مشاهیر

بایزید بسطامی از دیدگاه شمس تبریزی چگونه بوده است؟

بایزید بسطامی از دیدگاه شمس تبریزی

راجع به انقلاب فکری و آشفتگی مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) در برخورد اولیه با شمس الدین محمد تبریزی در قونیه، شمس الدین احمد افلاکی در کتاب مناقب العارفین آورده است: روزی مولانا در حالی که از مدرسه پنبه فروشان قونیه بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آنجا عبور می کردند همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و سؤال و جوابی درباره مقام عرفانی بایزید از او کرد، مولانا بطوری آشفته شد که از استر بیفتاد و مدهوش گردید، چون به هوش آمد «دست مولانا شمس الدین را بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورده و در حجره درآمدند و تا چهل روز تمام به هیچ آفریده راه ندادند. بعضی گویند سه ماه تمام از حجره بیرون نیامدند».

دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی در کتاب خط سوم درباره بایزید بسطامی چنین نوشته است:

شمس همانند بسیاری از صوفیان نه تنها «کعبه دل» را در برابر «کعبه گل» می نهد بلکه، حتی پا را از این نیز فراتر نهاده خانه راستین خدا را کعبه دل و خانه اسمی، ولی تهی از خدا را، کعبه گل معرفی می کند، شمس در این مورد «بایزید بسطامی» را بهانه نقل کفر خود و واژگونگری ارزش های خویش قرار میدهد.

«ابایزید… به حج رفت. و او را عادت بود که در هر شهری که درآمدی، اول زیارت مشایخ کردی آنگه کار دیگر. سید، به بصره به خدمت درویشی رفت «درویش» گفت: که: یا ابایزید کجا میروی؟ گفت: به مکه، به زیارت خانه خدای، گفت: با تو زاد راه چیست؟ گفت: دویست درم! گفت: برخیز، و هفت بار گرد من طواف کن، و آن سیم را به من ده!

بایزید برجست و سیم بگشاد از میان، بوسه داد، و پیش او نهاد. «درویش» گفت: آن خانه خداست، و این دل من هم خانه خدا! اما بدان خدایی که خداوند آن خانه است. و خداوند این، که تا آن خانه را بنا کرده اند، در آن خانه در نیامده است. و از آن روز که این خانه را بنا کرده این خانه خالی نشده است» (مقالات ۳۲۰).

شمس دیگر آزادانه از حدیث دل و حکایت بایزید، بر باداشی معبد دل می پردازد و آن را در اندرون جزیره تن در حصار شخه فردی، مقدمه استقلال، مقدمه خود مختاری، مقدمه انسان سالاری می گرداند انسانی که همه چیز – هم مدرسه – هم معبد ، هم علم ، هم ایمان ، هم قدرت، هم آرمان، همه در اندرون در اندرون خویش را جای بیرون از مرز خود باید از اندرون خویش، از درون مرزخی جوید، در خود بکاود، و توانایی های خویشتن را باز شناسد، و آنها را به سود خویشتن به یاری گیرد؟

«شمس» این همه را این چنین تلخیص می کند:

مدرسه ی ما، این است: این چهار دیوار گوشتی! مدرسش بزرگ است! نمی گویم کیست؟! معبدش «دل» است» (مقالات ۳۲۰).

از سخنان شمس:

 ابایزید به حج چون رفتی، مولع (حریص) بودی به تنها رفتن نخواستی که با کسی یار شود. روزی شخصی را دید که پیش، او میرفت، در او نظر کرد، در سبک رفتن او! ذوقی او را حاصل می شد. با خود متردد شد که: عجب با او همراه شوم؟!

شیوه ی تنها روی را رها کنم که خوش همراهی است؟! باز می گفت که… با حق باشم رفیق!

باز می دیدم که ذوق همراهی آن شخص، می چربید بر ذوق رفتن به خلوت. در میان مناظره مانده بودم که: کدام اختیار کنم؟! آن شخص، رو را پس کرد و گفت: نخست تحقیق کن که منت قبول می کنم به همراهی؟

او در این عجب فرو رفت با خود که: از ضمیر من، چون حکایت کرد؟! آن شخص، گام تیز تر کرد.

ابایزید، در گورستان تفرج می کرد. کله (جمجمه) های سر آدمیان یافت. در اندرونش الهام آمد که: برگیر به دست. و در نگر، نیکو نیکو؟ بعضی گوش کله ها را، بسته دید، بی سوراخ. و بعضی گوش ها را سوراخ دید تا به گوش دیگر.. و بعضی گوش ها را، سوراخ دید تا به حلق! گفت: خدایا، خلق، این همه را یکسان می بینند. و مرا بر تفاوت نمودی! اکنون هم توقل (بگو که از بهر چه آن کلهها، بدان صفت اند؟ الهام آمد که: آن کله ها که در گوش او، هیچ سوراخ نبود، کلام ما هیچ نمی شنود. و آنها که سوراخ از این گوش تا آن گوش بود، از این گوش بود، از این گوش در می کردند، و بدان گوش، برون می کردند. و آنها که از گوش به حلق، راه بود قبول می کردند؟

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن