهار داشت خدا فرموده «اذا حییتم تبحیه فحیوا باحسن منها»، هرگاه کسی از شما احترام گذارد و سلام کرد بهتر است از سلام او بوی پاسخ دهید این جمله را فرمود و ساکت شد.

من گفتم در پایان آن فرموده او رد و یا مانند آنرا در پاسخ بگوئید. فرمود آری، این جمله متوجه بعمل تو است که تقصیر کرده اید. بایزید گوید دانستم او کودک نیست بلکه او از کسانی است که از پیشگاه خدا تأیید شده است بهمین مناسبت معروض داشتم ای آقای من هر گاه از خدا آمرزش بخواهم و به درگاه او توبه کنم توبه من پذیرفته است؟ دیدگان مبارکش اشک آلود شد و فرمود «و هو الذی یقبل التوبه عن عباده و یعفو عن السیئات و یعلم ما تفعلون»، او خدائیست که توبه بندگانش را می پذیرد و از بزهکاریهای آنها چشم پوشی می کند و از آنچه انجام می دهند با خبر می گردد. سپس فرمودای بایزید، خوش آمدی چه پیش آمد کرد از بسطام به شام آمدی؟ عرض کردم ای آقای من آهنگ زیارت بیت دارم. سپس فرمود کدام بیت(خانه)؟ گفتم: آهنگ زیارت بیت الله را دارم. فرمود نیکو آهنیگست و ساکت شد سپس سر بالا کرده فرمود ای بایزید، آیا صاحب خانه را شناخته ای؟ من از اشاره او فهمیدم مقصودش چیست، عرض کردم نه، فرمود آیا دیده ای کسی آهنگ خانه ای نماید که صاحب آنرا نمی شناسد؟ جواب دادم نه، وافزودم اینک به شهر خود باز می گردم تا صاحب خانه را بشناسم. فرمود اختیار توست. از آن بزرگوار خداحافظی کرده بلافاصله به بسطام عزیمت نموده و خلوتی اختیار کرده به ریاضت نشستم تا خدا را شناختم.

پس از این از بسطام بیرون رفته تا بشام و غوطه رسیدم و وارد همان دهکده سال قبل شدم، کنار همان تل خاک و کودک سال گذشته را به همان حال که سال قبل دیده ملاقات کردم به وی سلام کرده مرحبا گفته و از سال قبل بهتر پاسخ داد، حضورش نشسته با من سخن می گفت و چنان مجذوب کلمات خدا آیات او بودم که بیش از جواب نیروی سخن گفتن در خود احساس نمی کردم، در این موقع توجهی کرده فرمود ای بایزید چنان معلوم است صاحب خانه را شناخته ای؟ عرض کردم آری ای آقای من فرمود آیا بتو اجازه داد تا آهنگ خانه او بنمائی؟ عرض کردم چنین اجازه ای بمن نداد. در این هنگام نیز از اشاره او مقصودش را فهمیدم گفتم البته باز می گردم تا از او برای زیارت خانه اش اجازه بگیرم. فرمود مگر چنین است هر کسی با صاحب خانه ای آشنا باشد بدون اجازه او وارد خانه اش بشود؟ گفتم چنین نیست و اینک باز می گردم تا کسب اجازه کنم. فرمود منوط به اختیار تو است. از او وداع کرده عزیمت بسطام نمودم، سال آتیه از بسطام حرکت کرده وارد شام و از آنجا به غوطه رفته وارد دهکده سال قبل شده آن کودک را بر روی همان تل و به وضع دو سال قبل مشاهده نمودم. به وی سلام کرده مرحبا گفت از دو سال قبل بیشتر اظهار محبت فرمود و بیشتر از سال گذشته با من سخنان دلنشین فرمود و هیبت او بیشتر در دل من افتاد. در این موقع بجانب من توجهی کرده فرمودای بایزید آیا صاحب خانه اجازه زیارت خانه اش را بتو داد؟ عرض کردم آری فرمودای بیچاره، ای هراسناک هرگاه صاحب خانه را شناختی چه نیازی به دیوار خانه داری؟ بدیهی است آنها که همتی عالی دارند همواره خانه را وسیله دیدار صاحب خانه قرار می دهند شاید از این راه به دیدۂ عنایتی بدیشان بنگرد و تو که اصل را شناختی چگونه به فرع پرداختی؟ اشاره او را متوجه شده دم نیاوردم، فرمود امشب میهمان منی و آن هنگام که حضور مبارکش بودم بین نماز ظهر و عصر بود. دعوت آن حضرت را پذیرفتم و بر روی تل حضور مبارکش نشستم تا هنگام نماز عصر فرا رسید. نگاهی به خورشید گرده فرمودببین وقت فرا رسیده، نگاهی کرده گفتم آری ابتدا همگام عصر است، فرمود راست گفتی، از جا برخاست فرمود آیا وضو داری؟ گفتم نه، فرمود پابپای من حرکت کن، باندازه ده قدم پشت سرش حرکت کردم چشمم به نهری بزرگتر از فرات افتاد، کنار آن نهر نشست و من هم بر حسب الامر نشستم وضوئی در کمال آراستگی گرفت و من نیز وضو گرفتم پس از وضو نماز گذارد. در این موقع قافله ای از آنجا عبور کرد از یکی از مردم آن قافله پرسیدم آن چه نهریست؟ پاسخ داد نهر جیحون است ساکت شدم و نماز گذاردم، پس از نماز فرمود همراه من بیا. بیش از بیست قدم راه نرفته بودم خود را کنار نهری بزرگتر از فرات و جیحون دیده، فرمود همینجا بنشین خود تشریف برد و مرا تنها گذارد، در این وقت عده ای عبور کردند، پرسیدم اینجا چه محلی است و این چه نهریست؟ گفتند این رود نیل است و فاصله میان من و مصر یک فرسنگ یا کمتر از یک فرسنگ فاصله ای نشد، آن جناب تشریف آورد، فرمود برخیز تا حرکت کنیم باز به اندازه بیست قدم حرکت کرده در موقع غروب آفتاب به نخلستان بزرگی رسیدیم بنشستیم تا آفتاب غروب کرد، فرمود نماز بخوان پس از نماز به اندازه ای که لازم بود تعقیب خواند. پس از آن کنار چشمه آب خوشگواری نشست و غلامی آمد طبقی همراه او بود در میان آن طبق سه گرده نان جو و مقداری خرما و کاسه ای عسل بود غلام طبق را حضور مبارکش گذارده و خود دور شد به او دستور داد بنشین با ما هم غذا شده سوگند بخدا غذائی به لذیذی آن در تمام عمرم نخورده بودم. پس از صرف شام مقدار اندکی همگامی باوی کرده خود را برابر خانه خدا دیده امام جماعت مشغول نماز بود نماز خوانده پس از فراغ از نماز مردم از مسجدالحرام خارج شدند چنانچه کسی باقی نماند، در این موقع یکی از افراد را صدا زده پاسخ داده حضورش شرفیاب شد، ادای احترام کرد فرمود در خانه را بگشای تا سید تو آنجا را زیارت کند در را گشود وارد خانه شدم لوازم احترامات بیت الله را عملی کردم بیرون آمدم سپس آن حضرت وارد شده پس از اندکی بیرون آمده فرمود همانا من برای انجام کاری می روم تو تا ثلث آخر شب از محل خودت حرکت مکن پس از آن با پیگیری از نشانهائی که با عده ای از سنگها میگذارم حرکت کن موقعی که سنگها و علامتها به اتمام رسید همانجا بنشین و تا طلوع فجر در محل مزبور بخواب بعد از آن برخیز و نماز بخوان اگر من نزد تو آمدم بطوریکه صلاح بدانم با تو همراهی خواهم کرد وگرنه بیاری خدا هرکجا خواستی برو.

بایزید گوید اظهار تشکر و قدردانی کرده و آن جناب تشریف برد. من برای اینکه از احوال این بزرگوار با اطلاع شوم از کسی که در خانه را گشوده بود احوال او را پرسیدم. پاسخ داد این بزرگوار سید من حضرت محمد جواد امام محمد تقی (ع) است، گفتم: آری، الله اعلم حیث یجعل رسالته خدا داناتر است که حقایق رسالتش درچه خانواده ای قرار می دهد.

بایزید گوید حسب الامر تا ثلث آخر شب در محل خود بودم پس از آن با تعقیب از علامتها مختصر راهی پیمودم، در پایان آنها به دهکدهای رسیدم در پشت آن قریه نشستم و خوابیدم، در هنگام طلوع فجر وضو گرفتم و نماز خواندم و تا طلوع خورشید بدون آنکه به اطراف توجهی کنم در انتظار تشریف فرمائی آن بزرگوار بودم چون تشریف فرما نشد حسب الامر بجانب آن دهکده حرکت کردم معلوم شد همان دیه شهر بسطام است.

بایزید گوید وارد آن دهکده شده تا مدتی بحال بیخودی بودم چنانچه سر از پا نمی شناختم.

مؤلف گوید بایزید با ذوالنون مصری که پیش از این طبقه او را نام برده ایم ملاقات کرده است. از یکی از مواضع معتبره نقل شده ذوالنون مردی را به رسالت نزد بایزید فرستاد به او بگو تا کی در خواب و راحتی با اینکه قافله در گذشت. بایزید به فرستاده او پیام داد به برادرم ذوالنون بکو مرد آنست که تمام شب را بخوابد و چون بیدار شود پیش از قافله بمنزل رسیده باشد. ذوالنون گفت: گوارای او باد این سخنی است که هنوز احوال ما بدان نرسیده است.

 

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن